|
مشترکیم در تفاوت |
|
|
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٢٧توسط Rakht | پيام هاي شما ()
میدونم همهی کسایی که همراه جودی بودیم، حس های مشترک زیادی داریم...همراه با جودی آبوت. این سری کاتونی که بر اساس رمان بابا لنگ دراز من اثر جین وبستر نوشته شده، هر چند که تفاوتهایی با رمان اصلی دیده میشه اما جزییات زیادی رو امین نگاه داشته. داستان دخترکی یتیم به نام جودی آبوت که در نوانخانهی حزن انگیز جان گریر زندگی میکنه ولی هیچوقت روحیه گرم و آفتابیش رو از دست نمیده. جودی در نوشتن تبهر داره، روزی یکی از اعضای کمیته جذب مقالهی پرکنایه جودی میشه و تصمیم میگیره با تامین مخارج او رو به دبیرستان بفرسته (در رمان اصلی جودی رو به دانشکده میفرسته). او فرد دو شرط برای جودی میزاره، هویتش یه راز باقی بمونه و جودی فقط او رو به اسم جان اسمیت بشناسه و اینکه جودی هر ماه برای او در مورد زندگی و پیشرفتش براش یه نامه بفرسته. در داستان شاهد سه سال زندگی جودی در دبیرستان یادواره لینکولن "Lincoln Memorial High School" هستیم. جودی به هیچ کس نمیگه که یتیمه و چون نمیتونه این حقیقت رو اعتراف کنه همیشه خودش رو دروغگو میدونه و دل شکستست. جودی عاشق جرویس پندلتون عموی هم اتاقیش جولیا میشه، تلاش میکنه بورسیه دانشگاه برنده بشه، تلاش میکنه تا مستقل روی پای خودش زندگی کنه و همیشه، همیشه می تونه لبخند رو به لبهاش بیاره.
داستانی بسیار قدرتمند که قلبتون رو لمس میکنه و افکارتون رو تحت تاثیر قرار میده. پر از احساسات و لذت. در حالی که زندگی جودی رو دنبال میکنید، همراه با او میخندید و گریه میکنید (من کردم!) و وقتی بلاخره در نبردش پیروز میشه و اونی که هست رو به دیگران نشون میده، بهش احترام میزارید.
داستانی خنده دار با ماجراهای عشقی. اما شعار اصلی اون اینه: "آزادی ، عدالت و عشق." خوشحالم در زندگیم با جودی همراه شدم، توصیه میکنم شما هم مثل جودی اخمهاتون رو باز کنید و برای هدفتون بجنگید. پیاس: ممنونم از کسی که باعث شد با جوی و بابای لنگ درازش آشنا بشم، ممنون. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٥توسط Rakht | پيام هاي شما ()
یه ذوست تو پست "انتخاب، بخش دوم" که البته من حدود چهار ماه پیش نوشته بودم، نظر داده بودن، من نظرشونو خوندم و جوابم یکم طولانی تر شد، فکر کردم به عنوان یه پست ولی در همون قالب پاسخ نظر بنویسمش. راسای اگه خواستید خود دیدگاه ایشون رو بخونید، اینجا کلیک کنید. ندای عزیز، موارد بیشماری هست، من بعضی ها رو تو پست های مختلف گفتم، را های مختلفی واسه فهمیدن هست...پس تو این جواب کوتاه چیزی نمی گم، مایل باشی، دوست دارم ادامه بدیم تا واسه هر دومون بهتر روشن بشه. اینجا اینو میگم که، شما می پرسی، آیا علم بشر به جایی رسیده که قرآن (یا بقیه کتب مقدس یا هر ادعای ماوراع طبیعه) رو با خودش در تناقض دید، بگه غلطه. خوب من اینو از تو میپرسم، این علم رو از کجا میاره که میگه قرآن (یا همون قبلیا که گفتم) درسته؟ مصلما تو هم قبول داری که هر چی که نشه خلافش رو ثابت کرد لزوما صحیح نیست و وجود نداره. مثلا اکه من بگم موجودی به نام "فلوگنهورن" وجود داره که نا مرئیه، با هیچ وسیله ای هم نمیشه دیدش یا حسش کرد، ولی اونه که میاد تو گوش آدم بعضی وقتا سوت میزنه!! اینو نمیشه خلافش رو ثابت کرد، اما هیچ آدم عاقلی اینو نمی پذیره. اینطور نیست؟ اگه در پاراگراف قبلی با من موافقی، بهت میگم، شما میگی ما علممون کافی نیست که بخواد قرآنو نقض کنه، پس چطور همین عقل قرآنو میتونه تایید کنه؟ از خودت بپرس، آیا اگه یه میلیارد ساله دیگه بدنیا میومدی، و علم دنیا همهی رازهایی که حالا به ذهن آدم خطور میکنه، پاسخ داده بود، بازم به نظر تو کافی میومد؟ آیا انتظار نداری در اون موقع، علم حتما قرآن رو تاییید کنه؟ اگه جوابت مثبته، داری مقرضانه و با پیش فرض فکر میکنی، ذهنت مستقل نیست، چون پیش فرض تو روی صحیح بودن، دید شکاکانه به همچین ادعای بزرگی نداری، اول قبول میکنی درسته، بعد دنبال راهی میگردی که درستیش رو تایید کنی. ( اگه از ضمیر دوم شخص استفاده میکنم قصدم شخص شما نیست) میدونی که این درست نیست، یه سوال تو امتحان میاد، اول بدون اینکه سوالو بخونی یه جوابی بدی، بعد سوال رو بخونی و سعی کنی هر جور شده کاری کنی که جواب واسه سوال درست باشه. بزار ازت بپرسم، کی بود که فهمیدی قرآن درسته؟ کی بود که فهمیدی بودا (یا هزازران خدا و کیش دیگه) غلطه؟ کی بود که به همه چی ایمان آوردی؟ چطوری اینکارو کردی؟ میدونم یه چیزایی حس میکنی، من هم همینطور، همه یه چیزایی رو حس می کنن و به خودشون میگن، این حس یه چیزی هست، حتما یه چیزی هست... میدونیستی افرادی بودن که سـ/کس رو پرستش میکردن، چون فکر میکردن لذت جـ/نسی، در لحظهی اوجش، چه حس قوی و لذت بخشیه... شکی در این نیست، اگه اینطور نبود نسل نه تنها انسان بلکه همهی حیوانات منقرض میشد، اما آیا پرستیدنی؟ آیا پاسخ گوی دعاهای ماست؟ اگه به این می خندی، به خودت نگاه کن، شاید من و تو خنده دار تر از اونا باشیم. پیاس: آخرش حرف از دعا زدم، دوست دارم در مورد یکی از تحقیقات موسسهی تمپلتون که یک سازمان مذهبی و زیر نظر کلسایت، در مورد دعا و اثر گزاریش بنویسم. امیدوارم فرصت بشه.. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۸توسط Rakht | پيام هاي شما ()
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای کی پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند، با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟ آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند، توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند، همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند، مواظب بودند که همیشه پر آب باشد. هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند. برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد، گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند، چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است ! برای ماهی ها مدرسه میساختند وبه آنها یاد میدادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند درس اصلی ماهیها اخلاق بود به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میآیید اگر کوسه ها ادم بودند، در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت: از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند، ته دریا نمایشنامه به روی صحنه میآوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند. همراه نمایش، آهنگهای محسور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند. در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت که به ماهیها می آموخت زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز میشود برتولت برشت، نمایشنامهنویس و کارگردان تئاتر و شاعر آلمانی (1956-1898) نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/۳٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()
خیلی وقت پیش داستانی نقل از حضرت علی شنیدم که گفته بود، چه خدایی باشه و چه نباشه، ایمان به خدا به نفع انسانه تا ایمان نداشتن به خدا. با همون دلایل، پاسکال هم همین حرف رو میزنه... من میگم خدا نیست، اگه درست گفته باشم زندگی بعد مرگ وجود نداره، اما اگر غلط حدس زده باشم تا ابد در جهنم میسوزم. من میگم خدا هست، اگر درست گفته باشم به بهشت میرم، و اگر غلط حدس زده باشم زندگی بعد از مرگ وجود نداره. ....تصمیم گیری در چنین شرایطی جای تأمل ندارد. به خدا اعتقاد داشته باشید." اگر خدا باشه، به نظر شما نباید صداقت راسل بیشتر مورد پسندش باشه تا ایمان دروغی پاسکال بعد از اینکه ببینه کدوم به نفعشه و نه اینکه حقیقت چیه؟ اما اصلا چرا باید به خدا ایمان داشت؟ نمیفهمم چرا اسلام گفته اگر پاکترین و خیر ترین و صادق ترین و بهترین انسان روی زمین باشید ولی به خدا ایمان نداشته باشید هیچ کدوم از کارهای خوبتون مورد قبول نیست! وقتی کار خوبی انجام میدی چه فرقی داره به چی اعتقاد داری، مهم اینه که خوب هستی. بیاید فرض کنید ما به خدا ایمان اوردیم و دنیای بعد از مرگ وجود داشت، اما خدا، بَعل خدای باستانی کنعانیان باشه. که مثل یهوه نسبت به پرستیدن خداهای دیگه حساسه! اون وقت کمتر عذابتون میده اگر اصلا بهش ایمان نداشته باشید تا اینکه به یه خدای دیگه ایمان داشته باشید. در دنیا و در طول تاریخ هزاران خدا معرفی شده، همین امروزه مردم خداهای مختلفی رو میپرستند که خداشون بهشون دستور میده مردمی که خدای دیگهای رو میپرستند نابود کنند. خدای کدوم یکی واقعیه؟ هر کس هرجا بدنیا میاد به همون خدایی که از بچگی یادش دادن ندونسته و کورکورانه ایمان میاره. اگر یکی از این خدا ها واقعی باشه، تمامی آدمای دیگه دارن وقتشون رو حروم میکنن، دعاهای بیخود، قربانی دادن بیخود، جنگیدین در راهش و شهادت بیخود! براستی که همه و همه دارن وقتشون رو پای همچنین مسئلهای هدر میدن، نه تنها وقت، بلکه انرژی و ثروت، پیشرفت، زندگی سالم و حتی جونشون رو. کسی که با پاسکال موافق باشه، یه آدم ترسوه، کسی که از ترس اینکه اون دنیا باشه، زندگی این دنیاش رو خراب میکنه، از ترس اینکه نکنه اشتباه کرده باشه. انسانی که دنبال حقیقت به شواهد نگاه میکنه و حقیقت رو در آغوش میکشه. قضیه پینوکیو رو یادتونه؟ گربه نره و روباه مکار بهش وعده دادن سکه های طلات رو بکار، بعد یه هفته درخت طلا رشد میکنه... اوووم، وسوسه کنندست، اما میدونیم که همون پنج تا سکه طلا رو هم از دست داد. پاسکال بود میگفت، هر آدم عاقلی درخت طلا رو به پنج تا سکه ترجیح میده. ماجرای زندگی ما خیلی تلخ تر از اشتباه پینوکیوه، ما پنج تا سکه نمیدیم، تمام زندگیمون رو صرفش میکنیم، قربانی های کی میکنیم، از همه مهمتر عذابهای روحی برای کارایی که جرم نیستند، (دیدی کسایی که به چه شدتی استغفار میکنند که خدایا، العفو، العفو، فراموشت کردم..العفو) چقدر وقت و انرژی رو صرف خدا میکنی،بهای با این سنگینی رو میپردازی نه به امید درخت طلا، بلکه از ترس اینکه اگر سکه هات رو نکاری، تا ابد تو جهنم میسوزی!! اونوقت به پینوکیو میخندیم که چطوری ...! حرفم رو با دو رباعی از خیام تموم میکنم،
گویند بهشت عدن با حور خوش است
پیاس: با استفاده از: The God Delusion فصل سوم، Pascal's wager نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۱٩توسط Rakht | پيام هاي شما ()
مرتضی مطهری درباره فردوسی ،شاعر بزرگ ایرانی که زبان پارسی را زنده کرده است میگوید : فردوسی مردی زیانکار بود. زنده کردن لغات فارسی باستانی، برگشت از تعالیم قرآن است. این همه سر و صدا برای عظمت فردوسی، و جشنواره و هزاره و ساختن مقبره، و دعوت خارجیان از تمام کشورها برای احیاءِ شاهنامه، و تجلیل و تکریم از این مرد خاسر زیان بردۀ تهیدست برای چیست؟! برای آنست که در برابر لغت قرآن و زبان عرب که زبان اسلام و زبان رسول الله است، سیسال عمر خود را به عشق دینارهای سلطان محمود غزنوی به باد داده و شاهنامۀ افسانهای را گرد آورده است. از کتاب نورملکوت قرآن - تالیف آیت الله مطهری/ جلد چهارم
فارسی شاهنامه اونقدرام باستانی نیست، در واقع قدمت شاهنامه چند قرن کمتر از قرآن هست، پس چرا نمی گیم قرآن، عربی باستانیه؟!! برگشت از تعالیم قرآن؟! قرآن رو میخونی که هرچی ازش در اومد قبول کنی و به اجرا دربیاری؟ یا قرآن رو میپسندی چون فکر میکنی اخلاق نیکو رو تبلیغ کرده؟ (گزینهی دوم مورد داره ولی مورد اول وحشتناک وحشتناکه) فردوسی با شاهنامه خلاف حق گفت؟ چیزی جز اخلاق خوب، استقامت در مقابل حرف زور و ارزشهای انسانی رو ترویج کرد؟ برای چیست تکریم مرد خاسر و تهی دست؟ گویندهی این حرف اینقدر تو تاریکیه که امیدی نیست بخواد نور رو درک کنه. توهین بزرگ تر از این چیه که یه عمر زحمت یه مرد رو که استقامت و عشقش به کاری که کرد کمتر از داستانهای حماسی شاهنامهش نیست رو هدر دادن و خسر بدونی؟ شاهنامهای که هرچی و هرکس خواسته جلوش رو بگیره این خواست مردم بوده که بعد از این همه قرن هنوز با عظمت و بزرگه و محبوبه، نه مثل اراجیف بعضی ها که با ضرب شمشیر و در عصر حاضر به ضرب گلوله (نه خواست مردم) چاپ و اموزش داده میشه. تاسف می خورم به دنیا که اینطور چرخش میچرخه. میچرخه؟ عشق دینارهای سلطان؟ عجب، شنیدن این حرف جالبه!! نمی دونستم دینارهای سلطان معشوقهی بهتری هستن از سکه های آقا. شاهنامهی افسانهای؟ لااقل فردوسی هیچ وقت ادعا نکرد نوشته هاش واقعی بودن و اتفاق افتادن، بلکه فقط با داستان سرایی نیکویی رو ترویج داد و عشق و هنر رو. اگر مثل بعضی ها ادعا می کرد که همهی داستانها اتفاق افتاده و اونا رو معجزهی خودش میدونست بهتر بود؟ بهتر بود اگر ما بجای درس گرفتن از یه داستان (با دونستن اینکه داستانه) باور میکردیم واقعا سیمرغ و اژدها وجود داره... مثل کاری که خیلی هامون الان میکنیم... کشتی نوح؟ زنده کردن مردگان بدست عیسی؟ جدا کردن آب نیل بدست موسی؟ عمر هزار سالهی نوح؟ (وقتی عمر انسانها به ندرت از 40 سال بالاتر میرفته) شتر صالح که از دل کوه بیرون اومد؟ تولد مسیح از مریم باکره؟ (واقعا معجزه ژنتیکی، آخه یعنی مسیح نصف یک آدمه چون نصفهی دیگه ژن ها رو نداره.) و این یکی که دیگه واقعا خنده داره: صحبت کردن سلیمان با حیوانات! مغز هیچ حیوانی به جز انسان اونقدر تکامل پیدا نکرده که قدرت تکلم داشته باشه و تنها قادر به درک چند نشانه ست. هیچ تفکری پشت صدای حیوانات نیست جز قراردادهایی که در طول تکامل بوجود اومده. خوب حالا به نظر شما، قبول کردن این داستانها و باور اینکه همه واقعیت دارن، اونم صرفا برای اینکه قدرت یه گروه رو بپذیریم و مطیع وتسلیمشون باشم و نه برای درس گرفتن و از این اتفاقات (که شما مصلا چه درسی از عمر نوح میگیرید؟ تغذیه سالم؟) پسندیدست و باید به کسی که اونا رو باور میکنه احسنت گفت. ولی باید کسی که داستانی رو تعریف میکنه تا فهم یه موضوع رو برات آسون تر کنه و آموزش رو راحت کنه و به جز این قصد هیچ استفادهی شخصی از داستانش رو نداره سرزنش کرد و بهش گفت خسران کار. واقعا چرخ دنیا چطوری میچرخه؟ پساس: اگر هر چیزی رو همین الان نشه با علم ثابت کرد، حداقل میشه با MRI و اسکن مغزی فعالیت مغزی حیوونا رو وقت صدا در اوردن و ارتباط با هم نوعاشون بررسی کرد تا ببینیم واقعا می تونن صحبت کنن یا نه. می تونیم ثابت کنیم واقع ماه در گذشته به دو نیم شده یا نه ... اینها حقیقتیه که نمیشه انکارش کرد. دو دو تا چهارتاست. تنها یه راه برای کسی که اصرار میورزه این حرفا رو باور کنه وجود داره. و اونم اینه که بگه " در گذشته اون معجزات اتفاق افتاده و بعد خدا آثارش رو (مثلا اثر شق القمر) رو پاک کرده که ما نبینیم". کسی که اینو بگه باید ازش پرسید، چطور خواست خدا رو درک میکنه و میگه خدا چیکار میکرده و چیکار میکنه و خواهد کرد. بعز باید پرسید، تو که این قدر خوب کارای خدا رو درک میکنی، چرا معجزه کنه و بعد ردی ازش بجا نزاره تا ما ببینیم؟ پیاساس: میدونم بعضیا حرفایی که من میزنم رو درک نمی کنند. همهی ما در طول زندگیمون از یه فاز هایی عبور میکنیم و تا به مرز فاز بعدی نرسیم تصورش برامون سخته، اما وقتی موقعش برسه، از اون فاز عبور میکنیم. وقتی بعضی از مطالب رو این ورو اونور و تو بلاگ ها خونم، یا از خود دوستان میشنوم، برام کاملا مشخصه که از ته قلب حرف میزنن، اینکه به نظرشون تنها اون چیزاست که به زندگیشون معنا میده، اینکه واقعا یه چیزایی رو تو وجودشون حس میکنن و نمیشه انکارش کرد.همهی ما یه چیزای رو حس میکنیم. ولی بیاید زیاد از فراتر از محدودهی دیدمون نریم. حقیقت و اونچه که ما حس میکنیم، لزوما یکی نیستند. نه من و نه شما. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۱٥توسط Rakht | پيام هاي شما ()
حکومت مذهبی رژیمی است که در آن به جای رجال سیاسی ، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سیاسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت دیگر حکومت مذهبی یعنی حکومت روحانیون بر ملت. آثار طبیعی چنین حکومتی یکی استبداد است ، زیرا روحانی خود را جانشین خدا و مجری اوامر او در زمین می داند و در چنین صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند . یک زعیم روحانی خود را بخودی خود زعیم میداند ، به اعتبار اینکه روحانی است و عالم دین ، نه به اعتبار رأی و نظر و تصویب جمهور مردم ؛ بنابراین یک حاکم غیر مسئول است و این مادر استبداد و دیکتاتوری فردی است و چون خود را سایه و نماینده خدا می داند ، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هیچ گونه ستم و تجاوزی تردید به خود راه نمی دهد بلکه رضای خدا را در آن می پندارد . گذشته از آن ، برای مخالف ، برای پیروان مذاهب دیگر ، حتی حق حیات نیز قائل نیست . آنها را مغضوب خدا ، گمراه ، نجس و دشمن راه دین و حق می شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل الهی تلقی می کنند.
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۱٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()
آیا کافی نیست بدانیم باغی زیباست، بدون اینکه به خود بباورانیم در اعماق آن پریهای بالدار زندگی میکنند؟ داگلاس آدامز (٢٠٠١-١٩۵٢) نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/۸توسط Rakht | پيام هاي شما ()
بلاخره فیلم اول ارباب حلقه ها رو دیدم. تو کتاب یاران حلقه از سری سگانه ارباب حلقه ها، یه بخش هست که دوستش دارم ولی تو فیلم نیومده بود. فرودو با سه همراهش (سم گمجی، مری و پیپین) بلاخره به مهمونخونهی "پرنسینگ پونی" (ترجمهاش خنده دار میشه، فکر کن کی اسمش هتلش رو کره اسب دوان میزاره!) میرسن. اونجا منتظر گندالف هستن که اتفاق ناجوری میفته و برای اولین بار استرایدر (همون آراگورن) رو میبینند. استرایدر (که این لقب عجیبهی، یعنی کسی که قدمهای بلند برمیداره!) فرودو و دوستانش رو از مهلکه نجات میده ولی هنوز همدگه رو نمیشناسند. صاحب مهمون خونه مرد خپل و فراموش کاریه که یادش میاد گندالف واسه فرودو یادداشتی گذشته. وقتی نامهی گندالف رو میخونن، یه شعر در مورد آراگورن نوشته شده. All that is gold does not glitter,
(ترجمهی خودم)
آراگورن رو دوست دارم. از بعضی رفتارهای شخصیت ها (نشون دهندهی عقاید آقای تالکین) خوشم نمیاد. ولی جدا از اینکه همه میخوان آراورن رو شاه خطاب کنند، از افتادگی و ظرفیت آراگورن واقعا خوشم میاد. با اینکه قدرت شخصیت و طاقتش از همه بیشتر ولی به نقص هایی که داره آشناست و خودش رو بالاتر از هیچ کس نمیدونه. کسی رو کوچیک نمی کنه و حتی وقتی کسی اشتباه میکنه با بزرگی باهاش برخورد میکنه. استرایدر بر خلاف اسمش آهسته روبه جلو قدم بر میداره. اا قدم هاش محکمه. پیاس: نقش آراگورن رو "ویگو مورتنسن Viggo Mortensen" بازی میکنه که فکر میکننم برای شخصیت آراگورن واقعا مناسبه. جدا از این چهرهش به دایی من خیلی شباهت داره!! قیافشان را میپسندیم. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()
١۵ تا از کتابای جیمز باند رو گیر اوردم، قبلا کتاب اول "Casino Royale" و یکی دیگه که نمی دونم چندمیه به اسم "Davil may care" رو خونده بودم. این آخریه خیلی جالب بود از این لحاظ که قسمت زیادی از داستان تو ایران اتفاق میوفته و شخصیتهای جالب و جزییات زیادی در مورد ایران اون زمان داره، حتی چند جملهی فارسی هم توش اورده شده. تو کتاب دوم "Live and Let die" یه قسمت خیلی جالب هست که تصمیم گرفتم اینجا بیارم. ترجمه از خودم. در چند بار زده شد و مستخدم با صبحانه وارد شد. باند خوشحال بود که برای چند لحظه ماجرای مخاطره آمیز را کنار بگذارد و به دنیای عادی برگردد. چند دقیقه طول کشید تا بر فضای وحشت و ترسی که با خواندن گزارش به او دست داده بود ، غلبه کند.
و بعد، با صدایی مهیب و ملودی مانند زنگ ساعت به صدا در آمد.
باند آهسته بلند شد. به سمت پنجره رفت و بازش کرد. سپس شمارهی "دکستر" را گرفت و شمرده صحبت کرد. -آناناس... نه.... یه کوچیکش.... فقط چندتا شیشیه... باشه، ممنون... البته که نه...خدانگهدار. با هم دست دادند و مرد جوان بلافاصله روی زانو نشست و مشغول بررسی باقیماندهی بسته شد. کیفش را باز کرد و دستکشی چرمی و تعدادی انبر دندانپزشکی بیرون آورد. با ابزارش به آرامی و با احتیاط قطعات کوچک شیشه و فلز را از بستهی متلاشی شده جدا کرده و روی پارچهی سفید و تمیزی که از روی میز غذاخوری براشته بود قرار میداد. در حین کار کردن از باند ماجرا را پرسید. - حدود سی ثانیه زنگ خورد؟ میفهمم، او این چیه اینجا؟ با دقت محفظهی آلمینیومی شبیه محفظهی فیلم عکاسی رو کنار گذاشت. در دستش پوکه ای را نشان داد.
- قلب این ساعت از تپیدن ایستاد. ضربان قلب تو به شمارش افتاده. من تعدادش رو میدونم و شمردن را شروع کردم. یادداشت با ".....1234567" امضا شده بود. پیاس: نمیدونم چطور خیلیها از فیلم پدرخوانده و مخصوصا صحنهای که کارگردانه صبح بیدار میشه و سر بریدهی اسب مورد علاقهش رو کنارش گذاشتن، این قدر خوششون میاد!! موسیقی متن فیلم عالی بود ولی خود فیلم برام جذابیت نداشت، چرا اینقدر (بخصوص بین آقایون) محبوبه؟ نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱۱توسط Rakht | پيام هاي شما ()
دو کتاب اول (یاران حلقه - Fellowship of the Ring) از شش کتاب ارباب حلقه ها رو تموم کردم. قبلش کتاب هابیت رو خونده بودم (راجع بهش قبلا دوتا پست گذاشتم) که به نوعی پیش درآمد ارباب حلقه هاست. دستان هابیت جریان ماجراجویی بیلبو بگینز که درنهایت به شهرت و محبوبیتش ختم میشه و یه حلقه که با خوش شانسی بدست میارتش. حلقه قدرت جادویی داره و علاوه بر غیب کردن کسی که حلقه رو انگشتش کنه، عمر صاحب حلقه رو هم زیاد میکنه. ولی به مرور زمان صاحبش رو از اون چیزی که هست تغییر میده و به جنون میکشونه، به طوری که گوشه گیر و از همه بیزار میشه و تنها به حلقه فکر میکنه، با هر دفه غیب شدن، جسمتون هم محو تر میشه تا جایی که دیگه چیزی ازتون نمیمونه. بلاخره بیلبو بعد از سالها به توصیه گندالف، در روز تولد 111 سالگیش حلقه رو به فرودو، که اونم تو همون شب 33 ساله میشه میده و خونه رو واسه همیشه ترک میکنه. فرودو هنوز نمیدونه که با حلقه چه مشکلاتی بهش ارث رسیده، به اضافهی اینکه گندالف ازش میخواد هیچوقت از حلقه رو دستش نکنه. تا اینکه سواران سیاه سروکلشون پیدا میشه.... فرودو و سه هابیت دیگه (سم، پیپین و مری) محل زندگیشون رو ترک میکنن. بلاخره با کمک خیلی ها به سرزمین الف ها میرسن و اونجا تصمیم گرفته میشه تا حلقه به دست لرد تاریکی (شبیه ولدمورته اسمش) نیفتاده، به موردو (جایی که حلقه اونجا درست شده) برند و نابودش کنند. این تنها وظیفهی فرودوست اما سه هابیت، آراگورن و بارومیر (انسان) گندالف (جادوگر)، گیملی (کوتوله) و لیگولاس (الف) فرودو رو در ماموریتش همراهی میکند.
اتفاقات مهم کتاب همینه. داستان یاران حلقه نسبت به هابیت لحن خیلی جدی تری داره و واسه ردهی سنی بزرگتری نوشته شده، اما داستانش خیلی طولانی و شاید بعضی جاها خسته کننده باشه. در هابیت، هر فصل اتفاقات مهمی میوفته و هیچوقت داستان راکد نیست اما در یاران حلقه بیشتر اوقات توصیف حالات و احساسات افراد گروه رو میخونید و یا معرفی مکان ها و اشخاص. تا جایی که مسافتی رو که بیلبو و گروهش در هابیت در طول پنج فصل طی می کنند (یک چهارم کتاب)،برای فرودو و گروهش، کل کتاب اول و قسمتی از کتاب دوم طول میکشه تا بهش برسن. با این حال از فصل آخر کتاب دوم (جدایی یاران) خوشم اومد، مخصوصا جایی که واسه چند لحضه بارومیر منقلب میشه و از خودش رفتاری رو نشون میده که نه تنها برای ماجرا سرنوشت ساز میشه، بلکه واسه جبرانش جونش رو فدا میکنه. میخواستم به جای نوشتن در مورد کتاب، همون بخش رو اینجا بنویسم اما مشکل اینجاست که ترجمه شدش رو پیدا نکردم و باید خودم همش رو انجام بدم واسه همین سختمه... سعی میکنم انجامش بدم و اگر نشد فقط همون قسمت مورد علاقم رو بزارم. پیاس: اینم از شانس من، بعد از کلی گشتن، PDF دو کتاب اول رو پیدا کردم و از بین مجموع 29 فصل،دقیقا فصل آخر، همونی که من میخواستم توش نبود. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٩توسط Rakht | پيام هاي شما ()
امروز مادرم مرد. شاید هم دیروز. نمیدانم. از آسایشگاه یک تلگراف دریافت کردم: "مادر فوت شد. خاکسپاری فردا. تقدیم احترامات." این معنایی ندارد. شاید دیروز بود. آسایشگاه سالمندان در مارنگو است. هشتاد کیلومتری الجزایر. ساعت دو اتوبوس سوار میشوم و عصر میرسم. اینجوری میتوانم شب احیا بگیرم و فردا شب برگردم. از رئیسم دو روز مرخصی خواستم و با چنین عذری نمیتوانست درخواستم را رد کند. اما قیافهاش راضی نبود. حتی به او گفتم: "تقصیر من نیست." جوابی نداد. فکر کردم نباید این را به او میگفتم. به هر حال لزومی نداشت عذر بیاورم. در واقع باید خودش به من تسلیت میگفت. بدون شک وقتی مرا پسفردا عزادار ببیند این کار را میکند. در حال حاضر انگار مثل این است که مادرم نمرده است. برعکس، کارها پس از خاکسپاری ردیف میشوند و همه چیز حالت رسمیتر به خودش میگیرد.
مورسو، راوی داستان خودشه و حکایتی که تعریف میکنه شامل دو قسمته که به طور محسوسی هم در لحن و هم در محتوا با هم متفاوتاند. در قسمت اول، مورسو، با ظاهری حاکی از بیقیدی کامل زندگی روزمره خود در الجزیره،شرح میده. مورسو مثل یک راوی بیطرف، احتیاجات جسمی، خستگی، میل به سیگار کشیدن و مشکلاتش را در تحمل گرما میگه. احساساتش در بیان میکنه و همچنین به خستگی و بیتفاوتیاش اشاره میکنه. جملاتی مثل "برایم فرقی نداشت" یا "تفاوتی نداشت" توی داستان زیاد به چشم میخوره. وقتی به خانهی سالمندانی که مادرش در آنجا به تازگی مرده میرسه، ضمن شبزندهداری در کنار جنازه یا به هنگام تشییع، اندوهی را که از او انتظار داریم نشون نمیده. در جایی از داستان، زنی که مورسو سالها بهش علاقه داشته، ازش میخواد که باهاش ازدواج کنه و مورسو فکر میکنه دلیلی نمیبینه که جواب رد بده و از طرفی فرقی به حالش نداره پس میگه باشه، اگر تو میخوای ازدواج میکنیم. قسمت دوم رمان، بیتفاوتی بخش اول رو نداره. مورسو، که زندانی شده،یاد میگیره که با زمان و یادآوری خاطراتش بسازه. قبول نمیکنه که تظاهر به پشیمانی کنه یا با دادن جوابهایی که از او انتظار دارند وارد اجتماع یشه. حتی در محاکمهاش مثل یک تماشاچی شرکت داره و صـــحنه ای شـــبیه قســـمت آخر فیلم "مردی که آنجا نبود ، The man who wasn't there" از برادران کوئن بوجود میاره. فکر میکنم این فیلم از همین رمان الگو گرفته. پوچی، در گذر روزهای یک زندگی بیهوده، اتفاقاتی که از مورسو یک قاتل میسازه، مشکل اصلی من با داستان هم در همینه. مورسو با دنیا و خودش بیگانهست، انسانی پوچ . ولی تصویری نا خوشایند از پوچی رو نشون میده طوری که انگار توهم معنا از پوچی بهتره، انگار که پوچی خطرناک و نابودگره در صورتی که به نظر من اصلا این طور نیست. پوچی و پوچ گرایی معنا و جهت داره، پوچی پوچ نیست. پی اس: اگر هنوز اسم کتاب رو نفهمیدید از چب به راست به خونید. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/۱۱توسط Rakht | پيام هاي شما ()
ادامه ی پست قبلی. از کتاب آنجا و بازگشت دوباره به اینجا رسیدیم که گندالف به همراه سیزده دورف (کوتوله) بیلبو بگینز رو که یه هابیته (توضیحات در هابیت بخش اول) متقاعد میکنن تا به عنوان سارق کمکشون کنه تا گنج کوتوله ها رو از اسماگ پس بگیرند. اونا خیلی زودتر از اونکه فکر کنند با خطر مواجه میشن و زودتر از اون پاداششون رو میگیرن. با شکست ترول ها (غول ها) گنج کوچیکی که تو غارشون مخفی بود رو پیدا میکنند و گندالف به تورین (سردسته ی دورف ها) نقشه ای رو که پدرش به گندالف امانت داده بود بهش میده. نقشه ای از راه های مخفی قصر قدیمی دورف ها که حالا خونه ی اسماگ اژدهاست. از اینجا به بعد که اصل داستان اتفاق میفته چیزی نمیگم، از اینجا به بعد شما با بیلبو رشد می کنید و شاهد این خواهید بود که چطور بیلبو از اونی که بود به اونی که خواهد بود تبدیل میشه. .... بعد از اتفاقی که با غول ها براشون پیش اومد گروه ما وارد کوهستان مه آلود میشن. کوهستان مه آلود جایی که گابلین ها زندگی میکنن. اگر داستان های هری پاتر خونده باشید با گابلین ها آشنا هستید. گابیلن ها موجوداتی شبیه دورف ها هستند با این تفاوت که بسیار وحشی و بی تمدن هستن. از بخت بد سرکار گروه چهارده نفری ما هم به گابلین ها می خوره که تو طونل های زیرزمینی بهشون حمله میکنن. توی تلاش برای فرار، بیلبو که ریزه پیزه تر از همه ست جدا میفته و در حین فرار یه حلقه پیدا میکنه. تو تاریکی دنبال راهی به بیرون مجراهای زیرزمینی به یه رودخونه میرسه و اونجا با عجیب ترین موجود " گالوم" مواجه میشه. جالب اینه که گالوم هم تا اون زمان چیزی شبیخ بیلبو (هابیت) ندیده بوده و با خودش فکر میکنه "آیا خوشمزست؟"
گالوم و بیلبو با هم یه مسابقه میزارن. هرکدوم یه معما میپرسه و اگر هرکدوم نتونستن جواب رو پیدا کنن، باید به پنالتب عمل کنن. اگر بیلبو جواب معمای گالوم رو نتونه پیدا کنه شام گالوم میشه و اگر گالوم نتونست جواب معمای بیلبو رو پیدا کنه، گالوم راه بیرون رفتن رو بهش نشون میده. این مسابقه واقعا حساس و جذاب میشه و هردو از آخر کفگیرشون به ته دیگ میخوره که بیلبو وقتی دنبال یه معما واسه نجات جونشه، مثل هروقت دیگه که دست و پاش رو گم میکنه، دستش رو تو جیباش میکنه و اونجا حلقه رو پیدا میکنه، اما یادش نمیاد که چیه و از خودش میپرسه : "این چیه تو جیبم؟" گالوم که فکر میکنه این معماست میگه که سوال عادلانه نیست و بیلبو باید سه فرصت به گالوم بده. بیلبو با خوشحالی قبول میکنه بدون اینکه بدونه حلقه ی توی جیبش متعلق به گالومه و حلقه آخرین چیزیه که گالوم حدس بزنه تو جیب بیلبو باشه. وقتی بعد از سه تلاش نا موفق گالوم شکست میخوره با اصبانیت به سمت خونش (یه جزیره ی کوچیک وسط دریاچه ی زیرزمینی) میره تا حلقه ش رو برداره اما پیداش نمیکنه. چرا سراغ حلقه میره؟ چون کسی که حلقه رو دستش کنه ناپدید میشه و اون وسیله ای که گالوم باهاش شکر و امرار معاش میکنه. تا متوجه نبود حلقش میشه میفهمه که حلقه دست بیلبوست و میره که پسش بگیره. با خودش میگه اون موجود کوچیک از قدرت حلقه خبر نداره پس ازش استفاده نمیکنه اما خوش شانسی بیلبو به کمکش میاد. حلقه رو اتفاقی دستش میکنه و گالوم بدون اینکه ببینش از کنارش رد میشه. گالوم که به امید پیدا کردن بیلبو به سمت خروجی میره غافل از اینکه بیلبو پشت سرشه و در واقع گالوم خروجی رو به بیلبو نشون میده. بعد از خروج از طونلهای زیرزمینی گابلین ها، بیلبو دوباره دورف ها و گندالف رو پیدا میکنه و با زنده موندنش بعد اون ماجرا واسه خودش کلی اعتبار کسب میکنه. بیلبو پیدا کردن حلقه رو یه راز نگه میداره البته تا موقعی که حقیقت رو به گندالف و سالها بعد از اون به فرودو (برادر زادش) میگه.
بعد از کوهستان مه آلود این گروه با گرگ ها مواجه میشن که به کمک گابلین ها اومدن اما دوستی گندالف با عقاب ها به کمکشون میاد. عقاب های غولپیکر اونا رو پیش الف ها میبرن. بعد از اون با بیارن "مردی خرس نما" و بعد از اون در جنگل "مرک وود" با عنکبوت های گوشت خوار مواجه میشن. بعد دوباره توسط گابلین های اونطرف مرکوود ربوده میشن و در تمام این ماجراها خوش شانسیه بیلبو به همراه حلقه ی بی نظیرش اونو به قهرمانی تبدیل میکنه که در تک تک اون ماجرا ها دورف ها رو نجات میده. بیچاره دورف ها. درسته که بیلبو همیشه نجاتشون میده ، اما نجات از یک مهلکه باعث میشه تو یه بدترش بیفتن و بعد از اون تو یکی بدتر از قبلی... به هر حال، در پایان به مقصد نهایی میرسن. اونجا هم بیلبو و حلقه ش کلی بدرد میخورن. اسماگ از کوه بیرون میاد و دورف ها و بیلبو گنج رو بدست میارن اما با اون گنج توی کوه اسیر شدن. اسماک به دهکده های اطراف حمله میکنه اما مردم اونجا با اطلاعاتی که بیلبو راجع به اسماگ بدست اورده شکستش بدن. اسماگ میمیره ولی خیلی کسا و چیزها رو با خودش نابود میکنه. مردم برای جبران خسارت به سمت کوه میرن تا در گنج سهیم بشن و اینجاست که دوستان دشمن میشن. سر گنج دعوا میشه.
و اونجا هم بیلبو با فداکاری و گذشت از سهم خودش از گنج از این جنگ جلوگیری میکنه. بیلبو بیشتر از اونچه فکرش رو میکرد بدست میاره. دوستی تمام موجودات خوب سرزمین میانی (middle-earth). حلقه ای که بارها و بارها ج.نش خودش و دوستانش رو نجات داده و با ارزش تر از همه داستانی با شکوه که واسه همیشه معروفش میکنه. البته ناگفته نمونه که کمک هاش به بقیه بی جواب نمیمونه و اونا دوباره تو گنج سهیمش میکن. بیلبو با ثروت هنگفت که به هیچ کس نمیگه چقدره! و داستانی عالی واسه تعریف کردن به خونه برمیگرده. حالا دیگه بیلبو فقط یه هابیت نیست. پی اس: کاشکی وقتی بچه بودم این داستان رو یکی برام می خوند. خوب کسی اینکارو نکرد تا خودم پشت خودم رو خاروندم. به نظر کمی دیر میومد ولی واقعا لذت بخش بود. پی اس اس: از روی این داستان چند بار کارتون ساخته شده که به راحتی میتونید تو اینترنت پیدا کنید و همچنین پیتر جکسون که سه گانه ی ارباب حلقه ها رو کارگردانی کرده، قراره در حال ساخت فیلم هابیت در دو قسمته که اولیش سال 2011 اکران میشه. پی اس اس اس: حالا دارم ارباب حلقه ها رو می خونم و در واقع جلد اول کتاب یاران حلقه رو تموم کردم، منصفانه نیست این حرف رو تا وقتی کل کتاب رو تمو نکردم بزنم، ولی هابیت رو به ارباب حلقه ها ترجیح میدم. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٤توسط Rakht | پيام هاي شما ()
هابیت ها از ماجراجویی متنفر اند - مهمه اینو به خاطر بسپارید - نه تنها از ماجرا جویی متنفرند بلکه احترامی هم واسه ماجراجو ها قائل نیستند. هر هابیتی که پاشو از "هابیتون" بیرون گذاشت، پا رو اعصاب بقیه هابیتها گذاشت. این داستان 'هابیت یا آنجا و بازگشت دوبار'ست. ممکنه داستان براتون لوث بشه. سعی میکنم به جای تعریف کردم کل ماجرا مقدماتی بگم که داستان رو جذاب تر کنه و یا اگر قرار باشه اطلاعات لوث کننده بدم، قبلش هشدار میدم. این ماجرای بیلبو بگینز که بعد ها اون رو خودش به شکل کتاب تعریف کرد. "آنجا و بازگشت دوباره". البته کتاب نوشته جی آر آر تالکین مشهوره اما آقای تالکین واسه واقعیت بخشی به داستان و پذیرش بهترش ماجرا رو از زبان بیلبو تعریف میکنه طوری که انگار واقعا اتفاق افتاده. طوری که زمینه ی مناسبی واسه سه گانه ی ارباب حلقه ها میسازه. در هر صورت، بیلبو هم یه هابیت بود، مثل بقیه هابیت ها، اما وقتی گاندالف رو کسی دست میزاره مطمعنا اتفاقات مهمی در راهه. بیلبو بگینز مثل همیشه تو وقت استراحت و بیکاریش مشغول پیپ کشیدنه و با حلقه هایی که با دودش یکی پس از دیگری هوا میکنه خودش رو تحسین میکنه و منتظر نوبت بعدیه چای یشه. اینجاست که گاندالف میاد و خاطره های بیلبو رو به یادش میاره. آخه گاندالف خیلی پیره و وقتی بیلبو بچه بود با آتیش بازیاش بیلبو و بقیه هابیتها رو تو جشناشون همراهی میکرد. اما ایندفه ماجرا جشن و خوشگزرونی نیست ( هرچند که در نهایت بهتر از هر جشنی میشه که بیلبو توش بوده). اینبار گنداللف برای کار اومده و پشت سرش سیزده تا کوتوله (دورف) همراهیش میکنن.
سیزده کوتوله : تورین اوکنشیلد، فیلی، کیلی، اوین، گلوین، دالین، بالین، بایفر ، بوفر، بامبر، دوری، نوری و اوری. هر کدوم پشت سر هم بیرون میان و به بیلبو میگن" فیلی،در خدمت گذاری حاظرم." و "کیلی، در خدمتم"و همینطور الی آخر. نگران نباشید، بعد از تموم کردن داستان من هم هنوز اسم هشون رو حفظ نشدم. خلاصه این جمعیت بیلبو رو میترسونه اما با مهمون نوازی دعوتشون میکنه تو به صرف چای و بعد از چای، شام. یه مهمونیه کامل به پا میشه، آخر شب بیلبو تازه یادش میاد بپرسه جریان چیه، که تورین (سردسته ی کوتوله ها) داستانش رو تعریف میکنه. روزی روزگاری کوتله ها پادشاهی داشتند قدرتمند و با ثروت هنگفتی که از معدن داری بدست اورده بودن و هرروز بهش اضافه میشد زیر کوه زندگی میکردند. کوه قصرشون بود، یه قصر واقعی که از بالا تا پایینش با طلا و جواهر پوشیده شده بود. آوازه ی ثروت تنها دوست براتون درست نمیکنه اگر کسی قدرت کافی داشته باشه که از چنگتون درش بیاره. و این کاری بود که "اسماگ" کرد. اسماگ اژدهای طلایی کوتوله ها رو قتل عام، کوه و گنجشون رو تصاحب میکنه و با حمله به دهکده های اطراف از اونا هم زهر چشم میگیره. حالا بعد گذشت دویست سال، تورین، نوه ی همون پادشاه فراموش شده به قصد انتقام گروهی از دوست و آشناها رو جمع کرده که به خدمت اسماگ برسن و گنجشون رو پس بگیرن. به پیشنهاد گاندالف، بیلبو رو به عنوان سارق انتخاب کردن. بیلبو یه هابیته و هابیت ها از ماجرا جویی متنفرند. با خوردن و نوشیدن و موسیقیه کوتوله ها بیلبو خودش هم نفهمید که چی شد قبول کرد و حاضر شد در قبال یک چهاردهم گنج و یا هزینه خاکسپاری در صورت کشته شدنش، قرار دار رو امضا کنه. و صبح روز بعد...
...همگی به راه میوفتن. بعد فقط چند ساعت پیاده روی بیلبو یادش میاد که دستمال باخودش نیاورده و فکر میکنه که چه اشتباهی کرده، پیاده روی زیر آفتاب، بدون چایی سروقت مقرر، بدون دستمال...با خودش آرزو میکنه که ای کاش الان تو خونه ی راحتم بودم. این آخرین باری نبود که این آرزو رو کرد. گاندالف که جادوگری پر مشغله ست تنهاشون میزاره و سیزده کوتوله و بیلبو در حالی که به شدت گشنشون شده تو تاریکیه شب در جنگل نور آتیشی رو میبینند. کوتوله ها که فکر یه شام مفصل رو داررن بیلبو رو میفرستند براشون شام کش بره. اما کسایی که آتیش به پا کردن سه تا غول (ترول) گندن. ترول ها موجودات خرفتی هستن و هرچی گیرشون بیاد میخورن. تا بیلبو میخواد یه تیکه غذا کش بره میگیرنش و از پا سروته میکنن. حتی نمی دونن چی هست (گفتم که هابیت ها ماجرا جو نیستن واسه همین بقیه موجودات خیلی کم راجب هابیتها میونن) یکی از ترول ها میگه بخوریمش، اون یکی میگه این یه لقمه هم نمیشه، ولش کنیم بره. سومی میگه حتما چند تا دیگه هم همراهش هستن. بیلبو داد میزنه " کوتوله هل کار من تمومه فرار کنید" . ترول ها همه رو میگرن و تو کیسه میکنن و نقشه میکشن چطور تبخشون کنن. تا اینکه گاندالف سر میرسه و دست به سرشون میکنه، روز میشه و ترول ها که با نور آفتاب حساسند، خشک میشن. (خودمونیم عجب پوست حساسی دارن، آدم فکر یکونه یه غول پوست کلفت تر از این حرفا باشه.) به هر حال از مهلکه نجات پیدا میکنن و بیش از اون، تو غار ترول ها یه گنج کوچیک پیدا میکنن. هر کدوم یه خنجر انتخاب میکنن. (خنجر واسه کوتوله ها مثل یه شمشیر کوچیکه و هابیت ها هم که از کوتوله ها هم کوتاه تر هستند). گاندولف به تورین نقشه ای رو میده که پدر توورین پیشش به امانت گذاشته بود و دوباره این گروه با امید به پیروزی به راه میوفتن. هدف: نابودی اسماگ و پس گرفتن گنج کوتوله ها. مقصد بعدی : کوهستان مه آلود. ادامه دارد... پی اس: کوهستان مه آلود جای وحشتناک و پلیدیه. جایی که ماجرای هابیت به ارباب حلقه ها پیوند میخوره. جایی که بیلبو حلقه رو بدست میاره. جایی که "گولوم" زندگی میکنه. پی اس اس: بلاخره وقتش رسید. چه قدر منتظر بودم که چهار زانو رو صندلیم بشینم و ماجرای هابیت رو تعریف کنم بنویسم. الان کتاب اول یاران حلقه رو دارم تموم میکنم. هنوز زوده چیزی بگم و عادلانه نیست ولی احساس میکنم هابیت از سه گانه ی ارباب حلقه ها جذای تره. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٢٢توسط Rakht | پيام هاي شما ()
و در نهایت بخش پایانی. پایان کورسوی امیدی که در نا امیدی به وجود آمد و با خاموشیه شعلش به تاریکی جلوه ی پر رنگ تری داد. بخش سوم کتاب 1984 چیزیه که با نفرت دوسش دارم. از تلخیش بیزارم و از عظمتش سرشار. دوسش دارم چون پایان شایسته ی 1984 و اوروله و ازش عداب میکشم چون تلخه و نفرت انگیز.....نابودگر. اسمیت و جولیا دستگیر میشن و به بد ترین جا روی زمین میبرنشون. درسته، وزارت عشق. این بخش معرکست. هشدار نهایی جرج اورول. نمی خوام از کارایی که باهاشون چیزی بگم. اسمست نابود میشه. بد تر از تبخیر. اوبرایان مسئول اصلاح اسمیت میشه. همه چیز نقشه بود. وقتی که گفتم پنهان کردن کوچکترین چیز از حذب به شدت سخته اگر غیر ممکن نباشه، منظورم این بود که غیر ممکنه. خیلی قبل از اینکه حتی اسمیت خودش بدون که با حذب مخالفه، حذب پیداش میکنه و بهش سرنخ میده، بهش یاد میده که علیه حذب باشه.... شخصی بنام برائر بزرگ وجود نداره، گلد اسمیت و برادر بزرگ هر دو یک نفر هستن و در واقع وجود خارجی ندارن. اسمیت همه چیز رو اونجا از زبون اوبرایان میشنوه و در واقع این جواب های برایانه که عذابش میده و کمکم رامش میکنه. برایان ازش می خواد که قبول کنه یک چیز میتونه همزمان صحیح و غلط بلشه. اسمیت با زاری با فریاد و با حیرت نفی میکنه، برایان میگه: - اگر من کاری کنم که تو قبول کنی من در حالی که با تو حرف میزنم، همرمان چند جای دیگه هم هستم، اونوقت انگار که واقعا این اتفاق افتاده، نه، دقیقا این اتفاق میوفته. حقیقت اینه. و بد ترین تزس هات رو بهت نشون میدن. ممکنه هر چیزی باشه، و اونا پیداش میکنن. در آخرین لحظه مواجه با ترست تسلیم میشی، اسمیت فریاد میزنه، من نه، من نه، همش کار جولیاست. هر کار میخواید با اون بکنید، اهمیت نمیدم. با من نه، من نه. بعد از چند وقت اسمیت آزاد میشه. همه چیز یادشه ولی یه چیز فرق کرده. داره مسیره همیشگیشو طی میکنه. جولیا رو می بینه که از روبرو داره میاد. رو یه نیمکت میشینن، دیگه عوض شدن، اسمیت میگه: "آخرش فروختمت، بهشون التماس کردم اونکارو با تو بکنن." و جولیا هم میگه:" من هم همینطور." و از هم جدا میشن. پایان. پی اس: نثر این کتاب بی نظیره، من شیفته ی بیان اورول شدم. امیدوارم ترجمش هم به همون خوبی باشه. پی اس اس: یه سری از کوت های کتاب رو می خواستم براتون بزارم که دیدن در ویکی گفتار موجوده. میتونید اینجا بخونید. پی اس اس: جناب اورول کتابی رو قبل از 1984 نوشتند با عنوان "مزرعه ی حیوانات". این کتاب رو هم به همه توصیه میکنم، حتی اگر از سیاست متنفر باشید هم از این کتاب محشر لذت خواهید برد. اگر بتونم در مورد اون هم پست میزارم. پی اس اس اس: نقدی بر کتاب 1984 شاهکار تاریخی جرج اورول رو اینجا بخونید. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٢٢توسط Rakht | پيام هاي شما ()
این ادامه ی پست قبلی است. در بخش اول کتاب با نبرد وینستون اسمیت برای پیدا کردن حقیقت، پیدا کردن اطمینان پیش می ریم. ولی فضا وحشتناکه، نمیشه از دست حذب مخفی شد مخصوصا که چند وقت بود اسمیت فکر میکرد یکی از زنهای اداره می پادش. هر روز ترسش از این خانم بیشتر می شد تا اینکه یه روز به خودش میگه امرئز تکلیفم رو باهاش معلوم می کنم. هر چی میخواد بشه بشه! اسمیت تو راهرو اداره داره میره، اون زن هم داره از روبرو میاد، به هم بر خورد میکنن و زن زمین میخوره. وقتی اسمیت کمکش میکنه اون خانم یه یادداشت تو دستش میزاره. اسمیت متعجب میشه و ترسش بیشتر. دیگه نمیشه کاریش کرد. اونشب تو خونه به گوشه ای که کمتر تحت نظر "تله اسکرین" میره و بلاخره بعد چندین ساعت یادداشتی رو که اون زن بهش داد رو از جیبش در میاره. "دوستت دارم، جولیا" اینجاست که داستان سرعت میگره، تنش تغییر میکنه. حالا اسمیت یه رفیق پیدا کرده. شاید تعجب کنید دو فر که هیچ چیز از هم نمی دونن بتونن با هم رابطه ی عاطفی داشته باشن. اونم کسی که تا روز قبل اسمیت فکر میکرد داره جاسوسش رو واسه حذب میکنه. به هر حال اونا با هم رابطه بر قرار میکنن. جولیا باهوشه و ترتیبی میده که بتونن بدون جلب توجه کسی به حومه برن ،بعد کلی پیاده روی و مخفی کاری و با فاصله ی زمانی هم دیگرو تو یه جایه دور افتاده جایی که دور بین و یا میکروفونی نباشه ببینند. و از اون به بعد هر چند همدگرو میبن، خیلی رمانتیک ولی نه به صورتی که ما میشناسیم. اسمیت عاشق جولیاست؟ جولیا آدم بی خیالیه و از حذب متنفره و به گفته ی خودش: -"وقتی تو حذبی دختر خوبی باش و قوانین جزئی رو رعایت کن و اونوقت می تونی قانون های بزرگ رو زیر پا بزاری." جولیا به اسمیت میگه که همین کاری که داره با اون میکنه با چند مرد دیگه هم کرده و با این حرف اسمیت خوشحال میشه و بیشتر از جولیا خوشش میاد. با هر چند نفر بیشتری که باشه، مخالفتش با حذب بیشتره و این باعث میشه اسمیت بیشتر از قبل عاشق جولیا باشه. اونا یه جایه دیگه پیدا میکنن. یه اتاق تو منطقه ی آدمهای عادی (اکثریتی که عضو حذب نیستند. مثل ماگل ها) و اونجا راحت ترن و کم کم شروع میکنن به نقشه ریختن واسه پیدا کردن "گلداسمیت" و عضویت در گروه برادری. و بلاخره " او برایان" رو پیذا میکنن. یکی از افراد حذب که درجه ی خیلی بالاتری نسبت به اسمیت داره. به نظر اسمیت ا.برایان یه مرد بزرگه. کسی که درون حذب قدرت داره و از قدرتش برای نابودی حذب استفاذه میکنه. عضویت در گروه شرایط داره. کتاب راهنامای "گلداسمیت" رو به اسمیت میده و بعد هم باید شرایط رو بپذیره... این شرط ها نشون میده تا چه حد حاظری کار کنی. مثلا از اسمیت میپرسه "حاضری برای نابودی حذب فساد رو ترویج بدی؟" -بله. -حاضری اگر شرایط ایجاب کرد به صورت یه نوزاد اسید بپاشی؟ -بله. -حاضری کاری کنی که میدونی افراد بی گناه کشته خواهند شد؟ -بله. و... و حتی از جون خودش هم میگذره. برایان میگه اگر دست گیر شدی هیچ کمکی به تو نمیشه. گروه برادری وجود نداره. هیپ کس اعضا رو نمیشناسه ولی اگه امکانش باشه معمولا تو سلولت بهت یه تیغ بدستت میرسونن تا خودت رو خلاص کنی. وقتی به اینجا رسیدم خودم رو تو سلول دیدم و اینکه یه تیغ از زیر در بهم دادن و به دستم نگاه کردم و به تیغ.... کدوم دست؟ چپ یا راست؟ لرزیدم، واقعا لرزیدم. ولی اسمیت و جولیا قبول میکنن. داشتان ادامه پیدا میکنه تا جایی که یه روز از درو دیوار میریزن تو اتاق. بخش دوم کتاب تموم میشه. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/۱٤توسط Rakht | پيام هاي شما ()
این مطلب ادامه ی پست قبلی است. اینجا خلاصه و دید من از داستان فوق العـــــــــــــــــــــــــ...هنوزم هست..ــــــــــــــده زیبای 1984 اثر جورج اورول رو نوشتم. من این کتاب رو چند وقت پیش و به صورت متن اصلی خوندم. هر جند که ممکن کاستی و بی دقتی های ناخواسته ای وجود داشته باشه، امیدوارم کسانی که هنوز این کتاب رو نخوندن، با این شاهکار آشنا بشن. برای خوندن مطلب به ادامه ی مطالب برید و اگر نمی خواید داستان براتون لوث بشه، به کتابخونه با کتاب فروشی و یا سایت هایی که نسخه ی PDF رو برای دانلود گذاشتن برید و از متن کامل (بعضی موارد با سانسور) داستان لذت ببرید. ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/۱٢توسط Rakht | پيام هاي شما ()
١٩٨۴ پایان دنیا به شکلی که ما میشناسیم. ١٩٨۴ خاموشی آخرین شعله ی امید. جرج اورول از نویسندگان محبوب منه، شاید محبوب ترین با کتاب های مزرعه ی حیوانات و ١٩٨۴ . اورول نگران بود؛ جرج اورول در سال ١٩۵٠ درگذشت. با اینکه فقط ۴٧ سال داشت اما تو ذهن من مثل پدری خردمند تجسم میشه، پدری که نگران بود. جرج اورول ٢ سال قبل از مرگش یعنی سال ١٩۴٨ شاهکاری رو تموم کرد که در اون سال ١٩٨۴ رو تصور کرده. دنیایی وحشتناک و پایان انسانیت به شکلی که ما میشناسیم. شاید اتفاقاتی که در این کتاب اورده شده (حداقل) به شکل کامل رخ نداد، اما این کتاب هیچ وقت کهنه نمیشه چرا که خطراتی که تو این کتاب اورده شده همیشه آینده رو تحدید میکنه.
این کتاب اینقدر تاثیر گزار بود که لغات جدیدی رو وارد زبان انگلیسی کرد. کلماتی مثل : big brother: شخصی که قدرت کامل در حکومتی توتالترین (استبدادی) داره. doublethink: پذیرش همزمان دو مفهوم متضاد مخصوصاً در نتیجۀ تلقین فکری. یعنی اینکه بپذیری یک چیز همزمان درست و غلط باشه.
newspeak: زبانی ویرایش شده که در اون تا میتونن همه چیز رو ساده میکنن. در اون تمام لغات هم معنی حذف میشن و فقط یکی باقی میمونه. کلمات متضاذ هم همینطور، دیگه خوب و بد نداریم. خوب و نه خوب - خوبتر و نه خوبتر - خوب ترتر و نه خوبترتر. با اینکار وسعت فکر کردن رو محدود و تخیل رو از انسان میگیرن. ایده ی Newspeak یا زبان جدید برای من از همه جالب تر بود. بهتره کمی توضیح بدم. ماجرا از این قراره : "وینستون اسمیت" شخصیت اول داستان، در کشور اقیانوسیا ( یکی از سه کشور دنیا )زندگی میکنه و عضو عادی حزبه. در سال ١٩٨۴ شروع بنوشتن یادداشت میکنه، یادداشت هایی از وضع کشور، حزب و خاطرات روزانه ی خودش. چون همه چیز به نظرش دروغ و ساختگی میاد. همه به نظرش سرخورده میان،سخت کار میکنن ولی همیشه شرایطشون سخته ولی حزب میگه همه چیز روبه رشده و درحال پیشرفت. وینستون نمیتونه باور کنه ولی چیزی که آزارش میده اینکه هیچ مدرکی وجود نداره که حتی به خودش ثابت کنه که وضع در گذشته بدتر نبوده! از همه بدتر اینه که حزب تو تمام خونه ها دستگاهی به اسم "تله اسکرین" داره که شبیه تلویزیون دو طرفست. پنهان کاری به شدت مشکله (اگر غیرممکن نباشه) و جالب اینکه حزب حتی ناراحتی رو در افراد قبول نمیکنه. همه باید شاد به نظر بیان. هر روز صبح باید جلوی تله اسکرین بایستی و شاد باشی. اگر نارضایتی نشون بدی، مدتی بعد دیگه هیچ کس تورو نمیبینه، حتی از خاطره ها محو میشی،بهش میگن "حزب تبخیرت میکنه". بقیه توضیحات باعث لوث شدن داستان میشه. از این کتاب چندیدن ترجمه وجود داره که نسخه ی "مهدی بهره مند" چاپ سال 1361 انتشارات مهر، نسخه ی کامل و سانسور نشدست که اگر شانس بیارید (غیرقانونی) میتونید پیداش کنید و یا کتاب اصلی رو به زبان انگلیسی بخونید و یا به همون ترجمه سانسور شده اکتفا کنید. حتی سانسور شدش رو هم شدیدا توصیه میکنم. توضیحات بیشتر تو پست بعدی. ((به صورت ادامه ی مطالب)) پی اس: فیلم برزیل "Brazil" اثر تری گلیام "Terry Gilliam" با انکی تغییر از کتاب 1984 اقتباس شده. این فیلم سال 1985 ساخته شد و اگر اشتباه نکنم از شبکه ی چهار پخش شده. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/۱٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()
کتاب تاوان اینقدر برام غمناک بود که بعد تموم کردنش تو سایت ها دنبال لیست اندوهناکترین داستان ها گشتم و انتظار داشتم تو صدر ببینمش اما نبود. برای من بینهایت زیبا و به شدت غمناک بود. همیشه دوست داشتم کتابی رو بخونم که اخرش اون چیزی نباشه که انتظار داری. "همه به خوبی و خوشی زندگی کردنند." حالا می فهمم که که چرا اکثر داستان ها اینطوری تموم میشن. این کتاب سال ٢٠٠٢ منتشر شد و متاسفانه هنوز به فارسی ترجمه نشده. (برای همین داستان رو تعریف کردم) اما سال ٢٠٠٧ از روی این داستان فیلم تاوان Atonement رو ساختن که نویسنده ی کتاب "Eian McEwan" جزو تهیه کنندگان فیلم و باعث افزایش کیفیت و نزدیکی هرچه بیشترش به کتاب میشه.
موسیقی متن این فیلم هم خیلی تاثیر گزاره به خصوص قطعه ی Farewell با خداحافظی. به اونایی که نمی تونن کتاب رو بخونن این فیلم زیبا را توصیه می کنم و حتی اگر کتاب رو خوندید، باز هم دیدن فیلم رو پیشنهاد میکنم. با تشکر از innocent عزیز می تونید فیلم رو در چهار بخش از hotfile با حجم 400 مگابایت دانلود کنید. دانلود بخــــــش اول ، بخـــش دوم ، بخش ســــوم ، بخش چــــــهارم نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/۱٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()
این ادامه ی پست قبل است. همه سر میز شام نشستن و انگار که اتفاقی نیفتاده، اواخر شام متوجه غیبت دوقولوها میشن، مارشال نگرانه. براینی یه نامه پیدا میکنه و برای جمع میخونه. یادداشت دوقلوهاست که از خونه فرار کردن، دو تا پسر بچه اونوقت شب تو دشت های خارج شهر. با کمک بقیه بر میگردن خونه، همه هستن به جز رابی. لولا ساکت و بعد از ملاقات دکتر بخواب میره. براینی برای همه میگه که چی شده و میگه که رابی بود. برای اثبات حرفش نامه ای رو که سی تو اتاقش قایم کرده بدون اجازه پیدا میکنه و به همه نشون میده. سی فریاد میزنه اون نامه مال منه و شما حق ندارید، مامانش ساکتش میکنه و میگه باید همون اول این نامرو نشونمون میدادی تا این بلا سر لولا نیاد. سی نمیتونه از معشوقش دفاع کنه. نمی تونه بگه رابی فقط عاشق اونه و احتیاجی به یه دختر 15 ساله نداره... بخش اول اینجا تموم میشه. ادامه داستان در دادگاه به صورت صحنه هایی از خاطره های کارکتر ها بیان میشه که با شهادت براینی و سکوت لولا، رابی رو زندانی میکنن. بعد از سه سال زندان جنگ جهانی دوم شروع شده و هیتلر به فرانسه حمله کرده. انگلیس به کمک فرانسه میره وبه رابی پیشنهاد میشه به جای زندان به عنوان سرباز صفر ( با اینکه مدرک دانشگاهی از کمبریج داشت) به جنگ بره و رابی قبول میکنه. صحنه های جنگ بشدت تکون دهنه و وحشتناکه. رابی زخمی شده و گروهانشون رو گم کرده. به همراه دوتا سرباز دیگه به سمت دریا میرن تا با نیروهایی که دارن عقب نشینی میکنن به انگلیس برگردن. توی جنگ تنها چیزی که به رابی امید میده نامه های سیسیلیاست. توشون نوشته که از خونوادش جدا شده، و تو لندن تو یه بیمارستان کار میکنه. بهش میگه که دوسش داره و ازش میخواد برگرده. فکر کردن به سی. همراهیه نامهاش باعث میشه رابی به ساحل کانال انگلیس (دریای مانش) برسه و اونجا با سیل سربازها مواجه میشه که منتظر کشتی هستن. بخش سوم تقریبا هم زمان با بخش دوم اتفاق میوفته. به این قسمت توجه کنید: بخش چهارم: لندن 1999 حقیقت این بود اما براینی طاقت نوشتن حقیقت رو نداشت. خوانندهاش چه لذتی از خوندن حقیقت تلخ میبرن؟! براینی تو داستانش به خواهرش سی و رابی خوشبختی داد. اونارو تو خیال به هم رسوند. پایان. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/۱٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()
اینقدر جزئیات داره که توش گم میشی اما به هیچ وجه حوصله سر بر نیست و بر عکس عجیب جذب داستان شدم. کتاب از چهار بخش اصلی تشکیل شده که هر بخش داستان در زمان و مکان متفاوتی اتفاق میوفته.
ماجرا در زمان پیش از آغاز جنگ جهانی دوم در یک خونه یا بهتره بگم قصر در انگلیس شروع میشه. "براینی" دختر 13 ساله ی این خانواده ی مرفه، فردی خیال پرداز و عاشق نویسندگیه و در حالی که داره اولین نمایشنامش رو برای استقبال از برادر بزرگش می نویسه، از پنجره ی اتاقش خواهر 18 سالش سیسیلیا رو می بینه که کنار فواره ی باغ داره با "رابی" پسر خدمتکارشون بحث می کنن. میبینه که "سی" (همون سیسیلیا) لباسش رو در میاره ، میره زیر آب و در میاد و بدون محل گذاشتن به رابی به خونه بر میگرده. براینی احساس می کنه که خطری از جانب رابی خواهرش رو تحدید می کنه و این براینی رو شدیدا به فکر میندازه. در این زمان ساکنان این خونه براینی، سی، برادر بزرگشون لیون به همراه دوستش مارشال (صاحب کارخونه ی شکلات)، مادرشون، دختر خاله ی 15 سالش و دو داداش دوقولوش که پدر مادرشون دارن از هم جدا میشن و برای مدتی اومدن خونه ی خالشون بمونن و البته رابی و مادرش خدمتکار این خونه هستند. داستان در این بخش از دید تقریبا همه اون افراد بالا گفته میشه و شاید کمی عجیب بنظر بیاد. ماجرای فواره از نگاه سی به این شکل گفته میشه : نفر بعد رابیه که تو خونه ی خودشون. لیون دعوتش کرده که شب تو مراسم شامی که به افتخار اومدن لیون و مارشال برگزار میشه شرکت کنه و به این فکر میکنه که چطور از سی معذرت بخواد. تصمیم میگره نامه بنویسه اما چی....؟! چندین نسخه ی مختلف مینویسه که هیچ کدوم چیزی که واقعا می خواد بگه نیست. کلافه میشه و تایپ میکنه "در رویاهام **** می بوسم" و چند خط دیگه که من نمی تونم اینجا متنش رو بیارم. می تونید انگلیسیش رو گوگل کنید. براینی از خوندن اون کلمات حیرت زده میشه! حتی تا اون سن اون کلمه رو نشنیده بود اما میدونست معنیش چیه... نامه رو به سی میده و فرار میکنه. وقتی رابی میرسه ، سی در رو ازروش باز میکنه و رابی خجالت زدست. سی میگه براینی نامه رو خونده. رابی میگه اشتباه شده و قرار نبود اون نامه خونده بشه. سی دعوتش میکنه تو و با هم به کتابخونه میرن. سی میگه حالا متوجه میشم چرا با تو راحت نبودم. رابی باورش نمیشه، یعنی این حقیقت داره!! چشای سی پر اشکه و به رابی میگه تو زودتر از من فهمیدی. من اشتباه نمی کنم درسته؟ و رابی می فهمه که عشقش یه طرفه نیست. به سمتش میره.... اینجاست که دلت میخواد سر از تنه براینی جدا کنی ولی خود براینی تو اون لحظه تصمیم میگیره یزرگ بشه و خیالات و داستانی بچگونش رو کنار بزاره. حالا وقتیه که باید به خاهرش کمک کنه. ادامه در پست بعدی .... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٥توسط Rakht | پيام هاي شما ()
کتاب تاوان "Atonement" اثر Ian McEwan رو تموم کردم. زیبا بود و تلخ. اینقدر غمناک که اگه الان بخوام راجبش بگم ممکنه بغض جلومو بگیره، ترجیح میدم الان چیزی نگم. پس تصمیم بر این شد که ماجرای جدیدی رو شروع کنم. مونده بودم که چی انتخاب کنم... از شما چه پنهون که اینجانب از طرفداران پروپاقرص مجموعه هفتگانه ی هری پاتر هستم و تمامش رو فارسی و انگلیسی از سر تا ته به طور میانگین حداقل چهار بار جویدم تا اینکه تصمیم گرفتم به بقیه هم یه فرصتی بدم. من از ملت کمی عقبم و خبر از محبوبیت داستان "گرگومیش- Twilight" به بنده رسید و من هم به امید چشیدن آش دهانسوز خودمو آماده کرده بودم. یکی از دوستان گفت اونقدرام خوب نیست و کلی از فیلم یکش بدی گفت. من با خودم گفتم باید خوب باشه که در مقایسه با اون فیلمش این قدر بد به نظر میاد. twilight رو شروع کرده و از پس اون new moon و eclipce و breaking dawn رو هم تموم کردم و بعد از هرکدوم نا امیدتر از قبل سراغ بعدی می رفتم. تا این موقع فیلم سه "کسوف" هم اومده بود و من کشف جدیدی کردم. برای اولین بار در تاریخ سینما فیلمی اقتباس شده ساخته شده بود که بهتر از کتابش بود. نه .... این عادلانه نیست.... فیلمش به مراتب بهتر از کتاب های مزخرفش بود!! بعد از این ماجرا دوستی به من پیشنهاد کرد که تو این جانر بهتره برم سراغ جی.ار.ار تالکینز و سه گانه ی ارباب حلقه ها و اینکه اگر خانم رولینگ -نویسنده ی هری پاتر- از یک نفر الگو گرفته باشه، همین جناب تالکینزه. همونطور که گفتم من یه خورده از ملت عقبم و هنوز فیلم سه گانه ی ارباب حلقه ها رو ندیدم بنابراین همون دوست گرامی پیشنهاد کردن که اول با کتاب "هابیت" شروع کنم و بعد از اون سراغ ارباب حلقه ها برم تا داستان رو درست متوجه بشم و اینکه باید صبور باشم چون به نظر ایشون کتاب هابیت نسبت به سه تا ارباب حلقه ها برای رده ی سنی جوونتری نوشته شده. البته من با این موضوع مشکلی ندارم، تا به حال چند نفرو دید که از کتاب شاهزاده کوچولو مثل بچه ها لذت نبردند؟!!
الان هابیت رو شروع کردم و در ابتدای سفری بس طولانی ام...مگر اینکه اینقدر جذاب باشه که مثل کتاب هفتم هری پاتر تو دو روز تمومش کنم (دو جلدی بود و من جلد دوم رو روز اول نداشتم پس جلد یک رو دوبار خوندم تا فرداش که جلد دومش بدستم رسید!) پی اس: جلد کتاب که ازش کلی تعریف کرده: "بزرگترین حماسه ی خیالی معاصر و پیش درامد سحر انگیز ارباب حلقه ها" پی اس اس: مسلما وقتی کتاب های Twilight saga مزخرف باشن، فیلمهای اقتباس شده از اون هم نمی تونن فیلمهای بدرد بوخوری باشن، با این وجود در مقایسه با کتاب شاهکار کرده کارگر دان. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/٢٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()
گفته بودم یکی از کوت های مورد علاقمو از داوکینز رو میزارم.. کتاب "گسیختن رنگینکمان - Unweaving the Rainbow"با این پاراگراف شروع میشه: We are going to die, and that makes us the lucky ones. Most people are never going to die because they are never going to be born. The potential people who could have been here in my place but who will in fact never see the light of day outnumber the sand grains of Arabia. Certainly those unborn ghosts include greater poets than Keats, scientists greater than Newton. We know this because the set of possible people allowed by our DNA so massively exceeds the set of actual people. In the teeth of these stupefying odds it is you and I, in our ordinariness, that are here ترجمه از خودم: ما خواهیم مرد، و این از خوش اقبالی ماست. چه کسانی که هرگز نخواهند مرد چرا که هرگز به دنیا نخواهند آمد. تعداد افرادی که می توانستند به جای من اینجا باشند اما در حقیقت هرگز نور روز را نخواهند دید، از تعداد دانه های ماسه ی صحراهای عربستان بیشتر است. به حتم درمیان این ارواح زاده نشده، شاعرانی خواهند بود بزرگتر از کیتس و دانشمندانی برتر از نیوتون چراکه تعداد انسان های ممکن بر اساس چیدمان DNA بسیار بیشتر از تعداد خود انسانهاست . در میان عظمت این احتمال شگرف ،این من و شمای معمولی هستیم که اینجاییم. پی نوشت: گفتم Lucky ones یاد Lucky ،لاکپشت فسقلی یه دوست افتادم. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/٢٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()
این کتاب مسیر انسان در تاریخ تکاملی را از امروز تا گذشته تصویر میکند؛ و سفر را از انسان شروع کرده، به سوی پسرخالههای قدیمی او در درخت زندگی میرود. در این مسیر به مرور با پسرخالههای قبلیتر انسان، به عنوان نیای مشترک همگرا میشود. داوکینز (نویسنده ی این کتاب) تلاش میکند تا با استفاده از شواهد مولکولی و فسیلی، محتملترین نوع نزدیکترین نیای مشترک را توضیح دهد؛ و در میان مسیر، جانداران مدرنی که در گذشته با انسان همسفر بودهاند توصیف کند. (روش منطقی!) سفر کلا از ۴۰ مرحله تشکیل شده که از صفر آغاز میشود و به سوی نزدیکترین نیای مشترک انسان تا مرحله ی ۳۹ که باکتری است پیش میرود. با این وجود که داوکینز به طور کل از درخت زندگی توصیف شده اطمینان دارد، در برخی از شاخهها هشدار داده که در زمان نوشتن،مدارک سنگینی نداشتهاست. (صداقت در علم!!) در این کتاب هر گونه و خانواده تازه ای، داستان منحصر بفردی را برای سرگرمی خواننده دربردارد. (ادبیات زیبا! ) این ویژگیهای عجیب به وسیلهٔ روشهای تازهٔ زیستشناسی تکاملی شناسایی شده و با دقت در داستان قرار گرفتهاند تا نشان دهند چگونه نظریه تکامل داروینی قادر به توضیح همهٔ تنوع حیات بر روی کرهٔ زمین است. این کتاب نامزد جایزه بهترین کتاب علمی هم شده! سوای از کتاب اگر از صحت (یا عدم صحت!) نتیجه ی تجربیات و فعالیت های داوکینز بگذریم، (نگاه کنجکاو و پاک) + اون نکته هایی که تو پرانتز قرمز کردم، خصوصیاتی هستند که از نظر من داوکینز رو منحصر به فرد و جاودانه می کنه. در نگاه من داوکینز تنها یه دانشمند بزرگ و تاثیر گزار نیست.... داوکینز یه دانشمند شاعره. تو پست بعد یکی از کوت های مورد علاقمو (از داوکینز) می زارم.
|
|
