|
مشترکیم در تفاوت |
|
|
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱۸توسط Rakht | پيام هاي شما ()
لودویگ ویتگنشتاین - فیلسوف بزرگ قرن بیستم - از دوستی پرسید " چرا مردم همیشه مردم میگن طبیعیه بوده که آدما تصور کنن خورشید به دور زمین میچرخه؟ " دوستش جواب میده: مصلمه، چون اینطور به نظر میرسه که انگار خورشید دور زمین در گردشه. وینگشتاین در پاسخ میپرسه: عجب! پس اگر واقعا خورشید به دور زمین میچرخید چه طور به نظر میرسید؟! نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/۱٥توسط Rakht | پيام هاي شما ()
آیا ما واقعا خدا رو باور داریم، یا آیا باور داریم که باور به خدا خوبه؟ منظورم اشاره به اینه که چیزی رو باور داشته باشیم و یا باور اون چیز رو باور داشته باشیم. احتمالا همهی ما تو زندگیمون دروغ گفتیم، و احتمالا هممون از دروغ گویی بیزاریم، همه میدونیم دروغ بده، پس چرا دروغ گفتیم؟ شاید چون باور نداشتیم دروغ گویی بده بلکه به خودمون میگیم چه خوب میشد اگه کسی دروغ نمی گفت. تفاوت این دو رو حس میکنید؟ دورو برمون پر از آدماییه که ادعا میکنن خدایی رو باور دارن، اون خدا دستوراتی داده و خودشون رو موظف میدونن اون دستوراتو اطاعت کنند. یه کارهایی رو گناه می دونند و می دونند که نباید مرتکب گناه بشن. اما چه کسی رو میشناسید که اینکارو بکنه؟ مردم دروغ میگن، بعضی وقتی چشماشونو میبندن و اجازه میدن زیر میزی به قول خودشون لقمهی حروم وارد سفره هاشون بشه، هر چند که خیلی هاشون ادعا میکنن یه لقمه حروم نخوردن، ولی وقتی روراست باشی و دقت کنی میبینی در واقع واسه کارهایی که کردند توجیح میارن. فرقی نداره پیرو چه دینی باشید، خودتون و اطرافیانتون، واقعا به همش عمل میکنید؟ در واقع اون دستوراتی که به باورشون از سوی خدا اومده رو تا حدی انجام میدن که مایه زحمت و دردسرشون نباشه. مثلا یه ماه رمضون روزه میگیری و چند ساعت هیچی نمی خوری و در عوض وقت سحر و افطار جبران میکنی و یا به خودت میگی نمی تونم و توانشو ندارم. عموما هیچ کس آسایشش رو واسه دین خرج نمی کنه چه برسه به مایه گزاشتن از جونش. خیلی از ماها و شاید هیچ کدوممون واقعا به خدا ایمان و باور نداشته باشیم، بلکه باور داریم ایمان به خدا چیز خوبیه. اینطور نیست؟ نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/۳٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()
امروز یه نکتهی عجیب می خوام براتون بگم. عجیب چون خودم هم نمی دونم چرا اینجوری میشه... ریموت دزدگیر ماشین رو بردارید و اونقدر فاصله بگیرید که به مرزی برسید که دیگه ریموت کار نمیکنه. یه قدم به ماشین نزدیک بشید ریموت کار میکنه و یه قدم عقب برید دیگه کار نمیکنه. خوب، حالا بازم یکم عقب برید تا فاصله بیشتر هم بشه، ریومت رو بالا بگیرید و روی گیج گاهتون قرار بدید، امتحان کنید... کار میکنه. گرفتن ریموت روی سر برد ریموت رو تا دو برابر افزایش میده..! کسی میدونه چرا؟ اگه می دونید من دوست دارم بدونم چرا این اتفاق میوفته. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/۱٥توسط Rakht | پيام هاي شما ()
قبل از هر چیز با موسسهی تمپلتون (John Templeton Foundation) آشناتون کنم. تمپلتون، موسسهای بین رشته ایه که بودجهی تحقیقات برای وفق دادن علم و مذهب رو تامین می کنه. این موسسه در پی پیدا کردن معنا و حقیقت نهایی انسانه که توسط سرمایه گذاری خیر " سر جان تمپلتون " در سال 1986 بنا شد. این موسسه تنها به دانشمندانی که تحقیقات علمی برای تاید مذهب داشته باشند جایزه ای در نظر گرفته. این جایزه ایه که توسط موسسه خیریه به افراد داده میشه و مبلغ اون طوری تنظیم شده که از جایزه نوبل (معتبرتیرین جایزه علمی جهان) بیشتر باشه. مبلغ جایزه سالانه تمپلتون 1 میلیون پوند انگلیسه (بیشتر از نوبل 1.4 میلیون دلاری). اولین برنده این جایزه مادر ترسا بود. هر چند که این جایزه به افراد غیر مسیحی و پیرو مذاهب گوناگون داده شده اما همونطور که مورد انتقاد قرار گذفته شده معمولا به کسانی تعلق میگیره که از مذهب تعریف کنند. خوب، حالا بریم سر اصل مطلب... چند سال پیش موسسه تمپلتون اومد و برای بررسی تاثیر دعاهای انسان آزمایشی رو ترتیب داد. در این آزمایش 450 بیمار آمریکایی به سه گروه 150 نفری تقسیم شدند. گروه الف بیمارانی بودند که بهشون گفته شده بود هزاران انسان برای سلامت شما دعا خواهند کرد. گروه ب بیمارانی بودند که به اونها گفته شده بود برای شما دعا نخواهد شد. گروه ج بیمارانیی بودند که از این آزمایش کاملا بی اطلاع بودند و نمی دونستند براشون دعا میشه یا نه. در همین حال از افرادی که در اروپا به کلیسا میرفتند، خواسته شده بود برای اون 150 نفر گروه الف دعا کنند. به دعاکننده ها فامیل و حرف اول اسم کوچک بیمارها داده شده بود تا یه وقت در دعاها قرضی پیش نیاد. این آزمایش یک سال به طول انجامید و در طول سال روند تغیرات حالا بیماران بررسی میشد. بعد از یک سال، نتایج آزمایش به این شکل نمایان شد. 150 بیمار گروه ج که از این آزمایش بی خبر بودند به طور معمول، بدون مشاهدهی تغییرات خاص روند بهبودی رو طی کردند.
دعا ها نه تنها به حال بیمارها کمکی نکرد بلکه به سلامتشون لطمه زد. به نظر میرسید که افرادی که می دونستند براشون دعا میشه از نظر روانی زیر فشار بودند چراکه فکر می کردند حتما وضعیت سلامتیشون اینقدر بده که براشون دست به دعا شدند و دیگه امیدی نیست. جالبه، نه؟ بعد از اعلام نتایج آزمایش، کلیسا مرکزی و موسسه تمپلتون که خودش این آزمایش رو انجام داده بود، نتایج رو رد کرده و گفتند، خدا رو اینطوری نمیشه فریب داد چرا که خداوند این کلک ها رو خنثی میکنه!!! !!!! !!!! ..... بازم علامت تعجب!!!! !!!!! عاقلان خود دانند. وقتی میرید مشهد، حرم. تو یکی از صحنها که اسمش یادم نیست، آب خوری و محل وضویی وسط صحن بود که شیر آب پیچ یا اهرم نداشت. وقتی دستتو زیر شیر میگرفتی آب میریخت و دستتو عقب میبردی آب قطع میشد. با یکی از آشنا ها چند سال پیش دربارش حرف میزدیم و من براش تعریف کردم که این شیرآلات چطوری کار میکنن، بعد اینکه براش توضیح دادم برگشت و با خنده گفت، من فکر میکردم معجزهی امام رضاست. اگه تبیلغ نباشه، میدونیم که شرکت شیر آلات قهرمان و KWC از این معجزات زیاد میکنن. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٥توسط Rakht | پيام هاي شما ()
یه ذوست تو پست "انتخاب، بخش دوم" که البته من حدود چهار ماه پیش نوشته بودم، نظر داده بودن، من نظرشونو خوندم و جوابم یکم طولانی تر شد، فکر کردم به عنوان یه پست ولی در همون قالب پاسخ نظر بنویسمش. راسای اگه خواستید خود دیدگاه ایشون رو بخونید، اینجا کلیک کنید. ندای عزیز، موارد بیشماری هست، من بعضی ها رو تو پست های مختلف گفتم، را های مختلفی واسه فهمیدن هست...پس تو این جواب کوتاه چیزی نمی گم، مایل باشی، دوست دارم ادامه بدیم تا واسه هر دومون بهتر روشن بشه. اینجا اینو میگم که، شما می پرسی، آیا علم بشر به جایی رسیده که قرآن (یا بقیه کتب مقدس یا هر ادعای ماوراع طبیعه) رو با خودش در تناقض دید، بگه غلطه. خوب من اینو از تو میپرسم، این علم رو از کجا میاره که میگه قرآن (یا همون قبلیا که گفتم) درسته؟ مصلما تو هم قبول داری که هر چی که نشه خلافش رو ثابت کرد لزوما صحیح نیست و وجود نداره. مثلا اکه من بگم موجودی به نام "فلوگنهورن" وجود داره که نا مرئیه، با هیچ وسیله ای هم نمیشه دیدش یا حسش کرد، ولی اونه که میاد تو گوش آدم بعضی وقتا سوت میزنه!! اینو نمیشه خلافش رو ثابت کرد، اما هیچ آدم عاقلی اینو نمی پذیره. اینطور نیست؟ اگه در پاراگراف قبلی با من موافقی، بهت میگم، شما میگی ما علممون کافی نیست که بخواد قرآنو نقض کنه، پس چطور همین عقل قرآنو میتونه تایید کنه؟ از خودت بپرس، آیا اگه یه میلیارد ساله دیگه بدنیا میومدی، و علم دنیا همهی رازهایی که حالا به ذهن آدم خطور میکنه، پاسخ داده بود، بازم به نظر تو کافی میومد؟ آیا انتظار نداری در اون موقع، علم حتما قرآن رو تاییید کنه؟ اگه جوابت مثبته، داری مقرضانه و با پیش فرض فکر میکنی، ذهنت مستقل نیست، چون پیش فرض تو روی صحیح بودن، دید شکاکانه به همچین ادعای بزرگی نداری، اول قبول میکنی درسته، بعد دنبال راهی میگردی که درستیش رو تایید کنی. ( اگه از ضمیر دوم شخص استفاده میکنم قصدم شخص شما نیست) میدونی که این درست نیست، یه سوال تو امتحان میاد، اول بدون اینکه سوالو بخونی یه جوابی بدی، بعد سوال رو بخونی و سعی کنی هر جور شده کاری کنی که جواب واسه سوال درست باشه. بزار ازت بپرسم، کی بود که فهمیدی قرآن درسته؟ کی بود که فهمیدی بودا (یا هزازران خدا و کیش دیگه) غلطه؟ کی بود که به همه چی ایمان آوردی؟ چطوری اینکارو کردی؟ میدونم یه چیزایی حس میکنی، من هم همینطور، همه یه چیزایی رو حس می کنن و به خودشون میگن، این حس یه چیزی هست، حتما یه چیزی هست... میدونیستی افرادی بودن که سـ/کس رو پرستش میکردن، چون فکر میکردن لذت جـ/نسی، در لحظهی اوجش، چه حس قوی و لذت بخشیه... شکی در این نیست، اگه اینطور نبود نسل نه تنها انسان بلکه همهی حیوانات منقرض میشد، اما آیا پرستیدنی؟ آیا پاسخ گوی دعاهای ماست؟ اگه به این می خندی، به خودت نگاه کن، شاید من و تو خنده دار تر از اونا باشیم. پیاس: آخرش حرف از دعا زدم، دوست دارم در مورد یکی از تحقیقات موسسهی تمپلتون که یک سازمان مذهبی و زیر نظر کلسایت، در مورد دعا و اثر گزاریش بنویسم. امیدوارم فرصت بشه.. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/۳٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()
خیلی وقت پیش داستانی نقل از حضرت علی شنیدم که گفته بود، چه خدایی باشه و چه نباشه، ایمان به خدا به نفع انسانه تا ایمان نداشتن به خدا. با همون دلایل، پاسکال هم همین حرف رو میزنه... من میگم خدا نیست، اگه درست گفته باشم زندگی بعد مرگ وجود نداره، اما اگر غلط حدس زده باشم تا ابد در جهنم میسوزم. من میگم خدا هست، اگر درست گفته باشم به بهشت میرم، و اگر غلط حدس زده باشم زندگی بعد از مرگ وجود نداره. ....تصمیم گیری در چنین شرایطی جای تأمل ندارد. به خدا اعتقاد داشته باشید." اگر خدا باشه، به نظر شما نباید صداقت راسل بیشتر مورد پسندش باشه تا ایمان دروغی پاسکال بعد از اینکه ببینه کدوم به نفعشه و نه اینکه حقیقت چیه؟ اما اصلا چرا باید به خدا ایمان داشت؟ نمیفهمم چرا اسلام گفته اگر پاکترین و خیر ترین و صادق ترین و بهترین انسان روی زمین باشید ولی به خدا ایمان نداشته باشید هیچ کدوم از کارهای خوبتون مورد قبول نیست! وقتی کار خوبی انجام میدی چه فرقی داره به چی اعتقاد داری، مهم اینه که خوب هستی. بیاید فرض کنید ما به خدا ایمان اوردیم و دنیای بعد از مرگ وجود داشت، اما خدا، بَعل خدای باستانی کنعانیان باشه. که مثل یهوه نسبت به پرستیدن خداهای دیگه حساسه! اون وقت کمتر عذابتون میده اگر اصلا بهش ایمان نداشته باشید تا اینکه به یه خدای دیگه ایمان داشته باشید. در دنیا و در طول تاریخ هزاران خدا معرفی شده، همین امروزه مردم خداهای مختلفی رو میپرستند که خداشون بهشون دستور میده مردمی که خدای دیگهای رو میپرستند نابود کنند. خدای کدوم یکی واقعیه؟ هر کس هرجا بدنیا میاد به همون خدایی که از بچگی یادش دادن ندونسته و کورکورانه ایمان میاره. اگر یکی از این خدا ها واقعی باشه، تمامی آدمای دیگه دارن وقتشون رو حروم میکنن، دعاهای بیخود، قربانی دادن بیخود، جنگیدین در راهش و شهادت بیخود! براستی که همه و همه دارن وقتشون رو پای همچنین مسئلهای هدر میدن، نه تنها وقت، بلکه انرژی و ثروت، پیشرفت، زندگی سالم و حتی جونشون رو. کسی که با پاسکال موافق باشه، یه آدم ترسوه، کسی که از ترس اینکه اون دنیا باشه، زندگی این دنیاش رو خراب میکنه، از ترس اینکه نکنه اشتباه کرده باشه. انسانی که دنبال حقیقت به شواهد نگاه میکنه و حقیقت رو در آغوش میکشه. قضیه پینوکیو رو یادتونه؟ گربه نره و روباه مکار بهش وعده دادن سکه های طلات رو بکار، بعد یه هفته درخت طلا رشد میکنه... اوووم، وسوسه کنندست، اما میدونیم که همون پنج تا سکه طلا رو هم از دست داد. پاسکال بود میگفت، هر آدم عاقلی درخت طلا رو به پنج تا سکه ترجیح میده. ماجرای زندگی ما خیلی تلخ تر از اشتباه پینوکیوه، ما پنج تا سکه نمیدیم، تمام زندگیمون رو صرفش میکنیم، قربانی های کی میکنیم، از همه مهمتر عذابهای روحی برای کارایی که جرم نیستند، (دیدی کسایی که به چه شدتی استغفار میکنند که خدایا، العفو، العفو، فراموشت کردم..العفو) چقدر وقت و انرژی رو صرف خدا میکنی،بهای با این سنگینی رو میپردازی نه به امید درخت طلا، بلکه از ترس اینکه اگر سکه هات رو نکاری، تا ابد تو جهنم میسوزی!! اونوقت به پینوکیو میخندیم که چطوری ...! حرفم رو با دو رباعی از خیام تموم میکنم،
گویند بهشت عدن با حور خوش است
پیاس: با استفاده از: The God Delusion فصل سوم، Pascal's wager نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/۱۸توسط Rakht | پيام هاي شما ()
این پست داستان یک سواله. عنوانش رو گذاشتم "شمع و پروانه" اما در واقع در مورد شبپره و آتشه. حتما تا حالا حشراتی رو دیدی که به سمت نور میرن، و شاید این رو هم دیده باشید، شبپره هایی که به سمت آتیش میرن و میسوزن. اونایی که این اتفاق رو دیدن از خودشون میپرسن، چرا؟ چرا شبپره ها این طوری خودکوشی میکنن؟ در مورد پروانه این کار به عاشقی تشبیه شده، اما اینجا قصد من نگاهی ادبی نیست. میخوام بدونم چرا....چرا شبپره ها خودکشی میکنن؟ برای جواب به علم رجوع میکنم، اگر شبپره ها تکامل پیدا کردند و تکاملشون اونارو به اینجا رسونده، حتما براشون منفعتی داشته که در طبیعت بخت رشد و بقا پیدا کردند. اما فایدهی این خودکشی چیه؟ به سالها قبل برگردیم، تا همین اخبرا، یعنی چند قرن پیش، نورهای مصنوعی زیادی وجود نداشت، جمعیت انسانها اینقدر زیاد نبود، شهرها و دهکده ها کوچیک بودن و پراکنده، نورهای حاکم بر زمین، خورشید بود و ماه و ستاره ها. و اگر به هزاران سال قبل برگردیم اصلا نور مصنوعی وجود نداشت. حقیقت اینه که بسیاری از حشرات (مثل شبپره) از تور به عنوان سیستم مسیر یابی استفاده میکنند. وقتی لونشونو ترک میکنند، از ستاره ها به عنوان نشانه استفاده میکنند. و زمان بازگشت به لانه، از همون ستارهی علامت در زاویه مخالف استفاده میکنند. چون شبپره چشم مرکب داره، و چشم مرکب (مثل چشم مگس) مجموعه ای از سلولهای حساس به نوره، شبپره میتونه مسیر یابی رو با نگاه داشتن نور در یک سلول مشخص از چشم انجام بده. این ویژگی مثبت و روش کارامدی برای جهت یابیه که انتخاب طبیعی به اون چاداش میده. اما حالا با نورهای مصنوعی مثل لامپ ها و آتش، شبپره قادر به تشخیص نیست. به هوای اینکه داره مسیر درست رو برای بازگشت به خونش دنبال میکنه، خودشو به آتیش میزنه و میمیره. ما این اتفاق رو میبینیم و سوال اشتباهی رو میپرسیم، "چرا شبپره خودکشی میکنه؟" باید توجه داشت که فقط اون شبپره هایی توجه ما رو جلب می کنن که خودسوزی میکنند نه تمام سایر شب پره ها که هنوز هم سیستم مسیریابیشون با بازدهی بالا کار میکنه و به مقصدشون میرسند. هنوط هم که هنوزه، نور های حاکم بر شب، مهتاب و نور ستاره هاست. هنوز هم استفاده از این روش تکامل یافتهی مسیریابی برای حشرات مقرون بهصرفهست. با روش درست، متوجه شدیم که سوالمون اشتباه بوده، وقتی سوالمون رو به این شکل در میاریم که : چگونه سیستم مسیریابی شبپره در مواجه با نورهای مصنوعی به حشره آسیب میرسونه؟ فهم و درکش دیگه زیاد سخت و دور از انتظار نیست، و به نظر من این حقیقت (علاوه بر حقیقت داشتن) از هر تعبیر شاعرانه ای زیباتره. پیاس: کتاب بی نظیر The GOD Delusion که به فارسی با نام " پندارخدا " ترجمه شده رو تموم کردم، کتابی منصفاه، با بیانی زیبا و علمی با زبانی ساده.... از همهی کتاب لذت بردم هرچند که بخش هاییش تلخ بود. کتاب پر بود از مطالبی الهان بخش، چیزهایی که ذهن انسان رو درگیر میکنه و فکرش رو باز میکنه. از بررسی رفتار انسان ها و سایر موجودات، از فرهنگها و مذاهب، از باورها و پیدایش باورها، از آمارها و تجارب تلخ .... این کتاب رو به همه توصیه میکنم. نه تنها توصیه، بلکه فکر میکنم باید این کتاب رو بخونیم. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/۱۳توسط Rakht | پيام هاي شما ()
در پست قبلی جمله ای از استیون واینبرگ نوشتم، اینکه مذهب توهینی به منذلت انسانه. (اکثر) دوستانی که نظر دادند، گفتن خیلی آدما از مذهب سوء استفاده کردند ولی مذهب رو توهینی به شان انسان نمی دونند. اینجا می نویسم چرا من با اون جمله کاملا موافقم. قبل از هرچیز، اخلاق و رفتار انسانی هیچ ربطی به مذهب نداره، درسته مذهب در جاهایی به خوبی سفارش کرده (اندازش بستگی داره کدوم مذهب باشه) اما در جاهایی هم به کارای وحشتناکی مثل نسل کشی، تجاوز ، غارت اموال، برده داری، تبعیض جنسی و زیر دست بودن زنان دستور داده. من نه به مذهب و نه به هیچ چیز فراطبیعی ، نه بهشت و نه جهنم اعتقاد ندارم، از دروغ متنفرم، سعی می کنم به کسی زور نگم و زیر بار زور هم نمیرم، با دیدن حیوونی که زخمی شده، انسانی که رنج میکشه، بچه ای که به جای بازی سر چهرراه گل میفروشه، انسانی که نیاز منده، دلم میسوزه و احساس همدردی میکنم. اگه در توانم باشه کمک می کنم. در طول تاریخ دیدیم آدمایی مثل گاندی در هند، ماتین لوتر کینگ (کشیش سیاه پوست آمریکایی)، از مشاهیر خودمون خیام... مهم نیست بودایی باشند یا مسیحی و یا بیخدا. از اونطرف استالین رو دیدم، هیتلر، بن لادن و چرا راه دور بریم ... میدونید کی....!!! مهم نیست بیخدا باشند، کاتولیک باشند و یا مسلمون. آدمهای خوب، کارهای خوب و آدمای بد کارهای بد میکنند. چه پیرو مذهبی باشند و چه نباشند. تفاوت جایی به وجود میاد که آدمایی که می تونن در کنار هم در صلح زندگی کنند، می تونند با هم همکاری کنند، به خاطر چیزای احمقانه به جون هم میوفتن. خون همدیگه رو میریزن. سنی هایی که میگن اگه سر سه تا شیعه رو ببری میری بهشت، شیعه هایی که قتل هر بهایی رو وظیفه شرعی میدونن به خاطر اتفاقاتی که بیش از هزار سال پیش اتفاق افتاده. کسانی که به هیچ وجه همدیگه رو نمی شناسن، همسران هم رو بیوه و بچه های هم رو یتیم می کنند. پیروان هر مذهب طرف مقابل رو محکوم به جهنم و خودشون رو صاحب بهشت میدونن. نازی ها، سعی کردند نسل یهودی ها رو از بین ببرند، چرا؟ چون کاتولیک ها معتقدند یهودی ها مسیح رو به صلیب کشیدند. کی؟ دو هزار سال پیش. خونین ترین جنگ های تاریخ، بیشترین کشتارها به اسم و برای مذهب بوده، از قبایلی که برای خشنودی خدایان انسان ها رو قربانی می کردند (یکیشون پیغمبر اولیعظم ابراهیم بود که پسر خودش رو قربانی کرد!!) تا جنگ های صلیبی که دویست سال بین مسلمانان و مسیحیون طول کشید، سر شهر بیت المقدس. مسیحی ها معتقد بودن خداوند سرزمین موعود رو به اونها وعده داده و مسیح قراره به اونجا برگرده. هنوز که هنوزه سر این سرزمین موعود خون و خون ریزی و درگیریه. این دیوانگیه، دیوانگی محض. درسته که همهی دشمنی های بین انسان ها به خاطر مذهب نبوده و نیست، اما وقتی هیچ بهانهی دیگه ای نیست، مذهب آتیش بیار معرکه میشه و به طور بی نظیری دشمنی ایجاد میکنه بین انسان هایی که تفاوت چندانی ندارند و میتونن به خوبی و با هم همکاری کرده و با هم در صلح زندگی کنند. اصلا بیاید فرض کنیم، مذهب راه درست زندگیه. مملکت خودمون کشوری اسلامیه که قوانینش قوانین الهی و برگرفته از قرآنه. پس چرا اوضامون اینه. میگید حاکما از دین سوءاستفاده میکنند؟ این چه راه کامل و جامع زندگیه که به این راحتی ازش سوءاستفاده میشه و تبدیل میشه به راهی برای فریب و کنترل مردم؟ فایدهش چیه جر بدبختی برای عموم؟ فرض کنید تو یه ظرف جواب همهی پرسش هامون، راه درست زندگی و خوشبختی رو داریم، اگر نتونیم از این ظرف درش بیاریم و ازش استفاده کنیم، فایدش چیه؟ به چه درد میخوره؟ تا کی باید بدبختی بکشیم، وقتش بخودمون بیایم و بگیم بسه. چرا مذهب توهینی به شان و منذلت انسانه؟ مذهب اندیشدن آزاد رو از انسان میگیره، مذهب تخیل و ذات پرسش گر انسان رو نابود میکنه. وقتی یه بچه سوالی میپرسه بهش میگن به این چیزا فکر نکن، میگن شیطون میره تو جلدت، و اگه بهش اجازه بدی یه زنجیر میندازه دور گردنت و میبرت جهنم. مذهب بدون ایمان هیچ چیز نیست. اما ایمان چیه؟ اینکه چیزی رو بپذیری بدون اینکه واقعا بدونی. فقط به خودت میگی من باید اینو قبول داشته باشم، اگه یه لحظه بهش شک کردی به خاطر اینکه سوالت بی جواب مونده، باید توبه کنی و دعا کنی بخششیده بشی وگرنه تا ابد در جهنم میسوزی. من همچین چیزی رو نمی پذیرم. بچهی سه ساله ای رو تصور کنید که مامانش واسه چند لحظه تنهاش میزاره، مامان به بچهش میگه این کارو نکن وگرنه لولو خورخوره میاد میخورت. اون بچه این حرفو باور میکنه، با ترس از اونکار اجتناب میکنه. من وقتی خودم رو جای اون بچه فرض کنم، اول فکر میکنم چرا نباید اونکارو بکنم، ایرادش چیه، اگر به این نتیجه رسیدم که اونکار بده انجامش نمیدم، نه به خاطر ترس از لولو خورخوره. و اگر دلیلی ندیدم، و انجام اونکار برام خوب بود، انجامش میدم. ما بزرگ شدیم، دیگه بجه نیستیم و می دونیم لولوخورخوره وجود نداره، ولی از یه لولو خورخورهی دیگه میترسیم. مذهب اندیشدن رو از انسان میگیره، مذهب جلوی آزادی ذهن رو میگیره و جهل رو ترویج میکنه. داستان گالیله رو یادتونه؟ در آمریکا میسیحی هایی بودن که مطب دکترایی که درشون سقط جنین میشد رو آتیش میزدن و دکتر و بیمارها رو می کشتند. این آدمای خام و نادون اینقدر پلید وحشی بودند که حتی فکر نمی کردند دارن چی کار می کنند، انسان های بالغ، فردی که به درجه دکتری رسیده، زنی که خانواده داره و شاید چند تا بچه دیگه داشته باشه رو خودسرانه و وحشیانه به قتل رسوندن برای جلوگیری از نابودی یک توده غشاء سلولی. اونا حتی فرق دکتر زنان و پزشک اطفال رو نمی دونستند، چندین پزشک اطفال نیز قربانی این جنایت شدند. مسلمونای فلسطینی که خودشون بمب می بندند و آدمایی رو که نمیشناسن به همراه خودشون منفجر میکنند، درسته خیلی از این مسلمونا اینکارو برای دفاع از سرزمین و خونوادشون میکنند، اما همشون اینطوری هستند؟ نصرا حسن یکی از این مسلونای فلسطینی که نتونست عملیات انتحاری رو کامل کنه و قبل انفجار دستگیر شده گفت: من اینکار رو به عشق شهادت کردم، نه برای انتقام و نه چیز دیگه. فقط می خواستم به شهادت برسم.
اتفاق بمب گزاری ما محرم گذشته در زاهدان رو یادتونه؟ جوونای هفده هجده ساله ای که شست و شوی مغزی شده بودن. رهبرشون براشون داستان گفته بود و اونا باور داشتند اگه به خودشون بمب به ببندن، به مسجد برن، با منفجر کردن خودشون و مردم، یه راست به بهشت میرن، با پیامبر در باغ رضوان همنشین میشن و هزار حوری باکره در اختیارشون قرار میگیره. تو مدرسه به ما هم از فضایل بهشت و شیرینی شهادت آموزش دادن، اگر ما هم ذهن شکاک و پرسشگرمون رو واسه یه لحظه کنار بزاریم، دست زدن به چنین کارهای وحشتناکی دور از انتظار نیست. اینه که مذهب رو توهینی به شان و منذلت انسان میدونم. آدمای خوب کارای خوب میکنند و آدمای بد کارای بد، چه با مذهب و چه بی مذهب. اما تنها مذهبه که انسان های خوبی که تنها جرمشون سادگی و نا آگاهیه رو به کارهای پلید و وحشتناک وادار میکنه. مذهبه که ذات پرسش گر انسان رو سرکوب میکنه.
پیاس: سنکا فیلسوف رومی گفت: "مذهب از نگاه عوام حقیقته، از نگاه اندیشمندان دروغه و در نگاه حاکمان مفید." وقتشه بیدار بشیم و بگیم هرچی کشیدیم کافیه، بسه. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/۸توسط Rakht | پيام هاي شما ()
Religion is an insult to human dignity. With or without it, you'd have good people doing good things and evil people doing bad things, but for good people to do bad things, it takes religion. Steven Weinberg مذهب توهینیست به شان و منزلت انسان. چه با مذهب و چه بدون آن، انسان های خوب کار خوب، و انسان های بد کارهای پلید خواهند کرد، اما به مذهب نیاز تا انسانی خوب دست کاری پلید و وحشتناک بزند. استیون واینبرگ (برنده جایزه نوبل) نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/٢٢توسط Rakht | پيام هاي شما ()
یه سری مطلب آماده کردم و به مرور اینجا میزارم. از کسایی که این مطالب رو میخونن خواهش دارم بهشون فکر کنید و فقط یه سری جمله نباشه که از جلو چشماتون رد میشه. مطالب علمی خیلی جالب و در عین حال بسیار ساده (اینقدر ساده که من براحتی فهمیدم!) که با وجود ساده بودن چشمهاتون رو به دنیایی عظیمی باز میکنه، چیزهایی رو میبینید که شاید قبل از اون هیچ وقت تصور نمی کردید به این راحتی، سادگی و در عین حال زیبایی باشه. رفتن این راه به کمی صبر نیاز داره و ارداده ای که تا آخرش برید. همهی ما با پیش فرض هایی بدنیا اومدیم و بزرگ شدیم، طبیعتا دوست نداریم در موردشون تجدید نظر کنیم (ممکنه نیازی هم نباشه) پس درخواست من اینه که تا آخر مطلب شکیبا باشید و ادامه بدید. از چیزی که خلاف باورتونه نرنجید و با شدین چیزی که موافق و در تطابق با افکارتونه خوشحال نشید. بی طرفانه ادامه بدید و بعد از تموم شدن مطلب هر طور که خودتون دوست دارید برداشت کنید.
به تصویر زیر نگاه کنید:
حتما این جک رو شنیدید که روز کشیشی با بچه ها در مورد خلقت انسان صحبت میکرد، یکی از دانش آموزها گفت: "پدر ما میگه انسانها از نسل میمون هستند" کشیش جواب میده: " مسائل خانوادگی شما به خودتون مربوطه." این رو به قطع میگم، شک نکنید انسان ها از نسل میمون نیستند. این تصور برداشتی غلط از فرگشت (تکامل) بود که با سوء تفاهم به دلیل نفهمیدن نظریه داروین اتفاق افتاد و برخی این تصور اشتباه و گمراه کننده رو به عمد ترویج دادند. علم با قطعیت تکامل انسان از میمون رو رد میکنه. پس منظور داروین چیه وقتی میگه تمام موجودات زنده از گونه های ساده و به وسیلهی انتخاب طبیعت در طی زمان طولانی تکامل (فرگشت) پیدا میکنند؟ اینجا خیلی ساده و خلاصه این موضوع رو توضیح میدم. نکته ای که باید بهش توجه کنید اینه که میمون ها اجداد انسان ها نیستند، میمون ها مثل انسان و همهی حیوانات موجودات مدرن هستند. همونطور که انسان تکامل پیدا کرد میمون ها هم تکامل پیدا کردند. یه جک هست که میگه اگر آمریکایی ها در واقع مهاجران انگلیسی هستند پس چرا هنوز انگلیس وجود داره؟ باید به یاد داشت یه عده از انگلیسی ها در قرون گذشته به قارهی تازه کشف شده آمریکا مهاجرت کردند و آمریکایی های امروزی نوادگان اونها هستند. اما آمریکایی ها دیگه اون مهاجرای انگلیسی چهار قرن پیش نیستند، انسان های مدرنی هستند همونطور که انگلیسی های امروزی انسان های چهار قرن پیش نیستند. به شکل زیر نگاه کنید تا بهتر منظورم رو متوجه بشید.
در مرحله اول یک شکل مثلث ساده داریم. این مثلث تولید مثل میکنه. میبینید که فرزندان به والدشون شباهت دارند ولی با تغیر در ژن ها تغیراتی رو در فرزندان نسبت به والد مشاهده میکنیم. فرض کنید طبیعت اون فرزندانی که به شکل کلهی خرس کارتونی شباهت دارند برای ادامه بقا انتخاب میکنه و بقیه منقرض میشند. در تصویر بالا شکلهای هر ردیف فرزندان شکل انتخاب شدهی ردیف قبل هستند. بعد از طی پنج نسل به شکلی رسیدیم که تا حدی به کله یوگی (خرس کارتون یوگی و دوستان) شبیه. انتخاب طبیعی این رو میگه که هر موجودی که تطابق بیشتری با محیط داشته باشه حتی اگر این تطابق یک درصد بیشتر از دیگران باشه، اون موجود شانس بیشتری برای تولید مثل و بقا داره. فرزندان این موجود اندکی با والدیشون متفاوت هستند (جهش ژنتیکی، همینوطر که من و شما با والدینمون فرق داریم) و اگر این تغییرات در راستای تطابق بیشتر با محیط و شرایط باشه، اون فرزند شانس بیشتر برای بقا داره. وقتی هزاران نسل بگذره و در هر نسل، طبیعت اون موجودی که در مقایسه با دیگران تطابق (هر چقدر جزیی) بیشتری با محیط داره رو انتخاب کنه، در نهایت شاهد موجوداتی خواهیم بود که با محیط بسیار سازگار شدند. پروانه هایی که بالهاشون اشکال ترسناک داره، گربه سانان که برای شکار خیلی سریع هستند. آهوهایی که برای فرار سریع تر هستند. عقاب با چشم های تیزبین که شکار رو زیر سطح آب میبینه. خرس قطبی و پنگوئن ها که میتونن دمای 80- قطب رو تحمل کنند. انتخاب طبیعی موتور محرکه فرگشت یا همون تکامله. تکامل یعنی روند پیدایش موجودات پیچیده تر از موجودات ساده تر به وسیلهی انتخاب طبیعی. در مورد تکامل بعدا بیشتر توضیح میدم، حالا برگردیم سر قضیه میموت و انسان. با فهمیدن قضیه بالا متوجه میشیم که انسانها از نسل میمون نیستند. چون میمون ها مثل انسانها موجودات مدرن هستند. در حدود شش میلیون سال پیش نه انسانی وجود داشت و نه میمونی، بلکه موجودی بود که میمون ها و انسان ها هر دو از نسل او هستند. شش میلیون سال پیش این گونه به دو شاخه تقسیم شد که در چند میلیون سال بعد یک دسته به میمون ها و دستهی دیگری به موجودات راست قامت ختم شد. اون موجود اولیه که 6 میلیون سال پیش زندگی میکرد منقرض شده و دیگه وجود نداره. همونطور که انتظار میره این جدایی ناگهانی نبوده و به مرور زمان اتفاق افتاده پس بعضی از گونه ها به هم شبیه تر هستند. و دقیقا هم همینطوره، شانپانزه ها به انسان نزدیک تر هستند تا مثلا گوریل یا اورانگوتان. در واقع در واقع شانپانزه نزدیک ترین پسر عموی انسانه. در این 6 میلیون سال انسان ها بی تغییر نبودند، گونه های متفاوتی به وجود آمده و خیلی ها منقرض شدند و امروزه فقط همین چند گونه انسان باقی مونده. (نژاد ها متفاوت انسان، مثل آسیایی، سیاه و ...)
تمام این موارد اثبات شده است. در زمانی که داروین زندگی میکرد حلقهی گمشده داروین معروف بود، اما حالا هزاران فسیل و اسکلت وجود داره که به وضوح از اونها حمایت میکنه. در سال 1974 اسکلت موجودی پیدا شد که انسان نبود، بلکه موجود مونثی بود که روی دوپا راه میرفته و در واقع از اجداد انسانه. لوسی (اسمی که روی این زن کهن گذاشتند) در 3.2 میلیون سال پیش زندگی میکرد.
در سال 2009 آردی "Ardi" کشف شد. یک زن دیگه که قدمتش 4.4 میلیون ساله. و این دو تنها قدیمی ترین ها هستند، هزاران هزار فسیل و اسکلت و مدرک تا به حال برای اثبات تکامل ارائه شده. فرگشت (تکامل) یک حقیقته. امیدوارم، تونسته باشم این سوء تفاهم و تصور غلط که انسان ها از نسل میمون هستند رو برطرف کنم. این تصور کاملا اشتباهه و هر کس این حرف رو بزنه حقیقت رو نمیدونه. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/۱٧توسط Rakht | پيام هاي شما ()
چندی پیش موجودی فضایی به خانهی ما آمده بود. اصلا طوری که در فیلم ها دیده بودیم نبود. ظاهری عادی داشت (تا ظاهر عادی برای یک موجود فضایی چی باشه!) عجیب اینکه به راحتی با ما رابطه برقرار میکرد. بیش از هر چیز از کنجکاوی و اشتیاق یادگیریش خوشم آمد. روز اول، طبق رسوم مهمان نوازی، پدربزرگم او را به صرف شام دعوت کرد و سفرهی رنگی برای مهمان از راه دور رسیده مهیا شد. نون سنگک به مزاقش خوش آمد و پرسید؛ نون چیه و از کجا اومده؟ بزرگ فامیل که باید داناترین باشه (!) جواب داد از نانوایی محل، نونوایی سنگک حاجی رحیمی. دیدم که موجود فضایی هنوز جای سوال براش باقیه (یعنی حدس زدم، آخه عکی العمل یه موجود فضایی ممکنه متفاوت با ما آدما باشه) اما سر سفره نمی شد حرف زد به علاوهی اینکه اگر چیزی میگفتم دانش بزرگ فامیل رو زیر سوال میبردم. دلم میخواست براش توضیح بدم که اول باید بدونی گندم چیه و اینکه با کاشت گندم، خوشه گندم به عمل میاد و وقتی به مقدار کافی گندم داشته باشی، آردش میکنن، آرد رو با آب خمیر میکنند و خمیر رو به شکل نون پهن کرده و تو تنور حرارت میدن، و در نهایت بعد از چند دقیقه نور داغ از تنور آمادهی خوردنه. فکر میکنم این جواب بهتری براش بود. شاید موجود فضایی از محتویات ذهن من با خبر بود یا شاید من اینو به خودم میگم که دلم نسوزه. شما فکر میکنید چه جوابی بهتر بود؟ پیاس: به موجود فضاییه گیر ندید لطفا. رفتـــــــ. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/٧توسط Rakht | پيام هاي شما ()
من چای خوری نیمه حرفهای هستم. چای نوشیدنی مورد علاقهی منه. فرقی نداره چله زمستون یا وسط گرمای تابستون، هر وقت روز یا شب، اگه ازم بپرسی نوشیدنی چی میخوای، جواب من (تقریبا همیشه) چای خواهد بود. تا چند روز پیش که دوستان اصرار کردند چای برای سلامتی خوب نیست. من هم به خاطر احترام کسانی که لطف دارند و به سلامتی من اهمیت میدن، قول دادم تا زمانی که بهتر بدونم چای واقعا بر سلامتی انسان جه تاثیری داره، چای کمتر بخورم. در هفته ای که گذشت مصرف چایایم رو به 0.05 % (پنج صدم درصد) قبل کاهش دادم. باور کنید خیلی سخته! به هیچ وجه بهم خوش نگذشت، ولی پشیمون نیستم.
و حالا اصل مطلب (مطلب زیر عینا ترجمه شده) تاثیر چای بر سلامتی موضوعی بحث برانگیز میان طرفداران و مخالفان آن است. در مقاله ای از ژورنال (سال 1999) Nutrition آمده: در آزمایشات پزشکی برون تن (آزمایشات پزشکی بر روی محیط غیر زنده که جایگزین آزمایش بر روی حیوانات است) و همچنین در آزمایش روی حیوانات تاثیرات ضد سرطان و بیماریهای قلب و عروق چای نشان داده شده، هرچند که این تاثیرات برای انسان به طور قانع کننده ای دیده نشده. در برخی تحقیقات تاثیرات مثبت چای بر انسان نتیجه شده و در برخی دیگر خیر. حتی اگر خواص مثبت چای برای انسان وجود داشته باشد این تاثیرات بسیار ملایم و وابسته به بسیاری عوامل و فاکتور های مربوط به شیوهی زندگی فرد خواهد بود. همچنین مقدار مصرفی چای توسط انسان کمتر از مقدار امتحان شده در مدل ها و حیوانات بود و دوز آن بسیار کمتر مورد نیز برای اثبات تاثیر آن است. در مصرف چای برای پیشگیری از بیماری هشدار داده میشود خوردن بیش از حد چای به علت وجود کافئین و ترکیبات فنولی چای، ممکن است موجب مشکلات غذایی شود. با این وجود شواهد معتبری برای خواص مضر چای نیز وجود ندارد. تعیین مقدار مناسب مصرف روزانه چای سبز یا سیاه، نیازمند تحقیقات بیشتری است. در تحقیقات انجام شده در سال 2010 مشخص شد مصرف کنندگان چای به طور چشم گیری کاهش کمتری در یادگیری نسبت افرادی که چای مصرف نمی کنند داشته اند. این تحقیقات بر روی 4800 مرد و زن بالای 65 سال انجام شد تا روند تغییر قدرت یادگیری در زمان را مشخص کند. افراد مورد مطالعه در این آزمایش به مدت 14 سال به طور مرتب مورد بررسی قرار گرفتند تا تغییرات طبیعی قدرت یادگیری نمایش داده شود. (خوردن چای از افت قدرت یادگیری جلوگیری میکند) در تحقیقات (Mondel (2007 چندین مزییت بالقوه برای چای مشخص شده: برگ چای شامل بیش از هفتاد نوع ماده شیمیایی است که در این میان flavanoidesو اسیدهای آمینه و ویتامین های C, E, K ، کافئین و پلیساکارید بیشترین تاثیر را بر سلامت انسان دارند. همچنین اخیرا تاثیر چای بر عملکرد مصونیت واسط سلولی در بدن انسان نشان داده شده. مصرف چای باعث بهبود میکروفلورهای مفید روده میشود و نیز سبب جلوگیری از اختلالات روده شده و از سلولهای غشاء آن در برابر آسیبهای اکسیده شدن محافظت میکند. چای به دلیل وجود فلوئور از پوسیدگی دندان جلوگیری میکند. نقش چای بر تعدیل فشار خون، انباشتگی چربی و پیشگیری از بیماری شریانهای کرونری و همچنین دیابت (به دلیل کاهش قند خون) به وضوح مشخص شده است. چای دارای خاصیت ضدعفونی کننده بوده و از بدن در مقابل باکتریهای گرم-مثبت و گرم-منفی و نیز باکتریهای پاتوژن دفاع میکند. چای سبز و سیاه (خشک) دارای چندین آنتیاکسیدان بخصوص کاتچین (Catechin) بوده که دارای خاصیت ضد سرطانی و ضد تومور و همچنین جلوگیری از جهش ژنتیکی است.
آژانس جهانی تحقیقات سرطان، چای را در گروه سوم مواد سرطانزا قرار داده چرا که تزریق چای سیاه در زیر پوست موش تجمع کرده و نشان دهندهی اندکی رشد سرطانی بوده با این حال هیچ مدرکی وجود ندارد که نمایانگر تاثیری مشابه برای انسان از طریق نوشیدن چای باشد. وجود چای در برخی داروهای گیاهی لاغری مانند Hydroxycut باعث آسیب کبد در بعضی افراد مصرف کننده شده. این تاثیر به دلیل ترکیب چای با سایر مواد دارویی بوده و تاثیر آن کمتر از یک نفر از هر صد هزار نفر بوده. نتیجه من: برخی اما نه تمام مزایای مصرف چای برای انسان نشون داده شده ولی تا به حال هیچ کدام از مضرات مصرف چای بر سلامتی انسان اثبات نشده. چای هزاران سال مورد استفاده انسان بوده و این تصمیم با خود شماست که با توجه به شرایط خودتون تصمیم بگیرید از این به بعد مصرف چای تون رو کمتر کنید یا بیشتر. یادتون باشه مطالبی که اینجا خوندید در مورد چای طبیعی بود و نه چای های رنگ شده. مصرف این جور چای ها رو توصیه نمی کنم (آخه اصلا طعم خوبی هم ندارند. اینقدر بدم میاد از چای کله مورچه) پیشنهاد میکنم چای طبیعی رو امتحان کنید و یاد بگیرید از طعمش لذت ببرید. پیاس: این فقط قسمتی از مطالبی بود که در مورد تاثیر چای بر سلامتی پیدا کردم. چند تا مقالهی دیگه هم پیدا کردم که این موضوع را با جزییات بیشتری بررسی کردند و فکر میکنم برای خیلی ها خسته کننده باشه، با این حال اگر فرصت شد در آینده اونارو هم ترجمه میکنم. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢٦توسط Rakht | پيام هاي شما ()
اگر مشاهدهی این پدیدهی زیبا رو از دست دادید، باید تا هفت سال دیگه (5 مرداد 1397) منتظر بمونید. اما ناراحت نباشید، می تونید از اینجا تصاویر گرفته شده از این خسوف که دیشب به طور زنده به طور آنلاین پخش شد (گرفته شده در اهواز توسط خسرو جعفری زاده) ببینید. پیاس: روز پدر به همهی آقایون عزیز، اونایی که پدر شدند و یا در شرف پدر شدن هستند و یا قصد پدر شدن دارن تبریک میگم. جالبه مصادف شدن روز پدر و ماه گرفتگی، همیشه میگن خورشید خانومه، پس ماه باید آقا باشه. در روز پدر، ماه زیر سایه زمین سرخ میشه! نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢٥توسط Rakht | پيام هاي شما ()
در مطلب قبل، تو نظرات راجع به آیه 5 تا 7 سورهی طارق گفته شد، "شاید یروز یکی اومد و ثابت کرد که رگهای عصبی کمر باعث تحریک و .. میشن!" و " تو خیلی چیزا نباید زاویه دید مقابل رو حذف کرد بکه باید احتمال داد که شاید طرف مقابل یروز یه چیزایی رو ثابت کنه که شاید تو مغز امروزه ما نمی گنجه" با قسمت دوم حرف موافقم که نمیشه همیشه از همه چیز مطمعن بود و احتمال این وجود داره که بعدا چیزی که الان نمی دونیم اثبات بشه. ولی تا وقتی اثبات نشده نباید فرض رو بر درست بودنش بزاریم. اگر من بگم اسب تک شاخ نامریی وجود داره، کسی نمی تونه ثابت کنه وجود نداره. احتمال داره وجود داشته باشه، ولی تا وقتی اثبات نشه فرض بر این میگیریم که وجود نداره. در مورد اون آیه، نمیشه گفت شاید یه روز کشف بشه رگهای عصبی کمر باعث تحریک و ساخت اسپرم میشن و قرآن درست گفته. اگه بخوای اینطوری فکر کنی تمام رشته های عصبی به مغز منتهی میشن و این مغزه که همه چی رو کنترل میکنه، ولی نمیشه گفت مغز خون رو پمپاژ میکنه! میدونیم اینکار قلبه. نمیشه بگیم با مغز مدفوع می کنیم، این کار مثانهست. و نمیشه گفت کمر باعث ساخت اسپرم میشه، چون ثابت شده اینکار به عهدهی بیضه هاست. اون آیه برای زمان خودش شاید چیزی واسه گفتن داشته (با این که اشتباهه و فقط بر اساس حدس اون حرف رو زده) ولی حالا که ثابت شدست و میدونیم تو بدن چه اتفاقاتی میوفته دیگه نباید همچین حرفی رو قبول کنیم. من مثال خوبی نزدم. کلی مثال های بهتر و واضح تر در تناقض علم و مذهب هست و من اون آیه رو آوردم. یه مثال دیگه می زنم. کشتی نوح. کاملا مشخصه ساخت کشتی در اون زمان که از هر جفت موجود زنده یکی رو نگه داره غیر ممکن بوده. اگر فقط از هر حشره یه جفت جمع کنیم (بعضی حشرات تکزا هستند و برای تولید مثل نیاز به جفت ندارند، همچنین برخی از مارمولک ها مثل Leiolepis ngovantrii نر و ماده ندارند و همگی ماده هستند. این خودش تناقض با مذهبه چون تو قرآن اومده "هر چیزی را جفت جفت آفریدیم، شاید بفهمید" الذاریات آیه 49) حجم تنها همین حشرات تو هیچ کشتی امروزی جا نمیشه چه برسه به اینکه از هر حیوانی یه جفت اضافه کنیم. بیاد فرض کنیم از هر حیوانی یه جفت جمع کردیم و کشتی به اون عظمت واقعا ساخته شده. بعد از پایین اومدن سطح آب (معلوم نیست اون همه آب از کجا اومد و کجا رفت) حیوانات رو رها کردند، حالا ما یه جفت شیر داریم و یه جفت پلنگ و ببر و گرگ و چیتا و ... این گربه سانان نیاز دارن غذا بخورن، با اولین شکار نسل آهو ها باید منقرض بشه! اگر نخورند، نسل گربه سانان باید منقرض بشه. در صورتی که هیچ کدوم از این اتفاقا نیفتاده و این ثابت میکنه ماجرای کشتی نوح فقط یه قصه است. یا مثلا داستان حضرت آدم. دین میگه خدا حضرت آدم رو آفرید و همهی انسان ها از نسل حضرت آدم هستند. یعنی خدا برای پسرای حضرت آدم چند تا فرشته فرستاد که با خواهر خودشون رابطه نداشته باشن و زنا با محارم نشه. اگر حضرت آدم سفید پوست بوده، پس نژاد های مختلف انسان از کجا پیدا شدند؟ نژاد سیاه پوست، نژاد هندواروپایی (ساکنین خاور میانه اون زمان) و چشم بادمی آسیایی یا از نژاد سرخ پوست ها. از نظر علمی گونه های مختلف انسان به خاطر جهش های ژنتیکی آهسته در طول زمان بسیار طولانیه و این طور نیست که از یه پدر (حضرت آدم) نژاد های مختلف اون هم تو طول مدت چند هزار سالی که مذهب میگه حضرت آدم بوده اتفاق بیوفته. باز هم میگم، بلاخره روزی میرسه که مجبور میشید انتخاب کنید بین مذهب و علم. تا اون روز براتون نرسه، هیچ مدرک و هیچ اثباتی نمیتونه نظرتون رو عوض کنه. ممکن روز شما همین آلان که دارید این مطلب رو می خونید باشه و ممکنه ... هر چی که هست، شاد زندگی کنید و از وقتی که بهتون داده شده بهترین استفاده رو ببرید. حسرت گذشته حس خوبی نیست، پس بهترین استفاده رو از حال ببریم. گویند کسان بهشت با حور خوش است من میگویم که آب انگور خوش است حکیم عمر خیام نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢٥توسط Rakht | پيام هاي شما ()
بر خلاف چیزی که شاید به نظر بیاد، علاقهای به صحبت در مورد دین و بحث های فلسفی ندارم (فکر کنم حوصلهی همه از این حرفا سر رفته). به نظرم بحث در این موارد بیشتر به کسی که باهاش حرف میزنی داره تا خود موضوع، چرا که هر کس هر طور بخواد فکر میکنه و در نهایت کسی برنده میشه که قدرت بیشتری داره، کسی که توانایی مکالمه خوبی داره و یا قدرت سیاسی که جرات نکنی رو حرفش حرف بزنی. در واقع اصلا برنده ای وجود نداره. در مقابل عاشق مطالب علمی هستم، خوندن و یاد گرفتن، شندیدن و دیدن و حرف زدن در مورد علم. چون یه راه مشخص برای رسیدن به هدف هست، چون وقتی موضوع علم باشه دیگه کسی خودخواه نیست، دیگه کسی قصد تحمیل حرفش رو نداره. همه بدنبال رشد هستند و وقتی گزینههای بهتری کشف میشن، کسی انکار نمیکنه و به شیوه های قبلی چنگ بزنه و با سرسختی در مقابل تغییرات مفید مقابله کنه. مهم تر از اون اینکه علم واضح و قابل فهمه، و اینطور نیست که هر کس برداشت دلخواه خودش رو داشته باشه (مثل دین) علم رو دوست دارم، چون هر چند ممکنه که جواب کامل نداشته باشه، اما بهترین جواب رو در اون لحظه داره و با فروتنی و قبول نقص هایی که داره سعی میکنه این عیب ها رو برطرف کنه و روز به روز، لحظه به لحظه مسیر تکامل رو طی میکنه. با این وجود از دین حرف میزنم چون نگرانم. دین های زیادی در دنیا وجود داره و پیروانشون همگی با تعصب معتقد هستند که دینشون بهترینه. بر خلاف علم که محدود به منطقه نیست، قانون جاذبه همه جا ثابته، معادلات برنولی در همه جا به یه شکله و این طور نیست که هر کس بسته به جامعه ای که توش بدنیا اومده قوانین علمی متفاوت با جامعهی دیگه داشته باشه. ایران رو ببنید، به جای استفاده از روش های اقتصادی، به جای استفاده از روابط صحیح بین الملل، به جای کاربرد علم در جامعه و مدیریت اون، مشکلات رو با تحمیل پوشش، با سرکوب، با انگ ملحدی و عناد با خدا و اعدام حل می کنند. به جای محکم سازی در مقابل زلزله، خانوم ها رو دستگیر می کنند. به نظر من علم و مذهب با هم در تناقض هستند. تا به حال برای پیوند این دو برای مذهب تفاسیر جدید ساختند (مثل تعبیر جدید از کلمهی یوم وقتی معلوم شد دنیا قدمت میلیاردی داره و در شش روز بوجود نیومده، گفتند هر روز ممکنه میلیاردها سال بوده باشه) و یا علم رو فدای مذهب کردند و از یه قسمت های علم چشم پوشی شده (بعضی از فعالیلت های علمی به دلایل مذهبی ممنوعه) هر چقدر هم که تلاش کنید این دو رو با هم انطباق بدید، بلاخره روزی میرسه که باید بین علم و مذهب یکی رو انتخاب کرد. (یه مثال در پی نوشت سوم هست) من علم رو انتخاب کردم، این به این معنی نیست که چون من علم رو به مذهب ترجیح دادم دزدی میکنم، دروغ میگم، خیانت میکنم، به هر کس بتونم ظلم می کنم.... به نظر من این صفات انسانی ریشه های عمیق تری در وجود هر کس دارند تا مذهب. انسان هایی خارج از تمدن هستند که هیچ وقت پیامبری براشون نیومده اما اون ها هم با هم ممهربون هستند و با هم همکاری می کنند. حیوانات هم همینطور. آیا به خاطر ترس از جهنمه که تجاوز نمی کنید؟ به خاطر رفتن به بهشته وقتی به نیاز مندی کمک می کنید؟ به خاطر بهشت و جهنم که از دروغ بیزارید؟ من اینطور فکر نمی کنم و معتقدم علم نه تنها مخالف اخلاق نیست، بلکه کسی که با علم و بدون ترس از جهنم و یا مهر بهشت کار پسندیده ای میکنه، ارزش اون کار چندین برابر میشه. به عقیدهی من مذهب با تحمیل ترس و با مرز گذاشتن برای انسان، تفکر مستقل و آزاد رو از انسان میگیره. مذهب با وجود ایجاد وحدت در اجتماع های محلی، تفرقه انداز عمومیه و دلیل خیلی از کشتار ها و جنگ های خونین در طول تاریخ . جنگ های صلیبی که بیش از یک قرن ادامه داشت بین مسلمانان و مسیحیان. یهود ها و مسلمانان در فلسطین، جنگ جهانی دوم برای اخراج یهودیان، حتی بین پیروان یک دین مشترک مثلا در ایرلند بین مردم کاتولیک و پروتستان و همچنین مخاصمت های بین شیعه و سنی و... روزی باید بین مذهب و علم یکی رو انتخاب کرد، امیدوارم انتخابمون درست باشه. پیاس: من به هیچ وجه نمیگم مذهب دلیل تمام مشکلات ماست، من نمیگم مذهب به کلی بده. موافقم که مذهب در جاهایی خوبی رو سفارش کرده، اما شما که میتونید بفهمید چی خوبه و چی بده، دیگه چه نیازی به مذهب دارید. شما میگید فلان کتاب آسمانی خوبه، چون اینا رو گفته، پس شما می دونید چی خوبه که دارید تاییدش میکنید. کسی که خوب و بد رو تشخیص میده، چه لزومی داره چنین تعصب و ادای تقدسی به چیزی که خودش میدونه. دین خدمت هایی کرده و لطمه هایی هم زده. چرا لطمه ها رو پاک نکنیم. پیاساس: بدون مذهب آدمای خوب کارهای خوب میکنند و آدمای بد کارهای بد، اما برای این که یه آدم خوب دست به کار بد بزنه به مذهب نیازه. (میدونم همه کسایی رو میشناسیم که انسان های بدی نیستند اما وقتی پای دین وسط بوده دست به کارای وحشتناکی زدند) پیاساساس: یه مثال خیلی جزیی از اینکه علم و دین تایید کنندهی هم نیستند، آیه های 5-6-7 از سورهی طارق.(خودتون عربیش رو بخونید) : انسان باید بنگرد که از چه چیز آفریده شده است (5) از یک آب جهنده آفریده شده است (6) آبی که از میان پشت (پدر) و سینه ها خارج میشود (7) این در حالیه که ثابت شده آب جهندهی مذکور حاوی اسپرم درون بیضه ها ساخته میشه و نه پشت یا کمر. این فقط یه نمونه بود، اگر بخوایید می تونید تناقضات زیادی و واضح تری پیدا کنید. من به همین اکتفا می کنم. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۱٩توسط Rakht | پيام هاي شما ()
مرتضی مطهری درباره فردوسی ،شاعر بزرگ ایرانی که زبان پارسی را زنده کرده است میگوید : فردوسی مردی زیانکار بود. زنده کردن لغات فارسی باستانی، برگشت از تعالیم قرآن است. این همه سر و صدا برای عظمت فردوسی، و جشنواره و هزاره و ساختن مقبره، و دعوت خارجیان از تمام کشورها برای احیاءِ شاهنامه، و تجلیل و تکریم از این مرد خاسر زیان بردۀ تهیدست برای چیست؟! برای آنست که در برابر لغت قرآن و زبان عرب که زبان اسلام و زبان رسول الله است، سیسال عمر خود را به عشق دینارهای سلطان محمود غزنوی به باد داده و شاهنامۀ افسانهای را گرد آورده است. از کتاب نورملکوت قرآن - تالیف آیت الله مطهری/ جلد چهارم
فارسی شاهنامه اونقدرام باستانی نیست، در واقع قدمت شاهنامه چند قرن کمتر از قرآن هست، پس چرا نمی گیم قرآن، عربی باستانیه؟!! برگشت از تعالیم قرآن؟! قرآن رو میخونی که هرچی ازش در اومد قبول کنی و به اجرا دربیاری؟ یا قرآن رو میپسندی چون فکر میکنی اخلاق نیکو رو تبلیغ کرده؟ (گزینهی دوم مورد داره ولی مورد اول وحشتناک وحشتناکه) فردوسی با شاهنامه خلاف حق گفت؟ چیزی جز اخلاق خوب، استقامت در مقابل حرف زور و ارزشهای انسانی رو ترویج کرد؟ برای چیست تکریم مرد خاسر و تهی دست؟ گویندهی این حرف اینقدر تو تاریکیه که امیدی نیست بخواد نور رو درک کنه. توهین بزرگ تر از این چیه که یه عمر زحمت یه مرد رو که استقامت و عشقش به کاری که کرد کمتر از داستانهای حماسی شاهنامهش نیست رو هدر دادن و خسر بدونی؟ شاهنامهای که هرچی و هرکس خواسته جلوش رو بگیره این خواست مردم بوده که بعد از این همه قرن هنوز با عظمت و بزرگه و محبوبه، نه مثل اراجیف بعضی ها که با ضرب شمشیر و در عصر حاضر به ضرب گلوله (نه خواست مردم) چاپ و اموزش داده میشه. تاسف می خورم به دنیا که اینطور چرخش میچرخه. میچرخه؟ عشق دینارهای سلطان؟ عجب، شنیدن این حرف جالبه!! نمی دونستم دینارهای سلطان معشوقهی بهتری هستن از سکه های آقا. شاهنامهی افسانهای؟ لااقل فردوسی هیچ وقت ادعا نکرد نوشته هاش واقعی بودن و اتفاق افتادن، بلکه فقط با داستان سرایی نیکویی رو ترویج داد و عشق و هنر رو. اگر مثل بعضی ها ادعا می کرد که همهی داستانها اتفاق افتاده و اونا رو معجزهی خودش میدونست بهتر بود؟ بهتر بود اگر ما بجای درس گرفتن از یه داستان (با دونستن اینکه داستانه) باور میکردیم واقعا سیمرغ و اژدها وجود داره... مثل کاری که خیلی هامون الان میکنیم... کشتی نوح؟ زنده کردن مردگان بدست عیسی؟ جدا کردن آب نیل بدست موسی؟ عمر هزار سالهی نوح؟ (وقتی عمر انسانها به ندرت از 40 سال بالاتر میرفته) شتر صالح که از دل کوه بیرون اومد؟ تولد مسیح از مریم باکره؟ (واقعا معجزه ژنتیکی، آخه یعنی مسیح نصف یک آدمه چون نصفهی دیگه ژن ها رو نداره.) و این یکی که دیگه واقعا خنده داره: صحبت کردن سلیمان با حیوانات! مغز هیچ حیوانی به جز انسان اونقدر تکامل پیدا نکرده که قدرت تکلم داشته باشه و تنها قادر به درک چند نشانه ست. هیچ تفکری پشت صدای حیوانات نیست جز قراردادهایی که در طول تکامل بوجود اومده. خوب حالا به نظر شما، قبول کردن این داستانها و باور اینکه همه واقعیت دارن، اونم صرفا برای اینکه قدرت یه گروه رو بپذیریم و مطیع وتسلیمشون باشم و نه برای درس گرفتن و از این اتفاقات (که شما مصلا چه درسی از عمر نوح میگیرید؟ تغذیه سالم؟) پسندیدست و باید به کسی که اونا رو باور میکنه احسنت گفت. ولی باید کسی که داستانی رو تعریف میکنه تا فهم یه موضوع رو برات آسون تر کنه و آموزش رو راحت کنه و به جز این قصد هیچ استفادهی شخصی از داستانش رو نداره سرزنش کرد و بهش گفت خسران کار. واقعا چرخ دنیا چطوری میچرخه؟ پساس: اگر هر چیزی رو همین الان نشه با علم ثابت کرد، حداقل میشه با MRI و اسکن مغزی فعالیت مغزی حیوونا رو وقت صدا در اوردن و ارتباط با هم نوعاشون بررسی کرد تا ببینیم واقعا می تونن صحبت کنن یا نه. می تونیم ثابت کنیم واقع ماه در گذشته به دو نیم شده یا نه ... اینها حقیقتیه که نمیشه انکارش کرد. دو دو تا چهارتاست. تنها یه راه برای کسی که اصرار میورزه این حرفا رو باور کنه وجود داره. و اونم اینه که بگه " در گذشته اون معجزات اتفاق افتاده و بعد خدا آثارش رو (مثلا اثر شق القمر) رو پاک کرده که ما نبینیم". کسی که اینو بگه باید ازش پرسید، چطور خواست خدا رو درک میکنه و میگه خدا چیکار میکرده و چیکار میکنه و خواهد کرد. بعز باید پرسید، تو که این قدر خوب کارای خدا رو درک میکنی، چرا معجزه کنه و بعد ردی ازش بجا نزاره تا ما ببینیم؟ پیاساس: میدونم بعضیا حرفایی که من میزنم رو درک نمی کنند. همهی ما در طول زندگیمون از یه فاز هایی عبور میکنیم و تا به مرز فاز بعدی نرسیم تصورش برامون سخته، اما وقتی موقعش برسه، از اون فاز عبور میکنیم. وقتی بعضی از مطالب رو این ورو اونور و تو بلاگ ها خونم، یا از خود دوستان میشنوم، برام کاملا مشخصه که از ته قلب حرف میزنن، اینکه به نظرشون تنها اون چیزاست که به زندگیشون معنا میده، اینکه واقعا یه چیزایی رو تو وجودشون حس میکنن و نمیشه انکارش کرد.همهی ما یه چیزای رو حس میکنیم. ولی بیاید زیاد از فراتر از محدودهی دیدمون نریم. حقیقت و اونچه که ما حس میکنیم، لزوما یکی نیستند. نه من و نه شما. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۱۳توسط Rakht | پيام هاي شما ()
رشد علمی هر کشور رو به هر طریقی محاسبه کنید، مثلا با شمارش تعداد برندگان جایزه نوبل یا هر جایزه بینالمللی دیگه، و یا با تعداد مقالات منتشر شده... بدون شک آمریکا سر دمدار و پیشرو علم در بین همهی کشوراست. اما در همین کشور ... طبق بررسیهای واشنگتون پست جامعهی آمریکایی هر سال احمقتر میشه (این دقیقا کلمات استفاده شدست) و سال 2007 مشخص شد که هشتاد درصد خانواده هایآمریکایی در سال 2006 حتی یک کتاب هم نه خریدند و نه مطالعه کردند. این نا آگاهی به جایی رسیده که از هر پنج فرد بالغ در آمریکا، یک نفر هنوز فکر میکنه خورشید به دور زمین میچرخه. یعنی بیست درصد آمریکایی ها فکر میکنند زمین مرکز جهانه و همه چیز به دور زمین در گردشه. وحشتناکه، نه؟ فکر کن اگر گالیله آلان بین ما بود چی حسی پیدا میکرد! چرا میگم این ناآگاهی وحشتناکه؟ چون هرچه انسان ها ناآگاه تر باشند، راحت تر میشه ازشون سوءاستفاده کرد، راحت تر میشه فریبشون داد. چون آمریکا چه از نظر علمی، چه از نظر اقتصادی و چه نظامی، قدرتمند ترین کشور دنیاست. این افراد ناآگاه در انتخابات شرکت میکنند و اونوقت کی میدونه چی پیش میاد اگر آدمای نادونی (مثل نفر قبلی) به قدرت برسه و یا حتی بدتر. مهم تر از اون، این والدین بچه هاشون رو هم به همین شکل بزرگ میکنند و این بچه ها آزاد اندیشیدن رو یاد نمیگیرند...این طوره که بزرگترین قدرت دنیا در دست نادونترین های دنیا قرار میگیره. البته وضع خودمون خیلی بهتر از اونا نیست. نگرانم از آینده ای که خرافات و اراجیف از علم معتبر تر بشه (نمونه هاییش رو دور و برمون میبینیم) . علم در خطره، هر روز بهش حمله میکنند همون آدمای نمک نشناسی که برق استفاده میکنند، با ماشین اینورو اونور میرند، هواپیما و قطار برای سفر... از تلفن و موبایل و اینترنت برای برقراری ارتباط... کسایی که اگر به خاطر علم نبود، با کوچیکترین مریضی از پا در میومدند و عمرشون به زحمت به چهل سال میرسید. پیاس: میدونستید حدود نیمی از نماینده های سنای آمریکا بر این باورند که عمر دنیا کمتر از ده هزار ساله!!!!!؟ در حالی که ما میدونیم بیست هزار سال پیش انسانها کشاورزی رو شروع کردند، میدونیم آخرین دایناسور ها هفتاد میلیون سال پیش منقرض شدند و میدونیم عمر کرهی زمین خودمون حدود چهار و نیم میلیار ساله. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۱۱توسط Rakht | پيام هاي شما ()
حالا که دارم سوالای ذهنمو اینجا میگم، فکر کردم راجع به زمان هم بنویسم. زمان چیست؟ از بچه گی با وقت و زمان سروکار داشتیم (ساعت بخش برنامه کودک) و زمان یه بخش جدا نشدنی از زندگیمونه. بعد ها تو مدرسه تو معادلات فیزیک و شیمی و ... از زمان در محاسباتمون استفاده کردیم. اما زمان واقعا چیه؟ بیاید اول به فضا نگاه کنیم. من از جایی که هستم میتونم یکی دو متر حرکت کنم. برای رفتن تا دانشگاه، چند کیلوتر رو طی میکنم. تا یه شهر دیگه، چند صد کیلومتر. تا کشور دیگه، تا یه سیارهی دیگه... اگر چندین سال نوری هم از جایی که الان هستم دور بشم، بازهم یه قدم اونورتر میرم و یه قدم فاصلهام دور تر میشه. فضا مرزی نداره. میشه در سه بعد در هر جهتی تا بی نهایت حرکت کرد و قدم به قدم فاصله رو افزایش داد. مثل اینکه ازت بپرسن بزرگترین عدد چیه، هر چی باشه همیشه میشه یکی بهش اضافه کرد و عدد بزرگتر بدست آورد. وقتی می گم فاصله، منظورم اینه که از جایی که بودم تا جایی که هستم. فضا آغاز نداره و پایان هم نداره. این قرار دادیه که ما انسان ها تعیین کردیم تا بتونیم به زندگیمون سامان بدیم. در تعیین فاصله مبدا رو جایی انتخاب میکنیم که برامون مفیده و به کارمون میاد. مطمعنم این خیلی راحت برای هر فردی قابل فهمه. چرا ما به زمان این طور نگاه نکنیم. من از فاصلهی ده متری یه توپ رو رها میکنم. عقربه های ساعتم در به عددی خاص روی صفحه اشاره میکنه. در حالی که چرخ دنده های ساعت در حال گردشن، توپ در حال حرکت به سمت زمینه. بعد از تقریبا یک ثانیه، توپ به زمین میرسه. اما یک ثانیه یعنی مقداری که طول میکشه عقربهی ساعت از یک حالت به حالت دیگه بره، توپ فاصلهی ده متری تا زمین رو طی میکنه. ما اینطور زمان رو اندازه میگیریم. وقتی این طور به زمان و فضا فکر میکنی، میبینی که زمان ابتدا نداره، انتها نداره. در واقع وجود نداره و فقط قراردایه بین آدما، درست مثل مسافت. تا وقتی ما انسانها نباشیم که زمان و مکان رو اندازه بگیریم هیچ کدوم وجود و معنی ندارن. بخش دوم: انسان ها وقتی عقلشون به اندازهی کافی رشد کرد که سوال کنند، از خودشون پرسیدن همهی اینها از کجا اومده. ما کجا هستیم و چرا.... همهی ما روزی بدنیا اومدیم و قبل از ما یا هر موجود دیگه زمان در حال سپری شدن بوده، یه روز همهی ما خواهیم مرد اما زمان باز هم ادامه پیدا میکنه. همهی ما در بند و محدود زمانیم به جز یکی، خدا. یکی داشت قدم میزد و تو راهش یه تیکه سنگ رو شوت کرد. بعد از خودش پرسید، قبل اینکه شوت کنم اون سنگ اینجا بود، قبل از اون کجا بوده؟ و قبل از اون...همین طور به قبل تر و قبل تر فکر کرد و بعد به خودش گفت، باید همهی اینها یه روزی از یه جا اومده باشه. نمیشه که بگیم همه چی از اول بوده. (تو بخش اول گفتم که اولی وجود نداره) برای این سوال پیچیده نیاز به جواب داشت. درسته. حتما خدایی بوده که روزی همهی اینها رو آفرید و دنیا و زمان شروع شد. این پاسخیه که از هزارن سال قبل بوده و ما اکثرن قبولش داریم. اما ... به این مشکل که "باید همهی اینها یه روزی از یه جا اومده باشه" جوابی داد که در واقع بجای حل مسئله، مشکل رو بزرگتر کرد. برای اینکه بگه دنیا یه زمانی آغاز شد، گفت خدا در اون زمان دنیا رو آفرید اما نپرسید قبل از اون خدا چیکار میکرده و چقدر صبر کرد تا بلاخره دنیا رو آفرید. خود خدا از کی بوده؟ پس آدم پذیرفت که خدا از اول بوده و حتی فراتر رفت و گفت برای خدا زمان معنی نداره و اول و آخر نداره. دقیقا همهی اون چیزایی که در بخش اول گفتم. آدمی که این رو می تونه بپذیره، چرا فکر نمیکنه دنیا همیشه بوده و اول و آخر نداره؟ آیا تصور این موضوع در مورد دنیا اینقدر سخته؟ در واقع باید آسون تر باشه چون اونوقت نیازی به چیزی فرا طبیعی نیست. اونوقت نیازی نیست بخواد به خدا فکر کنه که مصلما باید خیلی خیلی پیچیده تر از دنیا باشه که اون رو خلق کرده. پیاس: عجیبه که ذهن آدم چطور کار میکنه. مگه نه؟ شما چی فکر میکنید؟ پیاساس: هنوز در مورد پست قبلی (خلقت عبث یا نیاز) به نتیجه نرسیدید؟ نظرایی که گذاشتید همه نشون میداد که مثل من برای شما هم سواله!
پیاساساس: آدما چطور براشون سخته تصور کنن چیزی از اول بوده (یعنی زمان قراردادیه) ولی بعد که اسم خدا رو بهش اضافه می کنن، غیر ممکن ممکن میشه و عجیب تر از اون اینکه تصور چیزی غیر از اون براشون مشکل میشه! تو این پست تمرکز من رو جواب نیست. قصدم اینه که بگم، چرا کسی که می تونه همچین چیزی (رهایی از زمان یا در واقع نبود زمان) رو تصور کنه (وقتی از خدا میگی) نمی تونه همین تصور رو راجع به هستی داشته باشی؟ درک این مطلب در مورد گیتی و دنیا که باید خیلی راحت تر باشه! تفاوتش چیه که من نمیفهمم؟ کسی می تونه توضیح بده؟ نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٩توسط Rakht | پيام هاي شما ()
بچه بودم به یه چیزایی فکر میکردم. وقتی از بزرگترا میپرسیدم، یه عده میگفتن این فکرارو نکن دیونه میشی، یه عده هم به حساب خودشون جواب دادند. نمیدونم جوابشون برای خودشون قانع کننده بود یا فقط میخواستن یه بچه رو از سر باز کنن، ولی جوابشون منو راضی نکرد تا وقتی بزرگتر شدم... چند وقت پیش یکی از دوستان بهم گفت حرفامو بهش بگم شاید اون بتونه کمکی بکنه. البته منظور از کمک این نیست که من درمانده باشم و نیاز به کمک داشته باشم، بلکه مقصود تبادل نظر فهم بهتر اطرافمونه. پس با خودم اینجا مینویسم تا شاید بقیه هم نظری داشتند و بحث مون رو غنی تر کنند. خدا چرا انسان رو آفرید؟ برای جواب دادن به این سوال پیش نیاز اینه که قبلش قبول داشته باشی خدایی وجود داره و این خدا دنیا رو بوجود اوردده. همون خدایی که میشناسیم و اسلام معرفی کرده. (البته خدای مسیحیت و یهودیت هم همینه) میگن خدا از اول بوده و تا آخر هست، اصلا اول و آخر براش معنی نداره. همه چیز رو میدونه و هیچی رو نمیشه ازش مخفی کرد حتی چیزی که در ذهنته. این خدا یه روز انسان رو آفرید. اما چرا؟ اینطوری یکم پیچیدست. بزار اول بگم اصلا این سوال چطور برام مطرح شد. وقتی به سن تکلیف نزدیک میشدیم، کم کم باید آماده میشدیم برای قبول مسئولیت تمام رفتارهامون پیش خدا. یکیش نماز بود. پرسیدم چرا باید نماز بخونیم؟ -گفت: خدا گفته بخونید. پرسیدم چرا؟ -گفت: چون ازش تشکر کنیم به خاطر نعماتی که بهمون داده. پرسیدم آخه به تشکر ما چه نیازی هست وقتی خودش همه چیزو میدونه؟ گفت: عزیزم خدا به هیچی نیاز نداره، این ما هستیم که نیاز مند خدا هستیم. اما این یه سوال بزرگتر برام درست کرد. خدا به هیچی نیاز نداره، پس چرا انسان رو آفرید. اگر چیزی رو خلق کنی که بهش نیازی نداری، اون خلقت میشه بیهوده و عبث. اما خدا که چیزی رو بیهوده نمیآفرینه. پس آخرش چی میشه. خدا انسان رو آفرید در حالی که بهش نیاز نداره، پس خلقتش عبث بوده. یا خدا خلقتش بیهوده نیست، پس حتما نیازی بوده که به خاطرش انسان (یا هر چیز دیگه) رو آفریده، پس چرا میگه خدا بی نیازه. حتی اگر فرض کنید که این نیاز، یک نیاز اساسی نیست و مثلا برای سرگرمی بوده و یا طوری که بعضی جواب دادند " برای رستگاری انسان رو آفرید" این هم خودش یه جور نیاز بوده و برای ارضای اون خواسته بوده. اگر من نبودم چه نیازس به رستگاریم بود. در این میون، قشنگتریم و نبوغ آمیز ترین جوابی که شنیدم، از یکی از دوستام بود که گفت: "خدا انسان رو آفرید چون خداست، هر کار دلش بخواد میکنه". با شنیدنش نیشم تا بناگوش باز شد. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/٢۸توسط Rakht | پيام هاي شما ()
بهشت داستانی خیالی برای کسانیست که از تاریکی وحشت دارند. این سخنانیست که استیون هاوکینگ، فیزیکدان مطرح بریتانیایی (شاید مشهورترین دانشمند حال حاضر جهان) دوشنبه گذشته در مصاحبهای اعلام کرد.
او در سال 2009 بشدت بیمار بود اما پس از اون وضع جسمیش بهبود پیدا کرد و پس از یک سری سخنرانی علمی در آمریکا دوباره به دانشگاه کمبریج برگشته. منبع اصلی + نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/٢٧توسط Rakht | پيام هاي شما ()
ادامه... در بین صخرههای مرجانی، ماهی برای ترو تمیز شدن پشت در سلمونی صف میکشن. انواع مختلف ماهی های نظافت چی وجود داره، سایر ماهی ها برای نظافت خودشون به محل زندگی ماهیهای نظافت چی میرن و جالبه که خیلی مرتب تو صف منتظر نوبتشون میمونن. یک همکاری دوجانبه، یه عده تمیز میشند و عدهی دیگه دلی از عذا در میارن.مصلما وسوسهی تقلب وجود داره، وقتی تمیز شدی، نظافت چی رو قورت بده! اما این رفتار در طبیعت بیپاسخ نمیمونه. محققان در آزمایشی، ماهی های نظافتچیه بخشی از یک صخرهی مرجانی رو جمع کردند، یعنی انقراض ماهی های نظافتچی اون منطقه رو شبیه سازی کردند. بعد مدت کوتاهی تمام ماهیهای شکارچی دچار عفونت های مختلف شدند. در صخره های مرجانی، تقلب کردن جواب نمیده. چنین صحنه هایی رو در آبهای آزاد نمیبینیم، چون آبهای آزاد اونقدر وسیعه که ماهی فقط یک بار باهم برخورد دارند. پس بار دومی برای جبران کردن خوبی یا بدی وجود نداره. جنگ جهانی اول. خونین ترین و مخوف ترین درگیری که تا اون زمان، رمین به خودش دیده بود. صحنهی نبرد جنگ جهانی اول آخرین جایی که انتظار همکاری بین دشمن ها رو داشته باشیم. اما این همکاری اتفاق افتاده. پیمان های عدم خشونت بین نیروهای خط مقدم چیزی بود که به نظر ژنرالها یه جور بیماری بود. اتفاقی که در خندق ها افتاد. در سال 1915، شرایط نا مساعد آب هموا وضعیت خندق ها رو وخیم کرده بود. زندگی سخت بود و خندق ها نیاز به تعمیر مداوم داشتند. سنگر آلمان ها و انگلیسها فاصلهی خیلی کمی از هم داشت و زمین بینشون رو زمین بی صاحب میگفتند. قرداد های زبونی بین سربازها شکل گرفته بود که بتونن بدون ترس و شلیک به هم، خندق هاشونو تعمیر کنند. اوج این همکاری در کریسمس 1915 بود. سالی که سربازهای دشمن، سال نو رو با هم و در کنار هم جشن گرفتند. اما این صلح بین نیروها به راحتی توسط ژنرال ها مشخص میشد. پس سربازها تصمیم گرفتند نبردی مصنوعی ایجاد کنند. گلوله های توپ نابودگر، به جاهایی شلیک میشدند که به هیچ کس صدمه نزنه، در واقع این شلیک ها علامتی برای نشون دادن صلح بودند. تک تیر اندازها با اینکه براحتی میتونستند به هدف بزنن، تیراشون خطا میرفت. رگباری از گلوله ها که به هیچ کس اصابت نمیکرد.
این جنگ ملایم و لطیف، به طرف مقابل نشون میداد ک شما قصد همکاری دارید. اغلب هر دو طرف در نمایش های تمرینی برای هم قدرت نمایی میکردند. با این کار نشون میدادند اگر زیر قولت بزنی، ما هم ساکت نمیشینیم. شعار زندگی کن و بزار دیگران زندگی کنند، از شعار بخور تا خورده نشی پیروز شده بود. این روند به سربازهای دو سرف اجاز داد بهترین موقعیت رو از بدترین وضعیت بسازند. در خاطرات سربازها اومده: " ناگهان صدای مهیب گلوله توپ شنیده شد. هر دو طرف رو زمین خوابیدن، سربازا شروع کردن به ناسزا گفتن به آلمان ها. یه سرباز شجاع آلمانی بلند شد و فریا زد، ما متاسفیم، امیدواریم کسی صدمه ندیده باشه، تقصیر ما نیست. محمات لعنتی روسها مشکل داره." چنین اتفاقاتی نیاز به عذر خواهی سریع داشت و البته بخشش سریع. Tit for Tat به نفع همه بود.
حقیقتی که یک تورنومنت کامپیوتری به ما نشون داد، این بود که چطور ژن های خودخواه ما میتونه باعث همکاری و رفتارهای خیر خواهانه برای دیگران بشه. چرا که آدم خوبا زودتر تموم میکنن. آدم خوبا نتیجهی بهتری میگیرند. پیاس: پست این مطلب اینجا تموم میشه.اگر شما نظر و یا مطلبی برای اظافه کردن دارید، خوشحال میشم بشنوم. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/٢٦توسط Rakht | پيام هاي شما ()
ادامه... گفتیم که که میشه نشون داد گروه کینه توز (البته این کینه توز به معنای بدی که ما میشناسیم نیست) در روابطشون موفق تر خواهند بود. در آزمایش دکتر کولمن، ابتد هر شرکت کننده فقط یک بار انتخاب میکرد و نتیجهی بازی با همون یک انتخاب معلوم میشد. اما در دور بعدی تحقیقات، هر دو شرکت کننده چندین بار با هم بازی میکردند تا فرصت جبران داشته باشند. برای مثال اگر یکی همکاری کرد ولی حریف با مخالفت امتیازها رو ماله خودش کرد، در دور بعدی احتمالا با بی اعتمادی بازی میکرد و در نتیجه اون هم مخالفت رو انتخاب میکرد. و یا ممکن بود برای چند دور همکاری کنه و در صورت جواب ندادن همکاری اونوقت مخالفت رو شروع کنه. برای پبدا کردن بهترین استراتژی، پروفسور علوم سیاسی دانشگاه میشیگان، رابرت اکسلراد (Robert Axelrod) در یک مجله علمی از صاحب نظران نظریه بازی و برنامه نویسان تقاضا کرد روشی رو که فکر میکردند بهترین نتیجه در بازی معذل زندانی میده، نوشته و براش ارسال کنند. تمام برنامه های فرستاده شده رو جمع کرد و در کامپیوتر این برنامه ها رو مقابل هم قرار داد تا برندهی نهایی پیدا بشه. چهارده برنامه بدستش رسید. یکی از این برنامه ها، Fridman بود که شباهت زیادی به همون کینه توز خودمون داشت، ابتدا همکاری میکرد اما وقتی سرش کلا میزاشتی دیگه هرگز بهت اعتماد نمی کرد. برنامهی دیگه ای به اسم joss ظاهری همکارانه داشت اما هر چند وقت یه بار قصور میکرد. یه برنامهی دیگه به اسم Downing به هوشش متکی بود، مرتب از بازی آمار میگرفت و شانس همکاری در دور بعدی رو بررسی میکرد اما همیشه بدبینانه بازی رو شروع میکرد. و ساده ترین برنامه Tit for Tat (به قول خودمون جواب های، هویه) اول با خوش بینی همکاری میکرد و بعد از اون انتخاب قبلی حریف رو تکرار میکرد (یعنی اگر حریف همکاری میکرد، دور بعدی این برنامه همکاری میکرد و بالعکس). در این برنامه ها، خوب یعنی کسی نباش که مخالفت رو شروع میکنه. کامپیوتر این برنامه ها رو دوبهدو در مقابل هم قرار داد. نتایج شکه کننده بود. Tit for Tat که ساده ترین شیوه بود، بیشترین امتیاز رو بدست اورد. پروفسور اکسلراد پس ار تحلیل خودش از tit for tat رو به عنوان برنامهی برنده منتشر کرد و برای دور دوم بازیها برنامه های جدیدی دریافت کرد. خیلی ها فکر کردند اگر tit for tat با خوب بودن نتیجه گرفت، ممکن برنامه هایی که از اون هم خوبتر (خوش بین تر) بودند نتیجهی بهتری بگیرند. و برخی هم فکر کردند با این نتیجه، کلی برنامهی خوش بینانه و مهربون نوشته میشه پس موقعیت رو برای نوشتن برنامه های سواستفاده گر مناسب دیدن. بعد از دور دوم بازی ها، دوباره tit for tat بالاترین امتیاز رو گرفت. لیست کامل، نتایج جالبی داشت. از پانزده برنامه ای که بهترین نتایج رو بدست آوردن، تنها یک برنامه ( هرینگتون در رتبه هشتم) دید منفی (تلاش برای کسب امتیاز با مخالفت) داشت. و سایر برنامه های بالای جدول همه اصولا بر پایهی همکاری بازی میکردند. جالب بود که زیادی خوب بودن نتیجه نداده بود، برای مثال tit for 2tat که بعد از دوبار مخالفت دیدن، مخالفت میکرد، رتبهی 24 بدست آورده بود. وقتی به انتهای جدول رسیدیم، همه برنامههای منفی نگر بودند که بر پایهی قصور و مخالفت نوشته شده بودند. همه امتیاز پایین گرفته بودند چون بلاخره مجبور بودند در مقابل همدیگه بازی کنند. چرا Tit for Tat بهترین نتیجه رو گرفت؟ اول از همه، این برنامه خوب بود، یعنی هیچ وقت مخالفت رو شروع نمیکند. این موضوع متخصصانی که برنامه ها رو نوشتند متعجب کرد، چون فکر میکردند راه برنده شدن میل روبه رشد برای مخالفت کردنه. دوما، tit for tat حسود نیست، یعنی به امتیاز حریفش حسادت نمیکنه، بلکه امتیاز نهایی خودش رو در مجموع میبینه. در واقع این شیوه در مقابل تنها یک حریف، هیچوقت برنده نمیشه، حداکثر میتونه امتیاز مساوی بگیره. Tit for Tat تنها زمانی نتیجه خوب میگیره که حریف هم نتیجه خوبی بگیره. سوما، این برنامه بخشندست. به همون سرعت که در مقابل مخالفت، مخالفت میکنه. میبخشه و بدیها رو فراموش میکنه و در نهایت، این برنامه سادست و قابل فهم. برنامه های خوش بین مثل tit for tat موفق میشن، چون انتظار دارند در مقابل برنامه های خوش بینی مثل خودشون قرار بگیرند. اگر در جامعه تنها یه برنامهی خوشبین باشه و بقیه همه متقلب، موجود خوش بین و خوب، از دید تکامل به سرعت منقرض میشه. چون هیچوقت حریفی مثل خودش پیدا نمیکنه و بنابرین نمیتونه از همکاری دوجانبه سود ببره. باید تعداد قابل توجهی موجود خوشبین وجود داشته باشه تا بتون در روند تکامل جای خودشون رو پیدا کنند. Tit for Tat در طبیعت کمیابه اما وجود داره. خفاش های خون آشام که خون سایر حیوانات رو میمکن، می تونن اهدا کنندهی خون هم باشند. خفاشهای بالغ هرشب برای شکار بیرون میرن اما اکثر بدون پیدا کردن قربانی به غارشون برمیگردن. ما میدونستیم خفاشها در نظافت و تیمار به همدیگه کمک میمنند، و حالا مشخص شده که خفاشها خونی رو که از قربانیشون گرفتند با خفاشهای گرسنه تقسیم میکنند اما تنها با خفاشهایی که باهاشون رابطهی دوستی برای اشترک غذا دارند. ...ادامه دارد پیاس: غلطای املایی رو ببخشید، وقتی تایپ میکنم، متن زیاده، اشتباه پیش میاد. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/٢٥توسط Rakht | پيام هاي شما ()
ادامه... در بازی معذل زندانی، دو شرکت کننده از انتخاب حریف برای همکاری یا قصور اطلاع ندارند و باید بسته به شرایط ذهنی خود انتخابی بکنند. در این بازی همیشه وسوسهی قصور وجود داره چرا که حریف کمترین و شما بیشترین امتیاز رو میگیرید. دکتر اندرو کولمن (Andrew Coleman) روانشناس، در آزمایش با تعدادی از دانشجویان این بازی رو انجام دادند. پاداش برنده، بحرانی برای فرد برای انتخاب بین همکاری و یا رفتار خودخواهانه ایجاد میکرد. به این بازی معذل زندانی گفته میشه چون دو بازیکن مثل دو زندانی در سلول های متفاوتند. باید تصمیم بگیرند با هم همکاری کنند یا نه!هر فرد فقط یک بار بازی میکنه. نمیتونن به هم علامت بدن، دوستای نزدیکی هم نیستند پس دلیلی بای اعتماد به هم ندارند. شرکت کننده ها رفتارهای مختلفی داشتند. بعضی بازی رو بر این پیش فرض شروع کردند که بیشترین امتیاز با همکاری بدست میاد (مجموع امتیاز دو طرف در این حالت بیشینه ست) و برخی با نگاه خودخواهانه و کسب بیشترین امتیاز فردی (وقتی شما قصور و طرف مقابل همکاری کنه). اگر تنهایی برید رستوران، هر چی بخواید سفارش میدید و دقیقا هزینهی خودتون رو پرداخت میکنید. حالا اگر با گروهی از دوستانتون برید و قرار بزارید که هزینهی کل رو به طور مساوی تقسیم کنید، همیشه یه نفر هست که گرونترین غذا رو سفارش میده چون میدونه هزینهی اضافی بین همه تقسیم میشه. اون استفاد میکنه و بقیه هزینهش پرداخت میکنن. شاید بین دوستان این مشکل مهمی نباشه اما در جامعه مسایل مشابه جدیتری وجود داره. برای مثال در تقسیم مراتع برای چرای دام. مراتع برای چرای دامهای محلی مورد استفاده قرار میگیره. در مراتع آکسفورد (پورت مدو)، برای مدت طولانی دامدارها در چروندن دامهاشون زیاده روی میکردند. این مشکل رو نمایندههای منطقه بوحود آوردند. 15 سال پیش از این اتفاق، از دامدارای محلی خواسته شده بود تعداد دامهایی که بای چروندن تو این مراتع در نظر دارن اعلام کنند. دامدارها (انسان هایی مثل من و شما) پیشبینی حریصانه و خودخواهانهی خودش رو اعلام کردند و تمام این پیش بینی ها مورد قبول واقع شد. با این وجود حتی اگر هر کس به مقدار مجاز از چراگاه استفاده کنه باز هم مشکل جمعیت زیاده از حد وجود داره. مجموع ارقام اعلام شده به این شکل بود: حدود هزار راس اسب، شش الاغ، بیش از هزار غاز و دو هزار گاو. خیلی بیشتر از مقدار واقعی. اگر مراتع همه متعلق به یک نفر بود، نه با زیاده روی در چرا مرتع رو نابود میکرد و نه با رها کردنش باعث رشد علفهای هرز میشد. اما حالا که این زمین ها عمومی هستند، هرکس بهتر با خودخواهی تنها به فکر خودش باشه. اگر سایرین بیش از حد دام هاشون رو بچرونن، فایده کم مصرف کردن من چیه؟ و اگر دیگران در مصرف صرفه جویی کنند، باز هم خودخواهی به نفع منه. همه دارن معذل زندانی رو بازی میکنن. همه خودخواهانه بازی میکنند و زمین نابود میشه.
معذل زندانی در بین حیوانات هم رایجه. برای مثال مرغای دریای نمیتونن خودشون تنشون رو از کنه ها پاک کنند. پس با هم همکاری میکنن. و با منقار کنه ها رو از تن هم میکنن. تمیز کردن یه پرندهی دیگه انرژی و وقت میبره. اگر پرنده ای تمیز بشه و در ازاش پرندهی دیگهای رو تمیز نکنه تقلب کرده و یه جورایی برد کرده. اگز هیچکدوم همدیگه رو تمیز نکن نمی تونن از شر کنه ها خلاص بشن و بازندهی واقعی پرندهایه که همیشه بقیه رو تمیز میکنه ولی هیچ کش او رو تمیز نمی کنه. متقلب ها بهای خدمتی که میگرن رو نمی پردازند و بازنده ها هیچ وقت تمیز نمیشن. اگر جامعه تنها از این دو دسته تشکیل شده باشه، دور از انتظار نیست که متقلب ها باعث انقراض بازنده ها میشن. اما بعد از انقراض بازنده ها، متقلب ها هم منقرض خواهند شد چون دیگه بازنده ای برای تمیز کردنشون نیست. چیزی که لازمه، موجودیه که همکاری رو رفتاری پایدار کنه. بیاید به این نوع افراد کینه توز بگیم. کینه توزا اول مثل بازنده ها به دیگران خدمت میکنند اما وقتی به کسی میرسن که در گذشته لطفشون رو بی جواب گذاشته؛ با بی اعتمادی رفتار میکنن. حالا اگر جامعه از بازنده ها ، متقلب ها و کینه توزها تشکیل شده باشه، به شرطی که از ابتدا به تعداد کافی افراد کینه توز داشته باشیم، به راحتی ثابت میشه که افراد کینه توز برندهی نهایی هستند. (متقلب ها و بازنده ها منقرض خواهند شد) این تنها سه استراتژی بود. آیا روش های دیگهای برای نتیجه بهتر وجود داره؟ ادامه ... نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/٢٢توسط Rakht | پيام هاي شما ()
ادامه... انواع مختلف همکاری در طبیعت مشاهده میشه. مثلا حشرات اجتماعی (مورچه ها و زنبور) نهایت فداکاری رو نشون میدن. وقتی زنبور نگهبان یک کندو جونش رو در مبارزه با زنبور مهاجم از کندویی دیگه فدا میکنه. اما زنبور های هر کندو با هم نسبت ژنتیکی نزدیک دارن، همشون فرزندان ملکهی فعال اون کندون هستند. پس این فدارکاری قابل فهمه، چون باعث نجات کندو میشه و بنابراین باعث افزایش شانس بقای اون ژن (که خیلی به هم نزدیک هستند) و ادامهی اون در زنبورهای آینده میشه. اما همکاریهای زیادی در طبیعت وجود داره که نزدیکی ژنتیکی نمی تونه دلیل همکاری باشه. در مواردی که موجواتی که با هم همکاری دارند حیوانات متفاوتی هستند. همکاری شقایق دریای و دلقک ماهی برای هر دو مفیده. دلقک ماهی از زهر شقایق دریای مصونه، پس وقتی لابهلای شقایق باشه از خطر سایر ماهی ها در امانه. از اون طرف شقایق دریایی از ذرات غذای چسبیده به پوست دلقک ماهی تغذیه میکنه. همکاری دو جانبه. تو پشت منو بخارون و من پشت تو رو میخارونم! اما تنها اینکه مشاهده کنیم هردو موجود از همکاری سود میبرن کافی نیست. باید بتونیم توضیح بدیم این موجودات چه طور به این تفاهم رسیدند.
مورچه ها از شیره گیاهان تغذیه میکنن و در عوض از گیاه در مقابل سایر آفات محافظت میکنند. این همکاری توسط انتخاب طبیعی پاداش داده میشه. چرا که ژن های هردو از این همدستی استفاده میبره. مورچه ها منبع غذایی بیشتری دارن و گیاه محافظت. اما برای توضیح اینکه این تعاون و همکاری در طول زمان پایدار باقی میمونه، دانشمندا ایده استراتژی رو معرفی میکنند. ما انسان ها با استراتژی از پیش تعیین شده و برنامه ریزی شده برای رسیدن به هدف آشنا هستیم. به طوری که با خودمون فکر میکنیم چه رفتاری باید داشته باشیم تا راحت تر به چیزی که می خوایم برسیم. از نگاه بیولوژیکی استراتژی معنی متفاوتی داره. این استراتژی مثل برنامه ای از پیش نوشته شدست که نویسندهی این برنامه انتخاب طبیعیه. استراتژی انسانی و استراتژی -تکاملی از پیش برنامه ریزی شده- طبیعت تشابه زیادی به هم دارن. هر دو دارای قواعد مشترکی هستن. خواست هردو رسیدن به هدفی مطلوبه. تعملات استراتژیک انسانی (مثل بازی شطرنج) به زبان ریاضی مدل سازی شده و بهش نظریه بازی (Game Theory) گفته میشه. زیست شناسها از این مدل برای فهم رفتارهای حیوانی استفاده کردند. استراتژی برد در بازی شطرنج بیش از حد پیچیدست. شاید هیچوقت نفهمیم این استراتژی چیه اما میدونیم هدفش برنده شدنه. هر بازیکن در شرایط مختلف ذهنی یه سری حرکات تدافعی و تهاجمی داره که میتونه در هر لحظه به کار ببره. اگر هیچ کدوم از دو بازیکن برنده نشده، (بدون توافق طرفین) بازی مساوی میشه. (در حالتی که هیچ حرکتی باقی نمونده و حریف هنوز مات نشده.) مشکل اینجاست که اکثر ماها چه در زندگی خودمون و چه در طبیعت همه چیز رو مثل شطرنج، رقابتی میبینیم. جایی که سفید برنده میشه، سیاه باید ببازه. مثلا تو بازی فوتبال، اگر بازی چیزی جز رقابت سرسختانه برای پیروزی باشه مسخره و خسته کننده خواهد بود. دیگه فوتبال نیست. سه امتاز برای برنده، یک امتیاز برای تساوی و هیچ امتیازی به بازنده داده نمیشه. با اینکه اصل بازی رقابتیه، تصمیم گیری برای رقابت کردن تو ذهن بازیکنها گرفته میشه. تا حالا چندین بار این اتفاق تکرار شده که دو تیم تمایلی برای رقابت نداشتند. دو تا تیم در لیگ برتر خودمون بودن که من یادم نیست. یا مثلا در لیگ انگلیس، مسابقه بین کاونتری و بریستول بود. هر دو تیم در انتهای جدول بودند و تلاش میکردن به دستهی بعد سقوط نکنند. انتهای جدول اینطور بود؛ تاتنهام و استوک قبلا حذف شده بودند، از سه تیم کاونتری، ساندرلند و بریستول یکی باید حذف میشد. هر سه تیم امتیاز مشابهی داشتند اما ساندرلند تفاضل گل بهتری داشت، پس اگر در بازی بریستول-کاونتری یکدوم میباخت ساندرلند حذف نمیشد. طبیعتا بریستول و کاونتری هردو شدیدن تلاش میکردند بازی رو ببرن. نیمهی اول کاونتری دو گل میزنه. در نیمهی دوم بریستول هر دو گل رو جبران میکنه. این بازی با چند دقیقه تاخیر اجرا شده بود و در آخرای بازی خبر اعلام شد که ساندرلند 2-0 به اورتون باخته. نتیجه بازی روی برد نمایش داده شد. حالا اگر کاونتری و بریستول مساوی میکردند هر دو یک امتیاز میگرفتند و هر دو در لیگ برتر باقی میموندن و این ساندرلند بود که حذف میشد. با اعلام این خبر بازی ناگهان تبدیل شد به بازی خرسه وسط، فقط پاسکاری بی هدف و وقت کشی هر دو تیم برای حفظ نتیجهی مساوی، وقتی با همین نتیجه هردو امتیاز مطلوب میگرفتن چرا تلاش کنن گل بزنن و باعث حملهی تیم مقابل بشن؟! بازیکن ها عمدا تصمیم گرفتند رقابت نکنند و نتیجهی مساوی راهکار همکاری سودده برای هر دو بود. در این بازی فوتبال بازیکنها میدونستن چه موقع به جای رقابت همکاری کنند. بازی دیگه ای هست که ندوستن اینکه چه موقع میشه همکاری کرد و چه موقع باید قصور، معذل جدی ایجاد میکنه. به این بازی معذل زندانی گفته میشه. (تو پست همکاری یا قصور این بازی رو توضیح دادم.) اگر با بازی آشنا نیستید اول اون پست رو بخونید و بعد اینجا ادامه بدبد. پیاس: تصویری که در بالا میبینید، پرندهای به نام پلوور مصری (Egyptian Plover) ملقب به پرندهی کروکدیله. منبع غذای این پرنده، خورده غذای باقی مانده لای دندونای تمساحه. کروکدیل از این لقمهی کوچک اما راحت صرف نظر میکنه و در عوض دندوناش تمیز میشه. ادامه دارد... ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/۱٩توسط Rakht | پيام هاي شما ()
در سال 1976، ریچارد داوکینز کتابی به نام "ژن خودخواه - The Selfish Gene" منتشر کرد. شاید شما هم از روی اسم کتاب حدس هایی در مورد محتواش بزنید. این کتاب به سرعت مشهور شد و کلی سر و صدا به پا کرد. خیلی فکر کردن داوکینز توجیهی بیولوژیکی برای رقابت بی رحمانه و خودخواهانه و دنیای اندوهناک فراهم کرده. اما اونا به کلی در مورد این کتاب دچار سوءتفاهم شده بودند. خیلی از این آدم ها از این کتاب، فقط عنوانش رو خوندن (مثل حدسی که شما چند لحظه پیش زدید!) مخصوصا اونهایی که در برداشتشون از کتاب در نهایت چپ و یا راست طیف تعصب نسبت به موضوع بودند. در انتهای سمت راست کسانی بودند که فکر مردند عنوان ژن خودخواه با سیاست و فلسفهی نامطبوع و زننده شون همخونی داره. (مثل کسانی که از بیگاری دیگران قدرت و ثروت کسب میکردند.) مسلما خوشحال شدن از این ایده که توجیهی زیستی برای رقابت خشن و به اصطلاح رقیب کششون پیدا کردند. تاجرای بورس آمریکایی طرفدار این کتاب شدند چرا که به نظرشون توجیهی برای نظام اقتصادی سرمایه داری در دوران بحران اقتصادی دههی هفتاد میلادی بود. در سمت دیگه افرادی بودند که طبق انتظار به رفتارهای سمت راستی ها، واکنش نشون دادند و در این میون، نویسندهی کتاب رو سرزنش میکردند. حتی یک نویسندهی بانفوذ چپی در مقالهای شخص ریچارد داوکینز رو مسئول انتخاب خانم تاچر در انتخابات دونسته بود.
تا چند سال پیش تصور میفت چنین از خودگذشتگی وجود داره چرا که به مصلحت اون گونه موجود زندست (مثلا گاوهای وحشی) اما حالا می دونیم که تکامل برای کل یک گونهی جانوری کار نمیکنه، بلکه تک تک افراد و ژن های همون یک جانوره که از نظر تکامل (فرگشت) اهمیت داره. ژنی که توسط اون یک جانور با تولید مثل میتونه به نسل بعدی منتقل بشه. این خودخواهانه به نظر میاد، هر حیوان فقط به منفعت خودش فکرکنه اما لزوما اینطور نیست. ادامه دارد... پیاس: اگر ازم بپرسید چرا به این موضوع اهمیت میدم، باید بگم علاوه بر جذابیت معمایی که در طبیعت وجود داره، فکر میکنم اگر ما یادبگیرم به طبیعت نگاه کنیم و محیط اطرافمون رو درک کنیم یاد میگیریم دریت ببینیم و درست فکر کنیم. یاد میگیرم هر چیز که پیچیدست، هر چقدر هم که پیچیده باشه باز هم قابل فهمه و وقتی فهمیدم ازش لذت می بریم و مشتاق حل معمای بعدی میشیم، بجای اینکه از همون ابتدای کار خودمون را به یه پاسخ راحت (و احتمالا نادرست) قانع کنیم. پیاساس: میخوام چندتا عکس اینجا بزارم که فکر میکنم برای این پست زیاد مناسب نیست، ولی خیلی قشنگه! عکس آنجنا (Anjana) شامپانزهی مهربون، که سرپرستی یه بچه ببر رو به عهده داره...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/٢۸توسط Rakht | پيام هاي شما ()
تو این پست میخوام یک بازی معرفی کنم. با چند نفر این بازی رو انجام دادم، برای بعضیشون خیلی خسته کننده و برای بعضی خیلی جذاب بود اما در هر صورت نتایج خیلی جالبی داره. این بازی به معضل زندانی (Prisoner's dilemma) مشهوره و نشان دهندهی بسیاری از تعاملات اجتماعی ماست. قانون بازی خیلی سادهست. سه نفر احتیاج داریم، دو شرکت کننده و یک داور. وظیفهی داور تنها شمردن امتیازها و اعلام نتایج بازیه. دو شرکت کننده نباید با هم ارتباط داشته باشند. در شکل زیر صفحهی امتیازدهی رو میبینید. دو شرکت کننده باید تصور کنند که قرار باهم در یه محیط با منابع محدود زندگی کنند. اگر در این محیط برای رسیدن به اهداف، با هم همکاری کنند، هر کدوم سه امتیاز میگیرند. اگر یکی همکاری کنه و دیگری در کار قصور کنه و سعی کنه با کار کمتر و کلک، نتیجهی بهتر بگیره، کسی که همکاری میکنه یک امتیاز و کسی که قصور میکنه چهار امتیاز میگیره. (بله، کسی که کلک میزنه امتیاز بهتری میگیره، در واقع کلاه کسی که همکاری کرده رو برمیداره!) اگر هر دو شرکت کننده بخوان با کلک کارشون رو پیش ببرند و در کار قصور کنند، هر کدوم دو امتیاز میگیرند.
هر کدوم از شرکت کننده ها پشت به هم میشینند و داور از شون میخواد تصمیم بگیرند میخوان با طرف مقابل همکاری (C) کنند و یا قصور (D)، بدون این که شرکت کنندهی دیگه از انتخابشون مطلع بشه. بعد که هر دو انتخاب کردند، داور اعلام میکنه که هرکدوم چه انتخابی کرده و مطابق شکل بالا بهشون امتیاز میده و از شرکت کننده ها میپرسه از نتیجهای که بدست اوردند چه احساسی دارند. بعد دوباره ازشون میخواد پشت بهم انتخاب جدیدی بکنند و همینطور به تعداد دفعات دلخواه این مراحل رو تکرار کنید. هر چه تعداد دفعات بیشتر باشه، نتیجه دقیق تر میشه. در نهایت کسی که بیشترین امتیاز رو داره برنده میشه. فرض کنید من با شما میخوام بازی کنم، بار اول من نمیدونم شما چه انتخابی میکنید، پس فکر میکنم بهتره D رو انتخاب کنم(یا همون قصور کردن). چون فکر میکنم اگر شما همکاری کنید من چهار امتیاز میگیرم و اگر شما هم قصور کنید حداقل دو امتیاز بدست میارم. وقتی از انتخاب شما مطلع شدم و امتیاز گرفتم، بسته به رفتاری که شما نشون دادید (همکاری یا قصور)، در دور بعدی انتخاب جدیدی خواهم داشت. مثلا اگر شما آدم خیلی مهربونی باشید و همیشه همکاری کنید، ممکنه من زرنگی کنم و همیشه قصور کنم و چهار برابر شما امتیاز بگیرم، یا ممکنه دلم بسوزه و با شما همکاری کنم و هردو امتیاز مساوی (سه) بگیریم. البته ممکنه شما هم خیلی مهربون نباشید و بخواید تلافی کنید!! این کاملا بستگی به شخصیت شما و طرف مقابل داره. (این پاراگراف فقط برای آشنایی با بازی بود و شما ممکنه یا تکنیک متفاوتی بازی کنید مثلا با همکاری و خوشبینانه بازی رو آغاز کنید.) پیاس: میخواستم جریان این بازی رو هم تعریف کنم اما تصمیم گرفتم در آینده تو یه پست جدا ماجراش رو مفصل شرح بدم. این طوری شما هم فرصت میکنید این بازی رو با افراد مختلف امتحان کنید و به نتیجهش فکر کنید. پیاساس: برای حساسیت و جذابیت بیشتر میتونید به جای امتیاز با پول بازی کنید! پیاساساس: همکاری معادل Cooperate و قصور معادل Defect نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/۱۸توسط Rakht | پيام هاي شما ()
ادامه... انتخاب طبیعی نشون میده که ما، مثل سایر حیوانات وسیله ای برای بقا هستیم. ما اینجاییم که رقابت کنیم و اینقدر زنده بمونیم تا ژن هامون رو به نسل بعدی منتقل کنیم. این دلیل بودن ماست. اما آیا این تنها دلیل وجود انسانهاست؟ اینطور فکر نمیکنم. ایدهی بینظیر داروین معنی جدیدی به "هدف" داد. معنایی الهامآمیز که با دید ما از جهان هماهنگتره . از این منشا میگیره که ما انسانها، قوانین داروین رو زیرپا میزاریم. زندگی انسان قرن بیست و یکم کاملا متفاوت از دنیای بیرحمانهی انتخاب طبیعیه. فرگشت (تکامل) نشون میده چطور بوجود اومدیم اما راجع به شیوهی زندگی ما توضیحی نمیده. خیلی از ما درگیر پروژهها و فعالییتهایی هستیم که هیچ ربطی به زندهموندن و یا تولید مثل نداره. ما نه طوری رفتار میکنیم که انگار نیروی تکامل ما رو هدایت میکنه و نه اینطور احساس میکنیم. ما خودمون رو از بند ژنهای خودخواهمون رها کردیم. ما حالا هدفهای دیگری داریم که وقت و انرژیمون رو صرفشون میکنبم. دنیای اطرافمون رو کاوش میکنیم، اشیایی رو فقط به خاطر زیبایی خلق میکنیم (هنر) با تفریحات خودمون رو سرگرم میکنیم و با پیشگیری، از تولید مثل جلوگیری میکنیم. اگر ژن های ما میتونستن فکر کنند، از رفتار ما حیرت زده میشدند. خوشحالم که مغز بزرگمون، ما رو از بند ژنهای خودخواه رها کرد، دنیایی که انتخاب طبیعی در اون حکمفرماست، دنیایی نیست که بخوام توش زندگی کنم. زیبایی و ظرافت موجوداتی چون یوزپلنگ و غزال چیزیه که به بهای سنگین خون و رنج بیشمار اجدادشون بدست اومده. اگر هدف زندگی طبق ایدهی داروین، تبعییت از ژن هاست، چطور ما ازش رهایی پیدا کردیم؟ چیزی که ما رو از بند انتخاب طبیعی رها کرد، چیزی بود که نتیجهی انتخاب طبیعی بود و میلیون ها سال پیش در آفریقا آغاز شد. در اون زمان انسان ها هنوز شکار بودند و در محیطی که در محاصرهی شکارچیان بود، ابزاری برای مقابله بدست اوردیم. مهمترین ابزار، مغز. انتخاب طبیعی مسیری پیش گرفت که در اون مغز انسان بیشتر و بیشتر پیشرفت کرد. و اینکار به همون شکل صورت گرفت که سبب شد طاووس با دمی زیبا و پوزپلنگ سریع باشه. مزییت ژنتیکی پاداش گرفت و مغز ما بزرگتر و بزرگتر شد. مغز انسان تنها بزرگ تر نشد، تغییر پیدا کرد. تکامل به ما تواناییای رو داد که هیچ موجود زندهی دیگهای نداشت. تعیین هدف. پیدا کردن منبع آب جدید، نقشه ریختن برای شکار، ذخیرهی غذا برای زمستان. و یاد گرفتیم که هدفهامون رو مطابقت و در صورت نیاز تغییر بدیم. چیزی که انتخاب طبیعی برای ما برگزید، قابلیت جستجو. کردن و تلاش بود. قدرت تعیین هدفهای کوتاه مدت برای رسیدن به هدفهای دراز مدت و در نهایت، قدرت دوراندیشی. مغز بزرگتر به افراد اجازه داد با بهرهی بالاتر با شرایط محیط مقابله کنند، و اتفاقی افتاد که قبل از اون پیش نیومده بود. مغزی ظهور کرد که میتونست به اطرافش نگاه کنه و برای اولین بار بپرسه "چرا؟". ما چرا اینجاییم؟ دیگه مجبور به کاری که طبیعت طلب میکرد نبودیم. تونستیم به هدفهای دیگهای که مناسبمون بود فکر کنیم و با ابزار زبان این اهداف رو بیان کردیم. حرف زدن به ما قدرت میده اهدافموون رو به اشتراک بزاریم. موجودی که اهدافش رو با همنوعانش به اشتراک میزاره، هدفمند فکر میکنه، هدفمند رفتار میکنه، هدفمند خلق میکنه و مهمتر از همه، به کمک زبان، اهداف ما با مرگ یک نسل خاتمه پیدا نمیکنه. یه مخترع چرخ رو ابدا کرد و به کمک زبان نسلهای بعدی از مخترعان با هدف مشترک مسافرت سریع، ماشین (اتوموبیل!) رو بوجود اوردن. تکنولوژی، ابزار رسیدن به اهداف انسان شد. وقتی انسان ها برای خودشون هدف تعیین کردند، سرعت تکامل رو خودشون انتخاب میکنند. این نوع کاملا جدید از تکامله. فرگشت (تکامل) غیر ژنتیکی. با رشدی میلیون ها بار سریعتر از تکامل ژنتیکی. ما محصولاتش رو همهجا میبینیم، در تکنولوژی دنیای مدرن. ما دنیای تکنولوژیکی بوجود اوردیم که ما رو قادر میکنه بسیار فراتر از جبر طبیعت حرکت کنیم و به ما قدرت انجام کارهای خارقالعاده میده. ما گرسنگی رو با کشاورزی جدید ریشه کن میکنیم، شرایط جوی رو با کامپیوترهای سریع پیشبینی میکنیم و با پزشکی بیماریها رو درمان میکنیم. به وسیلهی تکنولوژی ما دنیا رو پر از محصولات هدفمند کردیم. اما تکنولوژی فکر دیگری هم در ذهن ما قرار میده. موجودی که خلق میکنه، دنیا رو متفاوت از سایر حیوانات میبینه. ما به دنیا با عینکی به رنگ هدف نگاه میکنیم. چون ما با هدف خلق میکنیم، تصور میکردیم که در طبیعت هم طراحی هدفمند وجود داره اما به گونهای که معلوم شد اینطور نیست. داروین به اعماق طبیعت نگریست و مکانیزمی زیبا کشف کرد که در عین کوری (کورکورانه بودن و بی هدفی) توهم هدف رو میسازه. برای اولین بار موجودی تکامل یافته پشت پردهی طبیعت رو میبینه. و این روحیه کنجکاوی داروین، همون چیزیه که به زندگی ما معنی میده و ما رو به جلو پیش میبره. با قدرت تفکر و رفتار انعطافپذیر و سرعت تبادل اطلاعات و ایدههامون، ما از محیط خودمون برای کشف دنیاهای جدید در فراسوی منظومه شمسی، خارج شدیم. ذهن ما از این هم فراتر رفته، ما به اعماق فضا، به کهکشانهای دوردست نگاه کردیم، که یعنی به زمانهای گذشته، به تولد دنیا و زمان نگریستیم. در سوی دیگه، عمق ماده و شگفتی ذرات زیراتمی رو مشاهده کردیم، رموز سلول زنده رو کشف کردیم و کدهای دیجیتالی ژنهامون رو کدگشایی کردیم و هنوز هم ارضا نشدیم. ما در جستجوی معنا هستیم تا جایی که ناگهان متوجه میشیم این ما هستیم که برای دنیا هدف تعیین میکنیم، دنیایی که بدون ما هدفی نداشت. در گوشهای از دنیا، تولدی جشن گرفته شده. تولد هدف، برنامهریزی، طراحی و دوراندیشی. تا جایی که ما میدونیم این اتفاقیه که تا قبل از ما وجود نداشت. هیچ مدرکی مبنی براینکه در جای دیگهای این اتفاق افتاده باشه وجود نداره، و بعد از رفتن ما ممکنه هیچگاه تکرار نشه. ما فراتر از چنگال بیرحمی انتخاب طبیعی زندگی میکنیم. مغز ، زبان و تکنولوژی ما رو قادر میکنه به آینده نگاه کنیم و برای خودمون هدف برگزینیم، در میان این اهداف میتونه فهم کامل دنیایی باشه که در اون زندگی میکنیم. نوع جدیدی از هدف که حاصل وجود ما انسانهاست. پایان
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/۱٧توسط Rakht | پيام هاي شما ()
ادامه... روند انتخاب طبیعی در فنچهایی که داروین در جزیرهی گالاپاگوس پیدا کرد، دیده میشه. سی گونه با نوک های متفاوت (اینجا ببینید) در حالی که همه از یک نیای مشترک تکامل پیدا کردند. یک نوع با منقاری بلند و نازک از کرمهای درون پوستهی درخت تغذیه میکنه و نوعی دیگه از حشرات روی بدن لاکپشتهای غولپیکر، و فنچ خونشآشام از خون مرغهای دریایی. هر کدوم از این روش های تغذیه نیاز به منقار بخصوص داره. انتخاب طبیعی تلاش برای بقای نسله. شکل منقارها تغییر کرده چرا که این تغییر باعث زنده موندن پرنده میشه. وقتی داروین فرگشت (تکامل) براساس انتخاب طبیعی رو برای اولین بار تشریح کرد، خیلیها مایل ویا قادر به درکش نبودند. ایدهی داروین باید میتونست هم گوناگونی و هم پیچیدگی حیات رو توضیح بده و هر دو رو به زیبایی پاسخ میده. زیست شناس جرج مکگیون (George Mcgavin) آزمایشی طراحی کرد که نشون میده چطور انتخاب طبیعی به حشرات کمک میکنه قدرت استتار رو در گذر زمان بدست بیارن. این آزمایش به این شکله که بر روی یک صفحهی پر شاخ و برگ، چیزی شبیه قطعه زمینی از جنگل، تعدادی حشره پراکنده شدن. بعضی از این حشرات به راحتی دیده میشن، بعشیهاشون به راحتی دیده نمیشن و بعضی دیدنشون خیلی سخته. چند دانشآموز نقش پرنده های گرسنه رو بازی میکنند و باید از فاصلهی چند متری از این صفحه حشرات رو پیدا کنند و به مرور فاصلهشون رو کمتر و کمتر میکنند. به این ترتیب حشراتی که حتی کمی به محیط اطرافشون مشابهاند، شانس بهتری برای زنده موندن دارند، به شرطی که مهاجم زیاد نزدیک نشه. اگر حشرهای ظاهری متمایز داشته باشه احتمال شکار شدنش زیاده و به مرور زمان تغیراتی که حشره رو به محیط اطرافش شبیهتر میکنه، شانس زنده موندن و بقای نسلش رو بیشتر میکنه. این حشره توسط طبیعت انتخاب میشه و ویژگیهاش رو به نسل بعدی منتقل میکنه. پس از گذر هزاران سال نتیجه این روند تکاملی حشرهای میشه که پیدا کردنش در محیط بسیار مشکله. موفقییت این حشرات پنهان نشون میده که چطور طبیعت به کوچکترین تغیرات پاداش میده.
انتخاب طبیعی توضیح میده که چگونه ساختارهایی ساده و ابتدایی به موجوداتی پیچیده مثل دایناسورها و یا ما تبدیل میشن. اما انتخاب طبیعی یک جور مراسم پاداش و تحسین نیست که در اون طبیعت به جهشهای ژنتیکی جالب پاداش بده. انتخاب طبیعی شوی مد نیست. انتخاب طبیعی رقابته، رقابتی تا مرگ برای بقا. هرموجود زنده در رقابتی تنگا تنگ و گاهی خونآلود برای پیدا کردن منابع حیاطت و تولید مثل شرکت داره. انتخاب طبیعی به این معنیه که به اندازهی کافی زنده بمون تا ژنهات رو به نسل بعدی منتقل کنی. داروین متوجه شد که حیوانات برای زندگی رقابت میکنند و تعداد زاده شده ها بیشتر از اونیه که منابع پاسخگو باشه و بنابرین خیلی ها در همون ابتدا میمیرند و یا نمیتونند تولید مثل کنند. نبردی بیرحمانه برای زنده ماندن. در این رقابت بعضیها برای زنده موندن تواناییهای بیشتری دارند و این ویژگیهای مفید رو به نسلهای آینده منتقل میکنند.
انتخاب طبیعی به ما میگه چطور به جایی که الان هستیم رسیدیم. اما آیا میتونه سوال حتی مشکلتری رو پاسخ بده، چرا اینجا هستیم؟ ادامه دارد... پیاس: سعی میکنم ادامه رو سریعتر آماده کنم. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/۱۱توسط Rakht | پيام هاي شما ()
ادامهی پست قبل... حدود ده میلیون گونه موجود زنده وجود داره. تا پیش از داروین هیچ کس نمیدونست چرا در حیوانات این همه گوناگونی و پیچیدگی وجود داره. کوچکترین جزییات در بدن و یا رفتار هر حیوان به شکلیه که انگار مخصوصا براشون طراحی شده. پاهای پرده دار پلاتیپوس باعث عملکرد بهتر برای شنا میشه و نوک پلاتیپوس گیرندهی الکتریکیه که شکارش رو در گلولای حس میکنه. بدن باریک و کشیدهی یوزپلنگ باعث سرعت بالای اون وقت شکاره.
ادامه دارد... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢۳توسط Rakht | پيام هاي شما ()
سوال بزرگ
ما دیگه با این قضیه مشکلی ندارین. خیلی از ما احساس ناخوشایندی نداریم که بچه هامون یادبگیرن ما انسانها از نسل کپیها هستیم. ما یه گونه کپی هستیم. اما ورای این، داروین پیام دیگری هم برای ما داشت. پیامی ترسناک اگر ازش مرعوب باشم، ویا زیبا و الهامبخش اگر شجاعتش رو داشته باشیم که باهاش روبرو بشیم. داروین نه تنها به این سوال پاسخ داد که چطور بوجود اومدیم، بلکه تئوریای که او ارائه داد، به احتمال زیاد تنها پاسخی خواهد بود به سوال نهایی... چرا بوجود آمدیم؟ هدف زندگی چیست؟ ....ادامه دارد به خاطر سوء تفاهم ایجاد شده، پینوشت ها رو به ادامهی مطلب انتقال دادم. ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()
بعضی وقتا فکر میکنی خیلی فضولی و از همه چی سردرآوردی بعد یه چیزی میبینی و متوجه میشی چیزی که یه عمر جلوی چشت بوده رو نمیدونستی.
به نظرم هنوز خیلی چیزا واسه یاد گرفتن مونده. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٦توسط Rakht | پيام هاي شما ()
میخوام در مورد چشم صحبت کنم.
چند نمونه از مراحلی که شبیه ساز تولید و انتخاب میکنه در شکل زیر میبینیم و این مراحل دقیقا با چیزی که در بالا گفتیم مطابقت داره.
سپس پروفسور نیلسون با در نظر گرفتن فاکتورهای قابل اندازه گیری که محققین ژنتیک استفاده میکنند و با تصور آهسته بودن روند تکامل در محاسباتش، همچنین با در نظر گرفتن اینکه هر جهش ژنتیکی تنها بتونه یک درصد تغییر ایجاد کنه، به این نتیجه رسیدند که تکامل چشم به چیزی حدود دویست و پنجاه هزار نسل احتیاج داره. شاید به نظرتون این تعداد نسل زیاد باشه، آخه هر کدوم از ما فقط برای یک نسل بوجود اومدیم ولی دید انسانی ما از این ماجرا مهم نیست. دید صحیح، مقیاس زمین شناسیه. طبق این مقیاس و با فرض اینکه این موجودات هر نسلشون چیزی حدود یک سال بوده، زمان نیاز برای تکامل چشم فقط 250 هزار ساله و در مقیاس زمین شناسی این مقدار مثل شمردن ثانیه ها با عقربه نشون دهندهی ساعته. اینجا میتونید بیشتر بخونید (انگلیسی) منبع: Growing Up in the Universe - series of lectures, Royal Institution Christmas Lectures نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/۱۸توسط Rakht | پيام هاي شما ()
می خوام براتون مطلبی رو بیارم که فکر می کنم بهتره قبلش شما رو با Gallup Poll آشنا کنم. Gallup Poll بخشی از سازمان بین الملی Gallup هست که به طور مرتب در 140 کشور جهان نظر سنجی های عمومی در زمینه های مختلف برگذار میکنه. به دلیل وسعت کار این سازمان و در اختیار داشتن جامعه ی 95% از بزگسالان جهان، سازمان Gallup توانایی بررسی دیدگاه و عقاید انسان ها در هر گوشه از کره زمین رو داراست. حالا بریم سر اصل مطلب... طبق تحقیقات و آمار گرفته شده توسط Gallup Poll ،هجده درصد مردم بریتانیا بر این باورند که مدت زمان گردش زمین به دور خورشید تنها یک ماه ـِ .یک ماه برای یک دور گردش زمین به دور خورشید و 28% مردم بریتانیا باور دارند که انسانها و دایناسورها به طور همزمان وجود داشتند. اگر یک فرد تحصیل کرده، نه تحصیلات عالی، فقط تحصیلات ابتدایی داشته باشه و فکر کنه طول یک سال یک ماه ـِ و نه یک سال، باید درواقع دیوانه تلقی بشه. موافق نیستید؟ چند وقت پیش یه مطلب جالب تو یه بلاگ دیدم که خوشبختانه آدرسش رو فراموش کردم. عنوان مطلب این بود " ده کشف بزرگ دهی اخیر." هیچ کدوم از اون اکتشافات رو یادم نیست به جز یکی، احتمال کشف کشتی نوح. جمله رو تغییر ندادم، دقیقا همین بود، احتمال کشف کشتی نوح. جالبیش به اینه که اصلا کشف نبود بلکه احتمال کشف بود.
بیایم با خودمون رو راست باشیم. یعنی این قدر بارون بارید و سیل و طغیان شد که همه ی موجودات به جز اونایی که تو کشتی بودند نابود شدند. اونوقت مردمی که در آمریکا زندگی می کردند چی. درسته، زمانی که این داستان رو می گفتند هنوز نمی دونستند قاره ی دیگه ای هم وجود داره. وقتی در قرن 15 میلادی کریستف کلمب قاره ی آمریکا رو کشف کرد مردم محلی اونجا زندگی می کردند که نوادانگان انسان هایی بودند که هزاران سال قبل از طریق سیبری به آمریکا کوچ کرده بودند. این کوچ مطمعنا قبل از ماجرای حضرت نوح اتفاق افتاده چرا که اونها در زمان کوچشون هنوز تکنولوژی ساخت کشتی، اون هم کشتی که از تمام موجودات یه جفت توش نگهداری بشه رو نداشتند. اصلا این همه آب که کل زمین رو پوشوند از کجا اومد و به کجا رفت. اگر تمام یخهای زمین هم آب بشه تنها برخی از شهرهای ساحلی زیر آب میرند. نکته ی بعدی، میدونستید تنها تعداد انواع حشرات، از جمعیت انسانهای زمین بیشترـِ. می دونستید چند گونه حیوان فقط در همین قرن اخیر کشف شدند و تا قبل از اون هیچ کس از وجود چنین حیواناتی خبر نداشت. راستش رو بخوایید فکر میکنم اگر ما فقط چند ثانیه صادقانه فکر کنیم احتیاجی به آوردن هزاران دلیل ممکن، به حقیقت ماجرا پی ببریم. پی اس: در یک گزارش تصویری از شهروندان آمریکایی ( تگزاس) صحبت های یک خانم راجع به نظریه داروین و فرگشت بران جالب بود. ایشون گفتند، " هر چقدر که برای من دلیل و مدرک علمی بیارید، در نهایت من به این میرسم که من فرزند میمون هستم یا آدم ومن حضرت آدم رو ترجیح میدم." چیزی که از حرفش کاملا مشخصه، اینه که فردی که این حرف رو بیان کرده از نظریه داروین و یا فرگشت، فقط عنوانش رو میدونه. پی اس اس: تو نظرات چیزی خوندم که فکر کردم بهتر کمی توضیح بدم: گفته بودند که :("میگن" بقایای کشتی نوح رو در ترکیه پیدا کردند. ) باید بگم کشتی های غرق شده یا به گل نشسته ی زیادی در اطراف دنیا هستند که هنوز خیلی هاشون همونطور متروک موندند، اما این دلیل میشه که اونا رو به چیزی که می خوایم مربوط کنیم. این روش مناسبی برای یافتن حقیقت نیست. اینکه به محض دیدن چیزی که احتمال بدیم شبیه یه کشتی در یه جایی هست و بعد سریع اون رو به ماجرایی که می خواهیم مربوط کنیم، ما رو جایی جز به بیراهه نمیبره. به هر حال شما اگر به اصل ماجرا فکر کنید، به حقیقت داستان پی می برید و احتیاجی نیست دنبال بقایای کشتی بگردید. مثل اینکه کسی ادعا کنه اگر سکه طلا رو با نهال گردو و زبان گنجشک پیوند بزنید، درخت تون سکه ی طلا میوه میده. فکر میکند منطقی که ما براین ادعا به دنبال راهی واسه پیوند زدنشون باشیم؟ مسلما اصل ادعا توهمی بیش نیست، پس حماقت که به دنبال روشش باشیم. پی اس اس اس : بین باور (ایمان) و دانش تفاوتی هست. ایمان ، باوریه که بدون دلیل پذیرفته شده ولی دانش حقیقتیه که بعد از ارئه ی دلیل و مدرک پذیرفته میشه. دانش حقیقت داره ولی ایمان لزوما بر مبنای حقیقت نیست. انسان ها در گوشه کنار کره ی زمین باور های متفاوتی دارند که گاهی بعضی از اونها با هم در تناقض هستند. پس همشون نمی تونند درست باشند. اما دانش و علم در همه جای دنیا ثابت و صحیحه چرا که حقیقت تنها یکتاست. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۳٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()
تا به حال چند بار اینو شنیدید که فلانی (خانوم) دخترزاست یا پسرزا. آیا این موضوع حقیقت داره؟ امیدوارم بعد از خوندن این پست دیگه براتون سوال پیش نیاد و جوابتون رو واسه همیشه بگیرید. (همیشه = تا وقتی که جوابی بهتر و معتبر تر پیدا کنید.) چه ظلم هایی که به خانوم ها نمیشه. چه قدر اینو تو سر بعضی از خانوما زدن که دختر زاند. پسرزا باشه خانوم رو نمیزارن روی سر و حلوا حلواش کنن اما بهش گیر نمیدن و معمولا میگن عجب شانسی. بیاید رو راست باشیم، برخلاف ادعای بعضیا!! که میگن " تو جامعه ی ایران خونواده ها وقتی دختری بدنیا میاد، ده برابر بیشتر خوشحال میشن تا پسر بدنیا بیاد." شاید این حرف درست باشه اما وقتی راجب بچه ی دشمنت باشه. بگذریم از اینکه اگر از دختر رو ده برابر به پسر ترجیح بدی همون قدر بده که پسر رو به دختر. ولی همه میدونن که تو ایران عموم مردم (با درصدی بالا) پسر رو به دختر ترجیح میدن تا جایی که (تجربیات شخصی) بعضی ها وقتی بچشون بدنیا میاد و دختره، زار زار گریه میکنن و بعضی اینقدر بچه (دختر) میارن تا از آخر یکیش پسر بشه. از این رو میگم که دختر زایی رو تو سر خانوما میزنن و اگر اطرافیون اینکارو نکنند اغلب خود خانوم خودش رو سرزنش میکنه. آخه اصلا جنسیت بجه به زن مربوط نمیشه. اگر تخمک بار ور شده شامل XX باشه جنین دختر و اگر XY باشه جنین پسر میشه. تخمدان های یه زن هر ماه تخمک گزاری میکنه و هر بار یکی از تعداد محدودی از تخمک هاش آماده ی باور شدن میشه (بر خلاف آقایون که تا لحظه ی مرگ تولید سلول های جنسی شون ادامه پیدا میکنه، خانوم ها در میانسالی روند تخمک گزاریشون متوقف میشه). اگر تخمک طی زمان معینی بارور نشه، بهمراه خون از بدن خارج میشه. مثال عینیش هم تخم مرغه. آره تخم مرغ تخمک مرغه که بارور نشده. پس با خیال راحت و بدون عذاب وجدان تخم مرغ بخورید چون قرار نبوده جوجه بشه . تخمک بارور نشده ی ماده فقط شامل X هست که بین دختر و پسر مشترکه. بخشی که جنسیت رو تعیین میکنه X یا Y بودن اسپرمیه که از سمت مرد میاد و هیچ ربطی به زن نداره. اگر اسپرم حاویه سلول جنسی شامل X باشه جنین دختر و اگر Y باشه باید منتظر پسر بود. پس حالا میشه همه ی تقصیرو انداخت گردن آقایون و گفت آقایون دخترزان؟ (یا پسرزا) نه. این هم کاملا شانسی و اتفاقیه. تعداد X ها و Y هایی که تولید میشه دقیقا برابره و جنسیت جنین کاملا بستگی به این داره که کدوم اسپرم زود تر به تخمک برسه و این هم کاملا اتفاقیه چراکه اسپرم حاویه X و Y تماما شبیه به هم هستند.
حالا که میدونیم جنسیت بچه نه به خانوم ریط داره (اصلا و ابدا) و نه به آقا, آیا راهی وجود داره که بشه جنسیت بچه مون رو انتخاب کنیم و خودمون تعیین کنیم ؟ اگر کمی دقت کنیم مشخصه که جنسیت جنین در لحظه ی ورود اسپرو به تخمک تعیین میشه و خوردن هیچ دارو و قرصی، هیچ جادو و جمبلی و یا هزار کار دیگه که بعضی میکنن، مثلا من شنیدم اگر خانوم باردار چیزی که بهش ویار داره ، بهش نرسه بچش دختر میشه... و هر کاری بعد از ورود اسپرم به تخمک باشه، هیچ تاثیری رو جنسیت بچه نداره. (رو سلامت جنین شاید اما جنسیت نه.) اما قبل از ورودش چطور؟ همون طور که گفتم، اسپرم های حاوی X و Y کاملا شبیه هم هستن و در حال حاضر تنها راه فهمیدن X یا Y بودن اسپرم، کشتن اون و مصالعش زیر میکروسکوپه. براتون یه مثال میارم. فرض کنید دو کامیون که دقیقا شبیه هم هستن دارید (هم چیز حتی وزن و پلاکشون هم یکیه). توی این کامیون ها یه گاو صندوق هست که تو هر کدوم یه یادداشته. یکی نوشته X و دیگری Y. شما برای اینکه بفهمید کدوو یادداشت چیه باید کامیون رو متوقف و قفل گاوصندوق رو بشکنید و یادداشت رو بخونید و بعدش هم بندازینش دور چون دیگه ارزشی نداره. تا به حال روش علمی پیدا نشده که بشه تعداد X و Y ها رو دست کاری کرد یا جلوی یکیشون رو گرفت پس راهی هم وجود نداره که بشه جنسیت نوزاد رو انتخاب کرد. حالا از هرکی این پست رو می خونه خواهش میکنم هروقت شنیدید کسی به یه خانوم گفت دختر زا یا فرقی نمی کنه پسرزا، بگید که حرفشون صحت نداره و جلوی این تفکر اشتباه رو بگیریم. باشد که بانوان آینده از این درد رهایی یابند. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱۳توسط Rakht | پيام هاي شما ()
روزی یه جنرال ارتش آمریکا که الان اسمش یادم نیست تو دفترش نشسته بود غرق در افکارش. به اتم فکر میکرد. همه ی ما تا یه حد ابتدایی با اتم آشنا هستیم. پروتون، نوترون و الکترون، بعضی هامون اسم پوزیترون و کوارک هم به گوشمون خورده. بگذریم. سال سوم دبیرستان؛ استاد شیمی که از بهترین و محبوبترین استادیی هست که من داشتم، یه روز به بچه ها گفت: جرم الکترون رو که می دونید، حدود یک هزارم جرم پروتونه و بارش هم که مساوی پروتون اما با بار مخالفه. حالا کسی هست که بدونه حجمش چه قدره؟ هیچ کدوم نمی دونستیم. چه انتظارایی دارید از دانش آموزا!!! به هر حال یه هفته وقت داد و گفت هر کس جواب رو پیدا کنه براش دوتا مثبت میزارم. ما هم با استفاده ی قضیه ی حمار، راحت ترین راه رو یافتیم و یه ضرب رفتیم سراغ معلم فیزیک. اونم جواب داد... چه سوالایی می کنید!! نمیدونم ولی میشه حساب کرد. خلاصه ما خسته از تلاش هایی فراوان و بیهوده ، منتظر بودیم که اگر قرار نیست مثبت بگیریم، لااقل حس کنجکاویمون ارضا بشه. استاد شیمی هم که می دونست ما جواب رو پیدا نمی کنیم خودش جواب داد الکترون حجم نداره.درسته، هر چند که وقتی به استاد فیزیک هم گفتیم اون هم باور نکرد که حجم الکترون صفر باشه ولی حقیقت داره. خوب بر گردیم به ماجرای جنرال. جنرال با خودش فکر کرد، تمام حجم الکترون تو هسته متمرکز شده و نسبت اندازه ی هسته به کل اتم مثل یه سکه وسط استودیوم فوتباله. از اون جالب تر اینکه مکان اتم بعدی مثل موقعیت استودیوم بعدیه (نزدیکترین). و تمام فضای بین این دو تهی و خالیه. فکر کنید، یه سکه ی ۵ تومنی (اگر بتونید پیدا کنید) وسط این زمین فوتبال و یه سکه ی دیگه (اگر پیدا کردن دوتا ۵ تومنی سخته، دومی میتونه ١٠ یا ١٠٠ تومنی باشه.) وسط زمین فوتبال بعدی. خوب جنرال با خودش گفت با این حساب تقریبا تمام بدن من فضای خالیه، بیش از ٩٩،٩٩ درصد بدن من فضای خالیه. سخت ترین جامدات تقریبا کاملا از فضای خالی تشکیل شدن و دیوار دفترم هم مستثنی نیست. شاید باورتون نشه ولی جنرال که بعد از این افکار واقعا مطمئن شده بود پا میشه و به سرعت به سمت دیوار میره و به امید عبور دو فضای تقریبا خالی از هم دیگه، خودش رو محکم به دیوار میکوبه. میتونید تصور کنید چی اتفاقی افتاد. آره، جنرال با صورت کبود سر میزش بر میگرده و با خودش میگه، هر کس زودتر این قدرت رو بدست بیاره دنیا رو کنترل خواهد کرد. پی اس: وقتی بهش فکر میکنی تو شگفتی میمونی و گم میشی، دهنت باز میمونه. همون دهنی که تقریبا به کلی از فضای خال تشکیل شده. من همین الان دارم با انگشتام که تقریبا بکلی از فضای خالی تشکیل شدن کلید های کیبورد رو فشار میدم که اونها هم تقریبا از فضای خالی تشکیل شدن. با وجود این همه رموز سحرآمیز. با وجود زیبایی غیر قابل بیان علم، واقعا حیف که آدمها دنبال "مامبو جامبو" میرن. پی اس اس: مامبو جامبو "Mumbo jumbo" یه اصطلاح انگلیسی برای موضوعات بی معنی و بیخوده. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱توسط Rakht | پيام هاي شما ()
چند سال پیش که شرکت چند ملیتی ایر باس در حال ساخت بزرگترین هواپیمای مسافربری جهان بود، یک سری آزمایش ها رو انجام دادن تا از امنیتش اطمینان پیدا کنن. خوب حالا ماجرا چیه؟ چندی پیش یکی از موتورهای یه هواپیمای مسافر بری در حال فرود آتیش میگره اما خوشبختانه با موفقیت فرود میان و مسافرا همه بیرون میان در حالی که موتور تو اتیش می سوخت. بعد این ماجرا همه اونجا جمع شدند و مراسم شکر گذاری به پا کردند برای این معجزه الهی. اونایی که اونجا بودن به نظرتون با خودشون فکر کردنند که تو شکر گداریشون لا اقل یه یادی هم از مهندسین سازنده بکنند. وقتی شرکت ایرباس میاد یه موتور جت سالم و پانزده میلیون دلاری رولزرویس رو منفجر میکنه تا اطمینان پیدا کنه که حتی اگر پروانه ی موتور خورد بشه و به درون موتور کشیده بشه و موتور آتیش بگیره، موتور متلاشی نمیشه و هواپیما بتونه با موتور های دیگش فرود بیاد. لیاقت ذکر خیر تو تشکرات مسافرین و خونوادهاشون رو نداره؟!
حالا این چه ربطی به الیور کرامول "Oliver Crumwell" داره؟ تقریبا هیچ ربطی نداره. راجب همیوپاتی حتما شنیدید. درمان درد با درد یا به قول همیوپاتیست ها " مشابه، مشابه را درمان میکند." "like cures like". همیوپاتی در اواخر قرن 18 میلادی توسط "ساموئل هانمن - Samuel Hahnemann" شروع میشه با همون سنگ بنای "مشابه، مشابه را درمان میکند". به نظر منطقی میاد اما بر خلاف واکسن که میکروب ضعیف شده رو به بدن طزریق میکنه تا سیستم امنیتی بدن رو تحریک کنه، در همیوپاتی گفته میشه هر چیزی که عوارض مشابهی با هم داشته باشند میتونند هم رو درمان کنند. برای مثال (پیاز، آب مروارید چشم رو درمان میکنه) و ( زهرمار خشکی عضلات). اما باورنکردنیه که همیوپاتی عجیب تر از این هم میشه.
در یک نسخه ی صحیح و دقیق همیوپاتی برای حل کردن فقط یک مولکول از ماده موثر دارو به اندازه منظومه ی شمسی آب نیاز داریم. به زبون ساده علمی میشه گفت حرف مفته! خود همیوپات ها هم معترف هستند در دارویی که به شما میدن حتی یک مولکول از ماده ی مورد نظر توش نیست. فقط آب خالیه. پس چطور میتونه کار کنه؟ برای پاسخ به این تناقض همیوپات ها ادعا میکنند که آب یه جورایی حافظه داره. حافظه ای از اون ماده که در واقع تو دارویی که میدن نیست. اما آب از سایر چیزایی که باهاشون در تماسه حافظه نداره؟ نمک، سنگ یا ادرار!! دانشمندها محاسبه کردند که در هر یک لیوان آب که میخوریم، حد اقل یک مولکول اون از مثانه ی الیور کرامول عبور کرده. (Oliver Crumwell اولین و آخرین رئیس جمهور بریتانیا در قرن هفدهم). البته این فقط از نظر احتمال هست و به خاطر تعداد زیاد مولکولهای آب در یک لیوان. در سال 480 قبل از میلاد، خشایار شاه پل بزگی ساخت و که با طغیان رود خراب میشه. خشایار شاه اینقدر عصبانی میشه که رود رو به 300 ضربه ی شلاق محکوم میکنه. برمیگردم سر ماجرای اون هواپیما و فرود به اصطلاح معجزه آساش.فکر میکنید اگر هواپیما به جای "معجزه" منفجر میشد و همگی فوت میکردند، خر کی رو میگرفتن، شرکت سارنده و مهندساش رو یا خدا؟ پی اس: منبع اصلی این پست، مستندات تهیه شده توسط پروفسور ریچارد داوکینز و موسسه ی RDF است. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/٢٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()
گفته بودم یکی از کوت های مورد علاقمو از داوکینز رو میزارم.. کتاب "گسیختن رنگینکمان - Unweaving the Rainbow"با این پاراگراف شروع میشه: We are going to die, and that makes us the lucky ones. Most people are never going to die because they are never going to be born. The potential people who could have been here in my place but who will in fact never see the light of day outnumber the sand grains of Arabia. Certainly those unborn ghosts include greater poets than Keats, scientists greater than Newton. We know this because the set of possible people allowed by our DNA so massively exceeds the set of actual people. In the teeth of these stupefying odds it is you and I, in our ordinariness, that are here ترجمه از خودم: ما خواهیم مرد، و این از خوش اقبالی ماست. چه کسانی که هرگز نخواهند مرد چرا که هرگز به دنیا نخواهند آمد. تعداد افرادی که می توانستند به جای من اینجا باشند اما در حقیقت هرگز نور روز را نخواهند دید، از تعداد دانه های ماسه ی صحراهای عربستان بیشتر است. به حتم درمیان این ارواح زاده نشده، شاعرانی خواهند بود بزرگتر از کیتس و دانشمندانی برتر از نیوتون چراکه تعداد انسان های ممکن بر اساس چیدمان DNA بسیار بیشتر از تعداد خود انسانهاست . در میان عظمت این احتمال شگرف ،این من و شمای معمولی هستیم که اینجاییم. پی نوشت: گفتم Lucky ones یاد Lucky ،لاکپشت فسقلی یه دوست افتادم. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/٢٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()
این کتاب مسیر انسان در تاریخ تکاملی را از امروز تا گذشته تصویر میکند؛ و سفر را از انسان شروع کرده، به سوی پسرخالههای قدیمی او در درخت زندگی میرود. در این مسیر به مرور با پسرخالههای قبلیتر انسان، به عنوان نیای مشترک همگرا میشود. داوکینز (نویسنده ی این کتاب) تلاش میکند تا با استفاده از شواهد مولکولی و فسیلی، محتملترین نوع نزدیکترین نیای مشترک را توضیح دهد؛ و در میان مسیر، جانداران مدرنی که در گذشته با انسان همسفر بودهاند توصیف کند. (روش منطقی!) سفر کلا از ۴۰ مرحله تشکیل شده که از صفر آغاز میشود و به سوی نزدیکترین نیای مشترک انسان تا مرحله ی ۳۹ که باکتری است پیش میرود. با این وجود که داوکینز به طور کل از درخت زندگی توصیف شده اطمینان دارد، در برخی از شاخهها هشدار داده که در زمان نوشتن،مدارک سنگینی نداشتهاست. (صداقت در علم!!) در این کتاب هر گونه و خانواده تازه ای، داستان منحصر بفردی را برای سرگرمی خواننده دربردارد. (ادبیات زیبا! ) این ویژگیهای عجیب به وسیلهٔ روشهای تازهٔ زیستشناسی تکاملی شناسایی شده و با دقت در داستان قرار گرفتهاند تا نشان دهند چگونه نظریه تکامل داروینی قادر به توضیح همهٔ تنوع حیات بر روی کرهٔ زمین است. این کتاب نامزد جایزه بهترین کتاب علمی هم شده! سوای از کتاب اگر از صحت (یا عدم صحت!) نتیجه ی تجربیات و فعالیت های داوکینز بگذریم، (نگاه کنجکاو و پاک) + اون نکته هایی که تو پرانتز قرمز کردم، خصوصیاتی هستند که از نظر من داوکینز رو منحصر به فرد و جاودانه می کنه. در نگاه من داوکینز تنها یه دانشمند بزرگ و تاثیر گزار نیست.... داوکینز یه دانشمند شاعره. تو پست بعد یکی از کوت های مورد علاقمو (از داوکینز) می زارم.
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٧/۱۸توسط Rakht | پيام هاي شما ()
انسان نئاندِرتال در واقع گونهای از "گونه انسانها هستند که در اروپا و قسمتهایی از غرب آسیا، آسیای مرکزی و شمال چین (آلتای) سکونت داشتند. اولین نشانهها از نئاندرتالهای اولیه به حدود ۳۵۰ هزار سال پیش در اروپا برمیگردد. ۱۳۰ هزار سال پیش، مشخصههای کامل نئاندرتالها ظاهر شدند و در ۵۰ هزار سال قبل نئاندرتالها دیگر در آسیا دیده نشدند، با این وجود نسل آنها در اروپا تا ۳۳ تا ۲۴ هزار سال پیش منقرض نشده بود و شاید ۱۵ هزار سال پیش یعنی بعد از مهاجرت انسان امروزی به اروپا نسل این انسانهای اولیه منقرض شده باشد. آنها کاسه سر بزرگ داشتند، کوتاه قامت اما بسیار قوی بودند و دارای بینی بزرگی بودند، ویژگیهایی که مطلوب آب و هوای سرد هستند. تا حالا به این فکر کردید که آدمای مناطق مختلف زمین گونه های متفاوتی از از موجودات زنده هستند. مثلا چشم بادمی های شرقی و یا سیاه پوستا و سفیدها گونه های خیلی نزدیک اما متفاوت از همند. شبیه کفتر چاهی و دم چتری یا جاکبین! (( من هیچی از کبوتر نمی دونم و این اسما رو از یه بلاگ گرفتم.)) |
|
