مشترکیم در تفاوت
 
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢٦توسط Rakht | پيام هاي شما ()

│▌▌▌│▌▌│▌▌▌│▌▌│▌▌▌│▌▌│▌▌▌│▌▌│▌▌▌│▌▌│▌▌▌│▌▌ └└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└

Life is like a Piano

White keys are happy moments & Black keys are sad moments
♥ But remember both keys are played together to give sweet Music

میگن زندگی مثل کلیدهای پیانوست. خوشی ها کلیدهای سفید و ناراحتی ها کلید های شارپ (مشکی). یادتون باشه واسه یه موسیقی زیبا هر دو کلید نواخته میشن.

من میگم، نه اگه زندگیت (آهنگ) تو سی ماژور (C major) باشه.

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٢۳توسط Rakht | پيام هاي شما ()

پلیس جنازه‌ی خانم جوانی رو کنار بزرگراه پیدا میکنه. بررسی ها نشون میده که جنازه از ماشین در حال حرکت و بدون توقف به بیرون پرت شده. کبودی دور گردن نشان میده عامل مرگ خفگی بوده. احتمال میره که مقتول با قاتل آشنا بوده.

قتل چه موقع اتفاق افتاده؟

انگیزه چی بوده؟

آیا نقشه ای از قبل طراحی شده بوده؟

چه میتونید جزییات بیشتری درباره‌ی نحوه ی قتل در این مورد حدس بزنید؟

 

پی‌اس: شرلوک هلمز میگه یه انسان منطقی هیچ وقت حدس نمیزنه، بلکه استنتاج میکنه.

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()
مادر بیچاره
مادر بیچاره
بعد یه عمر آرزو
مادر بیچاره
مادر بیچاره
سر نقشه هات چی اومد؟
هیچ چی طبق نقشه هات پیش نرفت
هیچ چی اونجور که فکر میکردی نشد
سخت سعی کن به دل نگیری
خوشی در گذره، نمیشه تو مشت گرفتشش
مادر بیچاره
مادر بیچاره
کجای راهو اشتباه رفتی؟
مادر بیچاره
مادر بیچاره
آخرین آه تو نگه دار واسه خودت
با اسباب بازیها و کتابات
آروم و خاموش
برو به زندگیت برس و فراموش کن
که مادر بیچاره ای..
بیچاره ..مادر
 
این ترانه رو از زبون یه مادر اینجا دریافت کنید.
اجرا توسط مادر نیک دریک.
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٦توسط Rakht | پيام هاي شما ()

یه فرمانده آلمان نازی از صنعت و تکنولوژی کشورش تعریف می‌کرد. این فرمانده یه چشش نابینا بود و بجاش یه چشم شیشه ای (مصنوعی) واسش درست کرده بودن.

برای اثبات حرفاش، تصمیم می گیره یکی از زندانی های کمپ رو بیاره و ازش بخواد حدش بزنه کدوم یکی چشم واقعی و کدوم یکی چشم مصنوعیه. اگر می تونست درست تشخیص بده آزاد میشد و در غیر اینصورت همونجا فرمانده بهش شلیک میکرد.

زندانی رو اوردن و فرمانده بهش توضیح داد که آزادی یا مرگش در گرو تشخیصشه.

- حالا بگو میتونی چش  واقعی رو از چش مصنوعی ساخت دویچلند تشخیص بدی؟ 

زندانی نگاهی تو چشای فرمانده میکنه و بعد از چند لحظه میگه:

- چش چپتون از شیشه ساخته شده جناب فرمانده، قربان.

فرمانده که خیلی تعجب کرده می پرسه،

- چطور تونستی تشخیص بدی؟

زندانی جواب میده:

چشمی بود که با ذره ای مهربونی بهم نگاه میکرد.

 

پی اس: این جک بود یا طنز یا ... آه.

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٥توسط Rakht | پيام هاي شما ()

می ترسم

می ترسم از لغزش

دیشب سعی کردم فیلم برگشت ناپذیر رو ببینیم، فیلمی که چند ماه پیش پیشنهاد کردم حتما ببینید (اینجا)، اما خودم هنوز نتونستم ببینم، تو این فیلم صحنه هایی هست که از دیدنشون وحشت دارم و وقتی بهش میرسم نمی تونم ادامه بدم.

من فرق دارم؟ نکنه من هم فرقی ندارم و فقط دلم خوشه؟ اما دلم خوش نیست، پس این نگرانی و ترس چیه؟ عجیبه، ترس و این حقیقت که نگرانی بهت آرامش بده و آرامش بترسونت که مبادا غفلت کنی و....

این مربوط به هیچ کس نیست، این واسه منه، ترس منه و خودم تنها..

چه سخت وقتی می‌ترسی، وقتی اینجور نگرانی.. سوء تفاهم، چیزی که حتی فکرش رو نمی کنی تصویری ازت نشون بده که  به اونی که ازش میترسی نزدیکت کنه.

قوی سفید، باله دریاچه قو

باله دریاچه‌ی قو رو میدیدم، چه قدرتی داره، یه جاهایش میلرزونتم، یه لحظه توی اوج ..دلم گرفتمو گفتم وای خداااا....(!) خودتو که مثل اونا، جای اونا، یا در حال تماشاشون میبینی... نمی‌دونم.

پی‌اس: دانلود این باله‌ی شاهکار (نظر شخصی)

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/۳٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()

امروز یه نکته‌ی عجیب می خوام براتون بگم.

عجیب چون خودم هم نمی دونم چرا اینجوری میشه...

ریموت دزدگیر ماشین رو بردارید و اونقدر فاصله بگیرید که به مرزی برسید که دیگه ریموت کار نمیکنه. یه قدم به ماشین نزدیک بشید ریموت کار میکنه و یه قدم عقب برید دیگه کار نمیکنه. خوب، حالا بازم یکم عقب برید تا فاصله بیشتر هم بشه، ریومت رو بالا بگیرید و روی گیج گاهتون قرار بدید، امتحان کنید... کار میکنه.

گرفتن ریموت روی سر برد ریموت رو تا دو برابر افزایش میده..!

کسی میدونه چرا؟ اگه می دونید من دوست دارم بدونم چرا این اتفاق میوفته.

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٢٧توسط Rakht | پيام هاي شما ()

وقتی به کارتون کارتون بابالنگ دراز فکر میکنم و می خوام از زبون خودم بنویسم، اینقدر فکر میاد تو سرم که مخم اشباع میشه و یه جمله درست و حسابی هم نمی تونم بگم. تا می خوام شروع کنم تک تک لحظاتی رو که با جودی گزروندم یادم میاد، یه دفعه از دستش عصبانی میشم، تیکه‌ی بعدی میاد تو ذهنم، باهاش همدردی میکنم، می خندم، بغض میکنم، اعصابمو خورد میکنه، تحسینش میکنم، یه دفه مخم داغ میکنه و ریست میشه. دوباره از اول....

میدونم همه‌ی کسایی که همراه جودی بودیم، حس های مشترک زیادی داریم...همراه با جودی آبوت.

این سری کاتونی که بر اساس رمان بابا لنگ دراز من اثر جین وبستر نوشته شده، هر چند که تفاوتهایی با رمان اصلی دیده میشه اما جزییات زیادی رو امین نگاه داشته.

داستان دخترکی یتیم به نام جودی آبوت که در نوانخانه‌ی حزن انگیز جان گریر زندگی میکنه ولی هیچ‌وقت روحیه گرم و آفتابیش رو از دست نمیده. جودی در نوشتن تبهر داره، روزی یکی از اعضای کمیته جذب مقاله‌ی پرکنایه جودی میشه و تصمیم میگیره با تامین مخارج او رو به دبیرستان بفرسته (در رمان اصلی جودی رو به دانشکده میفرسته). او فرد دو شرط برای جودی میزاره، هویتش یه راز باقی بمونه و جودی فقط او رو به اسم جان اسمیت بشناسه و اینکه جودی هر ماه برای او در مورد زندگی و پیشرفتش براش یه نامه بفرسته.

در داستان شاهد سه سال زندگی جودی در دبیرستان یادواره لینکولن "Lincoln Memorial High School" هستیم. جودی به هیچ کس نمیگه که یتیمه و چون نمیتونه این حقیقت رو اعتراف کنه همیشه خودش رو دروغگو می‌دونه و دل شکستست.

جودی عاشق جرویس پندلتون عموی هم اتاقیش جولیا میشه، تلاش میکنه بورسیه دانشگاه برنده بشه، تلاش میکنه تا مستقل روی پای خودش زندگی کنه و همیشه، همیشه می تونه لبخند رو به لبهاش بیاره.

لبخند جودی

 

داستانی بسیار قدرتمند که قلبتون رو لمس میکنه و افکارتون رو تحت تاثیر قرار میده. پر از احساسات و لذت. در حالی که زندگی جودی رو دنبال می‌کنید، همراه با او می‌خندید و گریه میکنید (من کردم!) و وقتی بلاخره در نبردش پیروز میشه و اونی که هست رو به دیگران نشون میده، بهش احترام میزارید.

 

 

داستانی خنده دار با ماجراهای عشقی. اما شعار اصلی اون اینه: "آزادی ، عدالت و عشق." خوشحالم در زندگیم با جودی همراه شدم، توصیه میکنم شما هم مثل جودی اخمهاتون رو باز کنید و برای هدفتون بجنگید.

پی‌اس: ممنونم از کسی که باعث شد با جوی و بابای لنگ درازش آشنا بشم، ممنون.

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٢٤توسط Rakht | پيام هاي شما ()

judy_abbott

آخ که چقدر این دختر بعضی وقتا اعصاب منو بهم میریخت!

پی‌اس: کتاب بعدی بابا لنگداراز، دشمن عزیز رو گرفتم، نمی دونم به جالبیه اولی هست یا نه.

پی‌اس‌اس: وقتی از همه چیز نا امیدم، کتابایی که میخونم، داستانایی که میشنوم یا میبینم، آرومم می کنن، وقتی تلخی زندگی رو واسه اون شخصیت های داستان میبینم و خودم رو جای اونا میزارم، واسه یه لحظه هم که شده، درد خودم کمتر میشه. شاید...

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۸توسط Rakht | پيام هاي شما ()
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای کی پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند، با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟

آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند،

توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند،

همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند،

مواظب بودند که همیشه پر آب باشد.

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند.

برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد،

گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند،

چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است !

برای ماهی ها مدرسه میساختند

وبه آنها یاد میدادند

که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند

درس اصلی ماهیها اخلاق بود

به آنها می قبولاندند

که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است

که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند

به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند

و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند

آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میآیید

اگر کوسه ها ادم بودند،

در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:

از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند،

ته دریا نمایشنامه به روی صحنه میآوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان

شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند.

همراه نمایش، آهنگهای محسور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار

ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند.

در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت

که به ماهیها می آموخت

زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز میشود
برتولت برشت، نمایشنامه‌نویس و کارگردان تئاتر و شاعر آلمانی (1956-1898)
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/۱٥توسط Rakht | پيام هاي شما ()

دختر بسیار زیبایی بود، هر کجا می‌رفت مردا بهش تیکه می‌نداختن و حرفای زننده می‌زدند. پس دختر با خودش تمرین کرد که بهشون اهمیت نده و محلشون نذاره. بعد از این تصمیم روزی داشت از خیابون رد می‌شد و یه کارگر ساختمونی سوت میزنه و میگه " هی خانوم.."

دختر روش رو بر نمی‌گردونه و توجهی نمی‌کنه، اما اون کارگر داشت بهش هشدار می‌داد مواظب ماشین...

دختر تصادف می‌کنه، پرت میشه و خونش روی پیاده رو می‌پاشه.

!ن‌ک‌و‌خ‌ا‌ه‌د‌ر‌م

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٧توسط Rakht | پيام هاي شما ()

مهر عکس منتشر میکنه " مراسم نابودکردن سی‌دی و دی‌وی‌دی مستجن و غیر مجاز".

نابودی سی دی های مستهجن!!

همینطور تو عکس ها گشت و گذار می‌کردم ببینم چه خبره، با خودم می گفتم معلوم نیست این DVDها و CDها چی بودن چه محتوای کذایی داشتن، که اینطور زیر غلطک ترق و تروق می‌شکنن.

نابودی سی دی های مستهجن!!

تا به چند تا تصویر آشنا بر خوردم...

نابودی سی دی های مستهجن!!‌‌

دیدم ااااا... بابا اینکه ،Twilight (گرگ و میش) خودمونه، فیلم دوم، new moon هم هست. این مستهجنه؟! اینا رو که از هر کلوپی میشه گرفت. کسی هست خواسته باشه و این فیلم رو ندیده باشه؟!!

چند تا عکس آشنای دیگه هم بود، مثلا سد دی صوتی سیاوش قمیشی، لا اله الا الله، سی دی صوتی حمیرا! استغفر الله، بازی world of warcraft ، خدایا توبه... فیلم معما (محصول سال 1963) با بازی آدری هپبورن و کری گرنت.

تا گفتن مستهجن چی فکر می کردیم و چی شد. پس با این حساب ما جامون...چی بگم، تخت جهنم به اندازه‌ی کافی داغ نیست...از تخت جهنم اونور تر کجاست؟ جامون اونجاست.

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/٥توسط Rakht | پيام هاي شما ()

آدما تو محیط جو میگرتشون. کاری که همه انجام میدن، حتما کار درستیه. اگرم نباشه، همه انجام میدن، من یه نفرم روش!

اجاره نشین ها

یکی از فیلم های مورد علاقه‌ی من که به نظرم بهترین فیلم ایرانیه که تا به حال ساخته شده، اجاره نشین‌ها اثر داریوش مهرجویی. وقتی در سال 1365 این فیلم ساخته و اکران میشه، محسن مخملباف، بلا فاصله بعد از دیدن فیلم نامه ای به معاونت سینمایی ارشاد می‌نویسه:

 

"برادر بهشتی،

سلام. خسته نباشید. انصاف حکم می‌کند که تلاش شما را در جهت رشد کمی سینما بستایم. اجرکم علی الله؛ اما وجود فیلم‌هایی چون اجاره نشین‌ها را به چه حسابی بگذارم. بی‌دقتی شما؟، بی‌اعتقادی شما؟، در صورت آخر اعتماد پاک مهندس موسوی را به شما نمی توانم ندیده بگیرم.

برادر عزیز از شما خیلی خوبی می گویند. خیلی‌ها می گویند دو سه سال پیش در محضر مهندس مرا امر به ثواب کردید، یادتان هست؟ پس من باب ثواب می گویم؛ حاجی واشنگتن را که گردن نگرفتید، اجاره نشین‌ها به گردن چه کسی است؟ اگر فیلم را ندیده‌اید، ببینید. اگر دیده‌اید یک بار دیگر ببینید. شما را به همان حضرت اباالفضل (ع) تکلیف کسی چون من با شما چیست؟ ارج گذاری‌تان به جنگ را باور کنم یا اغماض‌تان را در مورد امثال اجاره نشین‌ها، امیدوارم که همچنان ما را متحجر ندانید که مثلاً به هنر تبلیغاتی و سفارشی معتقدیم یا با انتقاد مخالفیم. اما انتقاد در چارچوب انقلاب و اسلام یا هجو اصل اسلام و انقلاب؟ توهین می‌شود اگر بگویم فیلم دیدن بلد نیستید. می توانید بنشینید با هم اجاره نشین‌ها را ببینیم.

من باب ثواب گفتم، گناه که نکرده‌ام؟ واقع قضیه این است که دو ساعت پیش که فیلم را دیدم حاضر بودم به خودم نارنجک ببندم و مهرجویی را بغل کنم و با هم به آن دنیا برویم. اما یک ربع پیش که با قرآن استخاره کردم خوب آمد که به شما بگویم و نه به کس دیگر. ادای وظیفه کردم؛ ثواب یا گناه؛ آخرت خودتان را به دنیای دیگران نفروشید.

محسن مخملباف."

جوگیر شدی بودیا جناب مخملباف برادر! کارایی بهتری واسه انجام دادن بود تا ادای حسین فهمیده رو در آوردن.

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/٢توسط Rakht | پيام هاي شما ()

استیو هنکس "Steve Hanks" استاد به تمام معنای آبرنگ، از کالج هنرهای زیبا و صنایع دستی کالیفرنیا فارق‌التحصیل شد و از ابتدا به دلیل حساسیت به رنگ روغن، به آبرنگ رو اورد. شیوه‌ای که حالا در اون شهرت جهانی بدست اورده و در طول بیش بیست و پنج سال کار جوایز بی‌شماری نصیبش کرده.

نگه داشتن خانواده در کنارهم - Steve Hanks

هنکس در نوجوانی از موج سواری لذت می‌برد و اقیانوس براو تاثیر زیادی گذاشت. ساحل و دریا در بسیاری از تابلو‌های هنکس به چشم می‌خوردند. با وجود بروز زود هنگام استعداد، هنکس در دوره‌ی دبیرستان در کلاس‌های هنر فعال نبود و نمره‌ی خوبی نگرفت ام برای اثبات هنرش تابولیی کشید و اون رو به یک معلم هنر فروخت. برای ورود به دانشکده هنر با مخالفت والدینش روبرو شد و برای راضی کردنشون وارد رشته‌ی هنر در شاخه‌ی تبلیغات شد در صورتی که اصلا نمی‌دونست این رشته چی هست! پس از فارغ‌التحصیل شدن به آناتومی انسان علاقه‌مند شد و از اون پس موضوع اکثر تابلوهای او انسان و بدن انسان شد.

 هنکس زبیایی و ظرافت در بکارگیری آبرنگ رو به اوج خودش رسونده و من با دیدن کارهاش عاشق آبرنگ شدم. گاهی باور نقاشی بودن تابلوهاش سخته و حتی اگر از طبیعی بودن هنر او هم بگزریم، فضا و لحظه‌ای که به تصویر می‌کشه آدم رو به دنیای خیال می‌بره.

نقاشی‌های های استیو هنکس رو میشه به سه دسته تقسیم کرد. تابلوهایی از کودکان، تابلو هایی حول محور زن و خانواده (که از این دو چند نمونه میارم) و نقاشی‎عای برهنه و یا نیمه‌ برهنه. (متاسفانه بدلیل مغایرت با قوانین سرویس دهنده نمی‌تونم اینجا بیارم.)

فرشته‌ی نگهبان من - Steve Hanks


هر چند که استیو هنکس متولد و ساکن آمریکاست، از نقاشی‌های برهنه‌ی نقد‌های گاها تندی شده که به نظر من غیرمنصفانه‌ست. حتی بعضی تابلوهاش رو با پــ | ــو| ر| ن مقایسه کردند. در یک مصاحبه هنکس در اعتراض به این نقد های تند گفت هیچ‌کس نمی‌تونه زیبایی‌های بدن انسان رو انکار کنه و اینکه او انسان رو منبع الهام و زیبایی می‌بینه. هنکس گفت که تابلو‌های او هیچ جنبه‌ی جنسیتی ندارند و اینکه شخصیت‌های موضوع تابلوهاش انسانی‌هایی هستند عادی در لحظه‌ای عمیق که او زیبایی این لحظه  خاص رو ثبت کرده و با شما شریک میشه. من با دیدن تابلوهاش یک شی‌ء نمی‌بینم، من یک انسان می‌بینم. یک لحظه‌ی با معنی برای شخصیت موضوع و برای من. علاوه بر ظرافت و دقت کار، انتخاب دید و و حالات موضوعات در تمامی نقاشی های هنکس حس خاصی رو منتقل می‌کنه. اگر تصمیم داشته باشید از موضوعی فیلم بگیرید مشکلات انتخاب زاویه دید، پس زمینه و حرکت موضوعات رو دارید و حالا اگر بخواید از این صحنه نقاشی بکشید فقط یک فریم دارید و همه چیز تنها و تنها در یک لحظه اتفاق میوفته، و اینه مه این لحظه رو خاص میکنه.

 

جوان در دل - Steve Hanks

دیدن همه‌ی تابلوهای هنکس رو بهتون پیشنهاد میکنم.

پی‌اس: می‌تونید کارهای هنکس رو اینجا و یا اینجا ببینید. یا درخواست بدید براتون بعضی از این تابلوهای زیبا رو ایمیل کنم.

پی‌اس‌اس: استیو هنکس علاوه بر نمایش کارهاش در گالری ها، مجموعه‌ای از تابلوهاش رو در قالب کتاب منتشر کرده. حرکت روبه جلو و هنر استیو هنکس دو کتاب او هستند.

پی‌اس‌اس‌اس: به نظر میاد همه دارن طرف منتقدان استیو هنکس رو میگرن، پس من اینجا توضیحاتی خطاب به کسانی که تصاویر برهنه و نیمه برهنه‌ی ایشون رو زننده و نامناسب توصیف می‌کنند میارم.

مشخصه زیبایی و جذابیتی که آدم رو به رویا و خیال میبره، اونی که به فکر عشق میندازت، خیلی بهتر با این نقاشی‌های هنکس نشون داده میشه تا تصویر برهنه‌ی یک پیرمرد! تعریف شما از زیبایی چیه؟مشکل اینه که چرا موضوع تصویر خانومه و نه یک مرد و یا فردی مسن؟ جوابش خیلی راحته.


هرکدوم خاصیت خودش رو داره، بستگی به موضوع و شخصیت هنرمند و مخاطبش داره، نقاشی از پیر مرد ها و پیر زنها هم زیاده ولی حس متفاوتی رو القا می‌کنه. این ویژگی یک زن جوونه که جذابییت رو تداعی میکنه و خواسته ها و البته عشق رو ( البته بعضی آقایون هم هستند ولی هنوز براشون جدید و تازست و در اون سطح)
یک پیرزن محبت و آرامش رو تداعی میکنه و تصویر یک مادر فداکاری و عشق.
انتظار نداشته باشید این موضوعات رو بشه به جای هم استفاده کرد. نمیشه برای نشون دادن مهر مادی تصویر یک پیر مرد رو کشید! نمیشه برای نشون دادن جذابیت و یا نشاط جوانی، تصویر یک پیرزن رو کشید. چون اون ویژگی رو به اون مفهوم از دست دادند و بجاش چیزای دیگه‌ای بدست اوردن. هرکدوم یه جور زیبا هستند و حس خواصی رو القا میکنن.

حالا سوال اینه. چرا تصویر یک زن برهنه و یا نیمه برهنه برای شما زنندست؟

به نظر من کسی که این تصاویر را ناخوشایند توصیف می‌کنه، باید به خودش نگاه کنه و ببینه چرا اینطوریه؟ چرا با تصویر برهنه‌ی یک زن مشکل داره. البته چنین فردی احتمالا با تصویر برهنه‌ی یک مرد هم مشکل خواهد داشت و فکر نمی‌کنم به جنسیت ربطی داشته باشه. آثار هنری با موضاعات برهنه مرد هم کم نیست، یکی از بهترین و زیباترین نمونه‌هاش،شاهکار دوران رنسانس، مجسمه‌ی داوود اثر میکل‌انژ. (اینجا و اینجا ببینید)

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/٢توسط Rakht | پيام هاي شما ()

Nine Inch Nails یا میخ‌های نه اینچی، گروه موسیقی راک صنعتی آمریکایی هست، هر چند که عضو اصلی این گروه ترنت رزنر "Trent Reznor" با این ادعا مخالفه. این گروه در سال 1988 کارش رو شروع کرد وتا به حال دوازده بار نامزد و دو بار برنده‌ی جایزه‌ی "گرمی" شده.

محتوای خیلی از کارهاشون درباره‌ی مقاومت و شکنجه‌ست و یه جورایی خنده داره وقتی ارتش آمریکا از موسیقی این گروه برای شکنجه‎ی بازداشت‌شده‌ها استفاده میکنه. موسیقی درباره‌ی شکنجه برای شکنجه.

ترنت رزنر در وب‌سایت رسمی گروه میخ‌های نه اینچی می‌نویسه: " مشکل است حتی تصور چیزی چنین توهین‌آمیز، خردکننده و خشم‌انگیز نیز مشکل است که موسیقی‌ای که برای آفرینش آن روح و قلب خود را گذاشته‌ای به عنوان ابزاری برای شکنجه استفاده شود. در صورت وجود روشی قانونی برای مخالفت با این امر، به حتم و با عزم دنبال خواهد شد، با هزینه‌هایی که می‌تواند کمک‌های خیریه بشر دوستانه باشد. خدا را شکر که گویا این کشور با خرد و دلیل یک سو شده و می‌توانیم حکومت دیوانه‌گی سلطه‌جویانه، طماع و بی‌قانونی بوش را پشت سر گذاریم."

پی‌اس: انگار هیچ کش از آدم‌های تندرو خوشش نمیاد!

پی‌اس‌اس: این متن یادداشت اصلی رزنر:

Trent Reznor : "It's difficult for me to imagine anything more profoundly insulting, demeaning and enraging than discovering music you've put your heart and soul into creating has been used for purposes of torture. If there are any legal options that can be realistically taken they will be aggressively pursued, with any potential monetary gains donated to human rights charities. Thank GOD this country has appeared to side with reason and we can put the Bush administration's reign of power, greed, lawlessness and madness behind us." NIN

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/٢۸توسط Rakht | پيام هاي شما ()

تو این پست می‌خوام یک بازی معرفی کنم. با چند نفر این بازی رو انجام دادم، برای بعضی‌شون خیلی خسته کننده و برای بعضی خیلی جذاب بود اما در هر صورت نتایج خیلی جالبی داره. این بازی به معضل زندانی (Prisoner's dilemma) مشهوره و نشان دهنده‌ی بسیاری از تعاملات اجتماعی ماست.

قانون بازی خیلی ساده‌ست. سه نفر احتیاج داریم، دو شرکت کننده و یک داور. وظیفه‌ی داور تنها شمردن امتیازها و اعلام نتایج بازیه. دو شرکت کننده نباید با هم ارتباط داشته باشند. در شکل زیر صفحه‌ی امتیاز‌دهی رو می‌بینید. دو شرکت کننده باید تصور کنند که قرار باهم در یه محیط با منابع محدود زندگی کنند. اگر در این محیط برای رسیدن به اهداف، با هم همکاری کنند، هر کدوم سه امتیاز می‌گیرند. اگر یکی همکاری کنه و دیگری در کار قصور کنه و سعی کنه با کار کمتر و کلک، نتیجه‌ی بهتر بگیره، کسی که همکاری می‌کنه یک امتیاز و کسی که قصور می‌کنه چهار امتیاز می‌گیره. (بله، کسی که کلک میزنه امتیاز بهتری می‌گیره، در واقع کلاه کسی که همکاری کرده رو برمیداره!) اگر هر دو شرکت کننده بخوان با کلک کارشون رو پیش ببرند و در کار قصور کنند، هر کدوم دو امتیاز می‌گیرند.

Cooperate or Defect

هر کدوم از شرکت کننده ها پشت به هم می‌شینند و داور از شون می‌خواد تصمیم بگیرند می‌خوان با طرف مقابل همکاری (C) کنند و یا قصور (D)، بدون این که شرکت کننده‌ی دیگه از انتخابشون مطلع بشه. بعد که هر دو انتخاب کردند، داور اعلام میکنه که هرکدوم چه انتخابی کرده و مطابق شکل بالا بهشون امتیاز میده و از شرکت کننده ها  می‌پرسه از نتیجه‌ای که بدست اوردند چه احساسی دارند.

بعد دوباره ازشون می‌خواد پشت بهم انتخاب جدیدی بکنند و همین‌طور به تعداد دفعات دلخواه این مراحل رو تکرار کنید. هر چه تعداد دفعات بیشتر باشه، نتیجه دقیق تر میشه. در نهایت کسی که بیشترین امتیاز رو داره برنده میشه.

فرض کنید من با شما می‌خوام بازی کنم، بار اول من نمی‌دونم شما چه انتخابی می‌کنید، پس فکر میکنم بهتره D رو انتخاب کنم(یا همون قصور کردن). چون فکر میکنم اگر شما همکاری کنید من چهار امتیاز میگیرم و اگر شما هم قصور کنید حداقل دو امتیاز بدست میارم. وقتی از انتخاب شما مطلع شدم و امتیاز گرفتم، بسته به رفتاری که شما نشون دادید (همکاری یا قصور)، در دور بعدی انتخاب جدیدی خواهم داشت. مثلا اگر شما آدم خیلی مهربونی باشید و همیشه همکاری کنید، ممکنه من زرنگی کنم و همیشه قصور کنم و چهار برابر شما امتیاز بگیرم، یا ممکنه دلم بسوزه و با شما همکاری کنم و هردو امتیاز مساوی (سه) بگیریم. البته ممکنه شما هم خیلی مهربون نباشید و بخواید تلافی کنید!! این کاملا بستگی به شخصیت شما و طرف مقابل داره. (این پاراگراف فقط برای آشنایی با بازی بود و شما ممکنه یا تکنیک متفاوتی بازی کنید مثلا با همکاری و خوشبینانه بازی رو آغاز کنید.)

پی‌اس: می‌خواستم جریان این بازی رو هم تعریف کنم اما تصمیم گرفتم در آینده تو یه پست جدا ماجراش رو مفصل شرح بدم. این طوری شما هم فرصت می‌کنید این بازی رو با افراد مختلف امتحان کنید و به نتیجه‌ش فکر کنید.

پی‌اس‌اس: برای حساسیت و جذابیت بیشتر میتونید به جای امتیاز با پول بازی کنید!

پی‌اس‌اس‌اس: همکاری معادل Cooperate و قصور معادل  Defect

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/٢٢توسط Rakht | پيام هاي شما ()

در یکی از توالت‌ها باز شد و پیرمردی با چهره‌ی بشاش خارج شد.

هیچ چیز مثل راحت دست‌شویی کردن خوب نیست. خدا رو باور داری؟ این سوال اشتباهه. خدا ما رو باور داره؟

یه زمانی دوستی داشتم به اسم "گروالسکی"، ما را با هم به  سیبری فرستاده بودند. وقتی برای کار اجباری به اردوگاه‌های سیبری میبرنت، چندین روز روی دشت‌های پوشیده از یخ با قطار در حرکتی، جایی که ملخ پر نمیزنه. باید همدیگر رو گرم نگه دارید. مشکل اینجاست که وقت دسشویی کردن همه می‌بیننت. توی واگن نمی‌شد کاری کرد. تنها جایی که قطار توقف کرد، برای پر کردن مخزن آبش بود. گروالسکی خیلی خجالتی بود، وقتی حمام (عمومی) می‌رفتیم، از خجالت سرخ می‌شد و من مسخرش می‌کردم. وقتی قطار توقف کرد، همه برای دسشویی کردن پشت واگن‌ها پیاده شدند. اینقدر سربه‌سر گروالسکی گذاشتم که دورتر رفت تا کسی نتونه ببینتش. قطار به راه افتاد و همه با عجله پریدن تو واگن‌، چرا که قطار برای کسی صبر نمی‌کرد. گروالسکی از همه دورتر، پشت یه بوته بود و هنوز کارشو تموم نکرده بود. دیدمش که از پشت بوته بیرون اومد و شلوارشو با دست گرفته بود که پایین نیاد، دنبال قطار میدوید و من هم دستم رو به طرفش دراز کردم، اما هر وقت سعی میکرد دست من رو بگیره، شلوارش میومد پایین. شلوارش رو بالا می‌کشید، میدوید، و دوباره وقتی دستش رو دراز می‌کرد، شلوارش پایین میومد.

- بعدش چی شد؟

هیچی، گروالسکی از قطار جا موند و از سرما یخ زد.
وقت بخیر.

پی‌اس: این داستانی بود که در فیلم "نفرت - La Haine" یه پیرمرد فرانسوی تو توالت عمومی برای سه تا جوون تعریف می‌کنه. متوجه نشدم  چرا این داستان تو فیلم اومده، ولی حکمتش هرچی بود، از داستانش خوشم اومد.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٧توسط Rakht | پيام هاي شما ()

جیمز می James May یکی از مجریان برنامه‌ی مورد علاقه‌ی من Top Gear یا همون تخت گازه. اما قبل از اینکه تو این برنامه‌ (کمدی بررسی صنعت حمل ونقل و خودرو) مشغول مجری‌گری بشه، در ده‌ی 1980 واسه مدتی در مجله اتومبیل Autocars قلم میزد تا وقتی که اخراجش کردن.

ماجرا به از این قراره که ایشون از روند یکنواخت و خسته کننده نویسندگی واسه مجله‌ی ماشین به سطوه میاد تصمیم می‌گیره در مقالات مجله کمی تغییر ایجاد کنه. می‌دونید که در روزنامه های انگلیسی زبان معمولا اولین حرف مقاله رو درشت و با رنگ متفاوت چاپ میکنند. ( که به این کار initials گفته میشه.) جیمز می بعدها خودش ماجرا رو این طور تعریف می‌کنه:

"من به این فکر افتادم که اگر کلمات اول مقاله ها رو عوض کنم، می‌تونم کاری کنم که در طول مجله، این حروف قرمز رنگ یه جمله بشن. که به نظر خودم ایده‌ی معرکه‌ای بود. متنش رو دقیقا یادم نیست ولی درکل این بود : " شاید فکر کنید کار باحالیه، ولی اگه جای من اینجا نشسته بودید و سعی می‌کردید این مزخفات رو از خودتون در بیارید، متوجه می‌شدید که مثل دردی تو ماتحت تونه."  این کار دو ماه زمان برد و وقتی که به چاپ رسید به کلی فراموشش کرده بودم چون بین ویرایش و چاپ نهایی یه مدت فاصله بود. وقتی اون روز رفتم مجله همه‌ی همکارام سرشون پایین بود و بهم گفتن باید به دفتر مدیر برم. هیچکس از کارکنان مجله متوجه کار من نشده بود چون کلمات رو در طول صفحات مختلف چیده بودم اما تمام خواننده ها متوجه‌ش شده بودن و واسه مجله نامه فرستادن چون فکر می‌کردن یه پیام مخفی مسابقه بوده و ماشین جایزه میبرند."

James May Autocar

اگر حروف رو کنار هم بزارید به جمله‌ی زیر می‌رسید:

So you think it's really good, yeah? You should try making the bloody thing up; it's a real pain in the arse

پی‌اس: این نکته بی‌ربطه ولی شاید جالب باشه بدونید، جیمز می ریشه‌ی ایرانی داره. پدربزگ و مادربزرگ جیمز می هر دو ایرانیانی بودند که به بریتانیا مهاجرت کردند. خود جیمز می در حال حاضر 48 سالشه. (متولد 1963)

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱۱توسط Rakht | پيام هاي شما ()

Audrey Hepburn

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٤توسط Rakht | پيام هاي شما ()

چیزی از هنر های جدید می‏دونید؟ چون من هیچی نمی‏دونم. من از چیزای ساده خوشم و یا اگر پیچیده و شگفت انگیزند، این خاصیت رو با روش‏های ساده بدست اورده باشند.

در یکی از داستان‏های کارگاه خصوصی، هرکول پوآرو، سر و کارشون به یه گالری می‏خوره که قصد دارن از مودیرش بازجوییی کنند. مدیر گالری در حین صحبت‏هاش چند تا از تابلو‏های با ارزش‏شون رو به پوآرو و هیستینگز نشون میده. نقاشی‏ای از خطوط (به نظر من) نامشخص و رنگارنگ، مدیر گالری از این تابلو تعریف میکنه و اون رو یه شاهکار می‏دونه. پوآرو هم تصدیق می‏کنه و میگه تابلو "مرد و پرنده" زیبایی خیره‏کننده‏ای داره، و هیستینگز می‏پرسه "واقعا؟ کدوم مرد و کدوم پرندست؟ "

قصد ندارم هنر های جدید بخصوص نقاشی رو کوچک کنم، هر چند که از سبک رئالیسم و واقعگرا خوشم میاد ولی نقاشی از سبک های دیگه و بعضا مدرن رو هم می‏پسندم. مثلا این نقاشی از ساختمان پارلمان در وست‏مینستر اثر پدر سبک اکسپرشنیسم، کلود مونه.

من این نقاشی رو می‏پسندم و با وجود اینکه خیلی از نقاشی‏های مدرن رو درک نمی‏کنم، نفی‏شون نمی‏کنم و ندونسته‏های خودم رو به پای هنرمند و اثرش نمی‏اندازم. اما چند وقت پیش مستندی در مورد نقاشی از BBC، دیدم که سیر تحولات نقاشی رو بررسی می‏کرد. در نهایت به نقاشی‏های مدرن رسید و آثار یکی هنرمندهای تاثیرگذار رو نشون می‏داد.

با وجود اینکه از نظر شخص پرداخت هزینه های هنگفت ( در یک مورد 2.5 میلیون دلار) اونم برای تابلویی که از چند تا مربع در پس زمینه تشکیل شده، اوج حماقت بود ولی بازهم به خودم گفتم شاید در این مربع‏ها چیزی هست که من نمی‏بینم و یا علاقه‏ای به دیدنش ندارم. ولی این حس زیاد طول نکشید چرا که اثر بعدی که به ظاهر مجری برنامه رو بشدت تحت تاثیر قرار داده بود چیزی نبود جز بومی بزرگ  و یکدست بنفش.

 

شاید رنگ بنفش تاثیر خاصی روی بعضی افراد داشته باشه ولی مطمعن هستم هر کسی می‏تونه با یه چتکه یه دیوار بنفش رنگ بزنه! فکر نمی‏کنم اگر من و یا شما یه صفحه رو یکدست بنفش کنیم کسی حاضر بشه یه پاپسی بابتش پولی بده و یا اینکه اون رو در موزه به نمایش بزارن و مجری مستندی درباره نقاشی رو خیره‏ی خودش کنه.

پس چه خبره؟

حالا اگر بخوام چیزی رو که من هنر زیبا می‏دونم نشونتون بدم، شیشکین (حتما صفحه‏ی لینک شده رو ببیند) رو بهتون معرفی میکنم. شیشکین نقاش روسی که کارهاش بینهایت به واقعیت نزدیکه، خیلی ها اینو بهم گفتن که اگر میخوای تابلوت واقعی باشه، وسیله‏ای به اسم دوربین که خیلی سریع و راحت اون لحظه رو ذخیره میکنه. اما واقعا فکر می‏کنید یه تابلو که  برای ثبت بخشی از ثانیه ماه‏ها روش کار میشه و در نهایت اون لحظه رو زیباتر از واقعیت اون طور نقاش.... بهتره بجای ادامه دادن، فقط یکی از کارهای مورد علاقه‏م از شیشکین رو نشونتون بدم.

تو این اثر سنگینی برف روی شاخه های کاج رو حس می‏کنی، سفیدی برف رو میفهمی در حالی که اصلا سفید نیست، تو دل شب مهتاب همه جا رو روشن کرده و سایه درخت رو روی برف می‏بینی، هوا تاریکه اما روشنه. چندین تابلو شیشکین هست که دوست دارم نشونتون بدم، اما بهتره پست رو سنگین نکنم. اگر دوست داشتید، می‏تونم براتون میل کنم.

پی‏اس:هرچی اینجا گفتم تماما نظرات شخصی خودم بود و امیدوارم کسی نرنجیده باشه.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٧توسط Rakht | پيام هاي شما ()

فکر میکنم اکثر افرادی که این چند روز تو نت هستند، دنبال اخبار ماجرای دوشنبه ٢۵ و سه شنبه ٢۶ بهمن هستند. متاسفانه من نمی تونم خبری بهتون بدم به جز ابراز همدردی با خانواده ی دو نفر کشته شده و  ١۵٠٠ بازداشت شده (١۵٠ نفر تایید شده) و دوستان و تمام مردم آزادی خواهیست که فریب نمی خورند و دروغ و دروغگو رو می شناسند.

این پست راجب اتفاقات اخیر نیست. این پست داستان یک ترانست.

گروه بیتلز "The Beatles" که شاید موفق ترین گروه موسیقی در تمام دنیا بود و با اینکه چند دهه از دورانشون میگذره هنوز هم محبوب هستند، در آلبوم Rubber Soul ترانه ای به نام Michelle منتشر کردند. جدا از زیبایی موسیقی این قطعه، ترانه ای که خونده میشه خیلی عجیبه و شاید در نگاه اول مضحک به نظر بیاد.

ماجرای ترانه به این شکله ...

پسری انگلیسی عاشق یک دختر فرانسوی به اسم میشل میشه و سعی میکنه عشقش رو با یک ترانه ابراز کنه. اما این پسر، فرانسوی بلد نیست و تنها چیزی که به  فرانسه میتونه بگه اینه :

Michelle, my belle
Sont des mots qui vont très bien ensemble
Très bien ensemble

میشل، زیبای من
اینها کلماتی هستن که با هم خوب خور در میان
با هم خوب جور در میان

پس کاری که میکنه اینه که همین قطعه رو اول به انگلیسی و بعد به فرانسه میخونه و در بینش میگه که " دوست دارم، این همه ی چیزیه که می خوام بهت بگم، و تا زمانی که راهش رو پیدا کنم، تنها چیزایی که بلدم رو میگم که می‏دونم میفهمی."  و بعد دوباره همون قسمت فرانسه رو می‏خونه. این کار رو چند بار تکرار میکنه و ما بینش میگه بهش علاقه داره و بلاخره یاد میگره چطور علاقش رو نشون بده و تا اون وقت همون جمله‏ ظاهرا بی‏ربط رو به فرانسه تکرار میکنه.

اولین باری که شنیدمش برام خنده دار و مضحک بود ولی وقتی بیشتر بهش فکر کردم  تبدیل شد به رمانتیک ترین ترانه‏ای که تا به این روز شندیم.

این ترانه‏‏ی زیبا رو از اینجا و یا اینجا دانلود کنید.

پی‏اس: من طرفدار گروه بیتلز و دز کل این ژانر موسیقی نیستم ولی واقعا این قطعه و چند تا از کارهای دیگشون مثل "Girl" از همون آلبوم "Rubber Soul" رو خیلی دوست دارم و مرتب گوش میدم.

پی‏اس‏اس: در دوم ژانویه 2010، پل مک کارتنی، خواننده‏ی اصلی ترانه‏ی میشل، این ترانه رو در کاخ سفید برای میشل اوباما همسر رئیس جمهور ایلات متحده اجرا کرد و بعد از اون به خبر نگارها گفت: "ممکن بود اولین خواننده‏ای باشه که از یک رئیس جمهور کتک خورده." و میشل اوباما هم گفت: "زمانی که از طرفداران گروه بیتلز بوده، هیچ وق حتی تصورش رو هم نمی‏کرد که روزی ترانه‏ی میشل توسط خود گروه بیتلز براش اجرا بشه."

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٢٢توسط Rakht | پيام هاي شما ()

Erbarme dich, mein Gott

خدایا, بر من رحم آر.

St Matthew passion

یه داستان خیلی قدیمی هست راجب خیانت و انکار یکی از دوستان مسیح. داستانی درام و غمناک از پشیمانی مردی که دیگه براش دیر شده و او از ته قلب طلب بخشش میکنه. یه داستان تاثیر گزار. صحت و درستی این ماجرا برام مهم نیست، قبلا تو یه پست راجب یه انیمه ی ژاپنی "Death note" نوشته بودم و از یه صحنه که به شدت منو تحت تاثیر قرار داد و دوست داشتم ئاستان همونجا متوقف بشه و بعد فهمیدم که اون قسمت از همین داستان الگو گرفته.

خوب الان نزدیک عاشوراست و به نوعی این هم یه نوع داستان درامه، البته متفاوت با اون داستانی که تو انجیل هست اما نمیشه گفت تاثیر گذار نیست، چرا که ما داریم بعد از این همه سال تاثیرش رو اطرافمون میبینیم. خوب یه داستان خوب نیاز به تبلیغ هم داره.

اینجاست که همه چی عوض میشه. "باخ" در مجموعه قطعاتی که بر اساس انجیل متی نوشته و به "St Matthew Passion, BWV 244" معروفه، اثری خلق میکنه که با همه چیز فرق داره. اثر گدارتر از هر داستان دیگه ای که شنیدم. نمیتونم، نمیتونم قطعه ی  Erbarme dich, mein Gott رو بشنوم و خشکم نزنه. چرا؟

چطور میتونه منو تو یه لحظه خشک کنه و من هیچ کنترلی ندارم؟

باخ تو فرق داری. St Matthew Passion فوق العاده زیباست و این قطعه گل سرسبد.

 

John Sebastian Bach, St Matthew Passion BWV 244

Erbarme dich, mein Gott
um meiner Zähren willen
Schaue hier, Herz und Auge
weint vor dir bitterlich
Erbarme dich, mein Gott

خدایا، برمن رحم آر.
به خاطر اشکهایم.
بر پیشگاهت مرا ببین
بارش چشمهایم و عذاب قلبم را
خدایا، برمن رحم آر.

 

این متنی که با زیبایی خاصی و با موسیقی ماوراییش در چیزی نزدیک به هفت دقیقه اجرا میشه و من رو مات ومبهوت میکنه. و این برای من هیچ ربطی به کلمات و مفهمشون نداره بلکه امواج صدا.

با خودم فکر میکنم اگه اینی نبودم که الان هستم و این قطعه رو میشندیم، با تمام وجود دنبالش میرفتم و تک تک کلمتش رو تنها حقیقت غیر قابل تغییر می دونستم.

اما حالا میپرسم، آیا عمق و زیبایی، تاثیرگذاری این قطعه به خاطر داستانییه که پشتشه. (طبق گفته ی کارگردان که فیلمی در این مورد ساخته.  من که از این داستان خبر نداشتم!) و یا بخاطر نبوغ "باخ" ؟

هرچه که جذابه لزوما حقیقت نیست.

من میگم نه، نمی دونم چرا با این آهنگ خشک میشم. میدونم که زیباست و تاثیر گذار. میدونم که هر حسی که بهم میده، ازش لذت میبرم.

 اینجا MP3 این قطعه از باخ رو دریافت کنید.

و اینجا ویدئوی اجراهای مختلفی از اون رو ببینید. دیدنش رو توصیه میکنم. (ویدئو ها از یوتوب هست و اگر صفحه ی لینک شده رو خالی میبیند به دلیل قربال سرویس مذکره.)

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٢٢توسط Rakht | پيام هاي شما ()

و در نهایت بخش پایانی.

پایان کورسوی امیدی که در نا امیدی به وجود آمد و با خاموشیه شعلش به تاریکی جلوه ی پر رنگ تری داد.

بخش سوم کتاب 1984 چیزیه که با نفرت دوسش دارم. از تلخیش بیزارم و از عظمتش سرشار. دوسش دارم چون پایان شایسته ی 1984 و اوروله و ازش عداب میکشم چون تلخه و نفرت انگیز.....نابودگر.

اسمیت و جولیا دستگیر میشن و به بد ترین جا روی زمین میبرنشون. درسته، وزارت عشق.

این بخش معرکست. هشدار نهایی جرج اورول. نمی خوام از کارایی که باهاشون چیزی بگم. اسمست نابود میشه. بد تر از تبخیر. اوبرایان مسئول اصلاح اسمیت میشه. همه چیز نقشه بود. وقتی که گفتم پنهان کردن کوچکترین چیز از حذب به شدت سخته اگر غیر ممکن نباشه، منظورم این بود که غیر ممکنه. خیلی قبل از اینکه حتی اسمیت خودش بدون که با حذب مخالفه، حذب پیداش میکنه و بهش سرنخ میده، بهش یاد میده که علیه حذب باشه.... شخصی بنام برائر بزرگ وجود نداره، گلد اسمیت و برادر بزرگ هر دو یک نفر هستن و در واقع وجود خارجی ندارن.

اسمیت همه چیز رو اونجا از زبون اوبرایان میشنوه و در واقع  این جواب های برایانه که عذابش میده و کمکم رامش میکنه. برایان ازش می خواد که قبول کنه یک چیز میتونه همزمان صحیح و غلط بلشه. اسمیت با زاری با فریاد و با حیرت نفی میکنه، برایان میگه:

- اگر من کاری کنم که تو قبول کنی من در حالی که با تو حرف میزنم، همرمان چند جای دیگه هم هستم، اونوقت انگار که واقعا این اتفاق افتاده، نه، دقیقا این اتفاق میوفته. حقیقت اینه.

و بد ترین تزس هات رو بهت نشون میدن. ممکنه هر چیزی باشه، و اونا پیداش میکنن.

در آخرین لحظه مواجه با ترست تسلیم میشی، اسمیت فریاد میزنه، من نه، من نه، همش کار جولیاست. هر کار میخواید با اون بکنید، اهمیت نمیدم. با من نه، من نه.

بعد از چند وقت اسمیت آزاد میشه. همه چیز یادشه ولی یه چیز فرق کرده. داره مسیره همیشگیشو طی میکنه. جولیا رو می بینه که از روبرو داره میاد. رو یه نیمکت میشینن، دیگه عوض شدن،

 اسمیت میگه: "آخرش فروختمت، بهشون التماس کردم اونکارو با تو بکنن."

و جولیا هم میگه:" من هم همینطور." و از هم جدا میشن.

پایان.

پی اس: نثر این کتاب بی نظیره، من شیفته ی بیان اورول شدم. امیدوارم ترجمش هم به همون خوبی باشه.

پی اس اس: یه سری از کوت های کتاب رو می خواستم براتون بزارم که دیدن در ویکی گفتار موجوده. میتونید اینجا بخونید.

پی اس اس: جناب اورول کتابی رو قبل از 1984 نوشتند با عنوان "مزرعه ی حیوانات". این کتاب رو هم به همه توصیه میکنم، حتی اگر از سیاست متنفر باشید هم از این کتاب محشر لذت خواهید برد. اگر بتونم در مورد اون هم پست میزارم.

پی اس اس اس: نقدی بر کتاب 1984 شاهکار تاریخی جرج اورول رو اینجا بخونید.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٢٢توسط Rakht | پيام هاي شما ()

این ادامه ی پست قبلی است.

در بخش اول کتاب با نبرد وینستون اسمیت برای پیدا کردن حقیقت، پیدا کردن اطمینان پیش می ریم. ولی فضا وحشتناکه، نمیشه از دست حذب مخفی شد مخصوصا که چند وقت بود اسمیت فکر میکرد یکی از زنهای اداره می پادش. هر روز ترسش از این خانم بیشتر می شد تا اینکه یه روز به خودش میگه امرئز تکلیفم رو باهاش معلوم می کنم. هر چی میخواد بشه بشه!

اسمیت تو راهرو اداره داره میره، اون زن هم داره از روبرو میاد، به هم بر خورد میکنن و زن زمین میخوره. وقتی اسمیت کمکش میکنه اون خانم یه یادداشت تو دستش میزاره. اسمیت متعجب میشه و ترسش بیشتر. دیگه نمیشه کاریش کرد. اونشب تو خونه به گوشه ای که کمتر تحت نظر "تله اسکرین" میره و بلاخره بعد چندین ساعت یادداشتی رو که اون زن بهش داد رو از جیبش در میاره.

"دوستت دارم، جولیا"

اینجاست که داستان سرعت میگره، تنش تغییر میکنه. حالا اسمیت یه رفیق پیدا کرده. شاید تعجب کنید دو فر که هیچ چیز از هم نمی دونن بتونن با هم رابطه ی عاطفی داشته باشن. اونم کسی که تا روز قبل اسمیت فکر میکرد داره جاسوسش رو واسه حذب میکنه. به هر حال اونا با هم رابطه بر قرار میکنن. جولیا باهوشه و ترتیبی میده که بتونن بدون جلب توجه کسی به حومه برن ،بعد کلی پیاده روی و  مخفی کاری و با فاصله ی زمانی هم دیگرو تو یه جایه دور افتاده جایی که دور بین و یا میکروفونی نباشه ببینند. و از اون به بعد هر چند همدگرو میبن، خیلی رمانتیک ولی نه به صورتی که ما میشناسیم.

اسمیت عاشق جولیاست؟ جولیا آدم بی خیالیه و از حذب متنفره و به گفته ی خودش:

-"وقتی تو حذبی دختر خوبی باش و قوانین جزئی رو رعایت کن و اونوقت می تونی قانون های بزرگ رو زیر پا بزاری."

جولیا به اسمیت میگه که همین کاری که داره با اون میکنه با چند مرد دیگه هم کرده و با این حرف اسمیت خوشحال میشه و بیشتر از جولیا خوشش میاد. با هر چند نفر بیشتری که باشه، مخالفتش با حذب بیشتره و این باعث میشه اسمیت بیشتر از قبل عاشق جولیا باشه.

اونا یه جایه دیگه پیدا میکنن. یه اتاق تو منطقه ی آدمهای عادی (اکثریتی که عضو حذب نیستند. مثل ماگل ها) و اونجا راحت ترن و کم کم شروع میکنن به نقشه ریختن واسه پیدا کردن "گلداسمیت" و عضویت در گروه برادری. و بلاخره " او برایان" رو پیذا میکنن. یکی از افراد حذب که درجه ی خیلی بالاتری نسبت به اسمیت داره. به نظر اسمیت ا.برایان یه مرد بزرگه. کسی که درون حذب قدرت داره و از قدرتش برای نابودی حذب استفاذه میکنه.

عضویت در گروه شرایط داره. کتاب راهنامای "گلداسمیت" رو به اسمیت میده و بعد هم باید شرایط رو بپذیره... این شرط ها نشون میده تا چه حد حاظری کار کنی. مثلا از اسمیت میپرسه "حاضری برای نابودی حذب فساد رو ترویج بدی؟"

-بله.

-حاضری اگر شرایط ایجاب کرد به صورت یه نوزاد اسید بپاشی؟

-بله.

-حاضری کاری کنی که میدونی افراد بی گناه کشته خواهند شد؟

-بله.

و...

و حتی از جون خودش هم میگذره.

برایان میگه اگر دست گیر شدی هیچ کمکی به تو نمیشه. گروه برادری وجود نداره. هیپ کس اعضا رو نمیشناسه ولی اگه امکانش باشه معمولا تو سلولت بهت یه تیغ بدستت میرسونن تا خودت رو خلاص کنی. وقتی به اینجا رسیدم خودم رو تو سلول دیدم و اینکه یه تیغ از زیر در بهم دادن و به دستم نگاه کردم و به تیغ.... کدوم دست؟ چپ یا راست؟ لرزیدم، واقعا لرزیدم.

ولی اسمیت و جولیا قبول میکنن. داشتان ادامه پیدا میکنه تا جایی که یه روز از درو دیوار میریزن تو اتاق.

بخش دوم کتاب تموم میشه.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/۱٤توسط Rakht | پيام هاي شما ()

این مطلب ادامه ی پست قبلی است.

اینجا خلاصه و دید من از داستان فوق العـــــــــــــــــــــــــ...هنوزم هست..ــــــــــــــده زیبای 1984 اثر جورج اورول رو نوشتم. من این کتاب رو چند وقت پیش و به صورت متن اصلی خوندم. هر جند که ممکن کاستی و بی دقتی های ناخواسته ای وجود داشته باشه، امیدوارم کسانی که هنوز این کتاب رو نخوندن، با این شاهکار آشنا بشن.

برای خوندن مطلب به ادامه ی مطالب برید و اگر نمی خواید داستان براتون لوث بشه، به کتابخونه با کتاب فروشی و یا سایت هایی که نسخه ی PDF رو برای دانلود گذاشتن برید و از متن کامل (بعضی موارد با سانسور) داستان لذت ببرید.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/۱٢توسط Rakht | پيام هاي شما ()

١٩٨۴

پایان دنیا به شکلی که ما میشناسیم.

 ١٩٨۴ خاموشی آخرین شعله ی امید.

جرج اورول از نویسندگان محبوب منه، شاید محبوب ترین با کتاب های مزرعه ی حیوانات و ١٩٨۴ . اورول نگران بود؛ جرج اورول در سال ١٩۵٠ درگذشت. با اینکه فقط ۴٧ سال داشت اما تو ذهن من مثل پدری خردمند تجسم میشه، پدری که نگران بود.

جرج اورول ٢ سال قبل از مرگش یعنی سال ١٩۴٨ شاهکاری رو تموم کرد که در اون سال ١٩٨۴ رو تصور کرده. دنیایی وحشتناک و پایان انسانیت به شکلی که ما میشناسیم. شاید اتفاقاتی که در این کتاب اورده شده (حداقل) به شکل کامل رخ نداد، اما این کتاب هیچ وقت کهنه نمیشه چرا که خطراتی که تو این کتاب اورده شده همیشه آینده رو تحدید میکنه.

جرج اورول

این کتاب اینقدر تاثیر گزار بود که لغات جدیدی رو وارد زبان انگلیسی کرد. کلماتی مثل :

big brother: شخصی که قدرت کامل در حکومتی توتالترین (استبدادی) داره.

doublethink: پذیرش همزمان دو مفهوم متضاد مخصوصاً در نتیجۀ تلقین فکری. یعنی اینکه بپذیری یک چیز همزمان درست و غلط باشه. 


thoughtcrime: جرم فکری یعنی حتی فکر کردن به مخالفت، جرم محسوب میشه.

newspeak: زبانی ویرایش شده که در اون تا میتونن همه چیز رو ساده میکنن. در اون تمام لغات هم معنی حذف میشن و فقط یکی باقی میمونه. کلمات متضاذ هم همینطور، دیگه خوب و بد نداریم. خوب و نه خوب - خوبتر و نه خوبتر - خوب ترتر و نه خوبترتر. با اینکار وسعت فکر کردن رو محدود و تخیل رو از انسان میگیرن.

ایده ی Newspeak یا زبان جدید برای من از همه جالب تر بود. بهتره کمی توضیح بدم.

ماجرا از این قراره : "وینستون اسمیت" شخصیت اول داستان، در کشور اقیانوسیا ( یکی از سه کشور دنیا )زندگی می‌کنه و عضو عادی حزبه. در سال ١٩٨۴ شروع بنوشتن یادداشت میکنه، یادداشت هایی از وضع کشور، حزب و خاطرات روزانه ی خودش. چون همه چیز به نظرش دروغ و ساختگی میاد. همه به نظرش سرخورده میان،سخت کار میکنن ولی همیشه شرایطشون سخته ولی حزب میگه همه چیز روبه رشده و درحال پیشرفت. وینستون نمیتونه باور کنه ولی چیزی که آزارش میده اینکه هیچ مدرکی وجود نداره که حتی به خودش ثابت کنه که وضع در گذشته بدتر نبوده!

از همه بدتر اینه که حزب تو تمام خونه ها دستگاهی به اسم "تله اسکرین" داره که شبیه تلویزیون دو طرفست. پنهان کاری به شدت مشکله (اگر غیرممکن نباشه) و جالب اینکه حزب حتی ناراحتی رو در افراد قبول نمیکنه. همه باید شاد به نظر بیان. هر روز صبح باید جلوی تله اسکرین بایستی و شاد باشی. اگر نارضایتی نشون بدی، مدتی بعد دیگه هیچ کس تورو نمیبینه، حتی از خاطره ها محو میشی،بهش میگن "حزب تبخیرت میکنه".

بقیه توضیحات باعث لوث شدن داستان میشه. از این کتاب چندیدن ترجمه وجود داره که نسخه ی "مهدی بهره مند" چاپ سال 1361 انتشارات مهر، نسخه ی کامل و سانسور نشدست که اگر شانس بیارید (غیرقانونی) میتونید پیداش کنید و یا کتاب اصلی رو به زبان انگلیسی بخونید و یا به همون ترجمه سانسور شده اکتفا کنید. حتی سانسور شدش رو هم شدیدا توصیه میکنم.

توضیحات بیشتر تو پست بعدی. ((به صورت ادامه ی  مطالب))

پی اس: فیلم برزیل "Brazil" اثر تری گلیام "Terry Gilliam" با انکی تغییر از کتاب 1984 اقتباس شده. این فیلم سال 1985 ساخته شد و اگر اشتباه نکنم از شبکه ی چهار پخش شده.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/۱٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()

کتاب تاوان اینقدر برام غمناک بود که بعد تموم کردنش تو سایت ها دنبال لیست اندوهناکترین داستان ها گشتم و انتظار داشتم تو صدر ببینمش اما نبود.

برای من بینهایت زیبا و به شدت غمناک بود. همیشه دوست داشتم کتابی رو بخونم که اخرش اون چیزی نباشه که انتظار داری. "همه به خوبی و خوشی زندگی کردنند." حالا می فهمم که که چرا اکثر داستان ها اینطوری تموم میشن.

این کتاب سال ٢٠٠٢ منتشر شد و متاسفانه هنوز به فارسی ترجمه نشده. (برای همین داستان رو تعریف کردم) اما سال ٢٠٠٧ از روی این داستان فیلم تاوان Atonement رو ساختن که نویسنده ی کتاب "Eian McEwan" جزو تهیه کنندگان فیلم و باعث افزایش کیفیت و نزدیکی هرچه بیشترش به کتاب میشه.

 

Atonement

موسیقی متن این فیلم هم خیلی تاثیر گزاره به خصوص قطعه ی Farewell با خداحافظی.

به اونایی که نمی تونن کتاب رو بخونن این فیلم زیبا را توصیه می کنم و حتی اگر کتاب رو خوندید، باز هم دیدن فیلم رو پیشنهاد میکنم.

با تشکر از innocent عزیز می تونید فیلم رو در چهار بخش از hotfile با حجم 400 مگابایت دانلود کنید.

دانلود بخــــــش اول ،    بخـــش دوم ،    بخش ســــوم ،     بخش چــــــهارم

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/۱٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()

این  ادامه ی پست قبل است.

همه سر میز شام نشستن و انگار که اتفاقی نیفتاده، اواخر شام متوجه غیبت دوقولوها میشن، مارشال نگرانه. براینی یه نامه پیدا میکنه و برای جمع میخونه. یادداشت دوقلوهاست که از خونه فرار کردن، دو تا پسر بچه اونوقت شب تو دشت های خارج شهر.
یه گروه جستجو ترتیب میدن و همه میوفتن دنبال دوقلوها. براینی با چراغ قوش داره تو راه اصلی خونشون دنبال میگرده. به پل میرسه ، جایی که همیشه روزاش رو اونجا میگزرونه. صدای عجیبی میشنوه. میره دنبال صدا و میبینه که یه مرد به دختر خالش "لولا" حمله کرده. جیغ میکشه و مرد تجاوزگر فرار میکنه. براینی میره کمک دختر خالش و ازش می پرسه اون مرد کی بود. زبونش بند اومده و نمی تونه حرف بزنه، براینی میگه من دیدمش، رابی بود.مگه نه؟
دختر خالش میگه تو دیدیش؟ براینی جواب میده آره میدونم رابی بود ، امروز به خواهرم حمله کرده بود. رابی یه روانیه.

با کمک بقیه بر میگردن خونه، همه هستن به جز رابی. لولا ساکت و بعد از ملاقات دکتر بخواب میره. براینی برای همه میگه که چی شده و میگه که رابی بود. برای اثبات حرفش نامه ای رو که سی تو اتاقش قایم کرده بدون اجازه پیدا میکنه و به همه نشون میده. سی فریاد میزنه اون نامه مال منه و شما حق ندارید، مامانش ساکتش میکنه و میگه باید همون اول این نامرو نشونمون میدادی تا این بلا سر لولا نیاد. سی نمیتونه از معشوقش دفاع کنه. نمی تونه بگه رابی فقط عاشق اونه و احتیاجی به یه دختر 15 ساله نداره...
پلسی هم میرسه و همه منتظرن. نزدیک سحر رابی به هراه دوقلوها بر میگرده و لبخند به لب انتظار تشویق داره اما پلیسا بهش دستبند می زنن. سی بدو بدو میاد طرفش و بهش میگه که بهش ایمان داره. بهش میگه همه چیز درست میشه و اینکه دوسش داره. براینی باورش نمیشه خواهرش رو نجات داده و خواهرش اینطور رفتار میکنه.

بخش اول اینجا تموم میشه.

ادامه داستان در دادگاه به صورت صحنه هایی از خاطره های کارکتر ها بیان میشه که با شهادت براینی و سکوت لولا، رابی رو زندانی میکنن. بعد از سه سال زندان جنگ جهانی دوم شروع شده و هیتلر به فرانسه حمله کرده. انگلیس به کمک فرانسه میره وبه رابی پیشنهاد میشه به جای زندان به عنوان سرباز صفر ( با اینکه مدرک دانشگاهی از کمبریج داشت) به جنگ بره و رابی قبول میکنه. صحنه های جنگ بشدت تکون دهنه و وحشتناکه. رابی زخمی شده و گروهانشون رو گم کرده. به همراه دوتا سرباز دیگه به سمت دریا میرن تا با نیروهایی که دارن عقب نشینی میکنن به انگلیس برگردن. توی جنگ تنها چیزی که به رابی امید میده نامه های سیسیلیاست. توشون نوشته که از خونوادش جدا شده، و تو لندن تو یه بیمارستان کار میکنه. بهش میگه که دوسش داره و ازش میخواد برگرده. فکر کردن به سی. همراهیه نامهاش باعث میشه رابی به ساحل کانال انگلیس (دریای مانش) برسه و اونجا با سیل سربازها مواجه میشه که منتظر کشتی هستن.

بخش سوم تقریبا هم زمان با بخش دوم اتفاق میوفته.
براینی 18 ساله شده و به اشتباه وحشتناکش پی برده. می خواد جبران کنه. میاد لندن و پرستار میشه تا شاید سی رو ببینه. سی جواب نامهاش رو نمیده. در همون زمان نویسندگی هم میکنه و برای انتشارات میفرسته. در حالی که هنوز یه پرستار تازه کاره یه روز هزاران سرباز زخمی رو به بیمارستان میارن و اون سربازای در حال مرگ رو میبینه. اگه یکی از اونا رابی باشه چی؟ اگه رابی مرده باشه....؟ چطور میتونه جبران کنه...تو این بخش براینی رنج و درد رو حس میکنه، همه چیز خونیه. از بیرون خون میبینه و درونش عذاب وجدان و پشیمونی از کاری که با خواهرش و رابی کرده.

به این قسمت توجه کنید:
براینی سی رو پیدا میکنه که تو یه آپارتمان کثیف زندگی میکنه. در باز میشه و سی و براینی همدیگرو بعد 5 سال می بینن. براینی جرات نداره به خواهرش بگه که پشیمون و اینکه ازش میخواد ببخشش. پس راجب بیمارستان حرف میزنن. در باز میشه و رابی میاد تو. از سی میپرسه این اینجا چیکا میکنه. براینی که شکه شده میگه اومدم کمک. میخوام شهادتم رو پس بگیرم. سی و رابی میگن چرا تو این 5 سال اینکارو نکردی. چرا حالا همین کارو نمی کنی. چرا اومدی اینجا؟
براینی میگه بچه بودم . حالا بزرگ شدم و خئاستم قبلش سی رو ببینم. رابی سرش داد میزنه : تو 18 سالته، تو فرانسه سربازهاس 18 ساله جلوی چشام کشته شدن." میگه که میخواد گردنش رو خورد کنه. رابی از کنترل خارج شده و براینی خشکش زده. سی رابی رو می گیره تو چشاش نگاه میکنه و میگه برگرد و میبوسش. براینی روش رو بر میگردونه.
رابی آروم میشه. براینی میگه مارشال کسی بوده که به لولا تجاوز کرده و اینکه دیروز باهم ازدواج کردن، لولا و مارشال. دیگه فایده نداره چون لولا علیه شوهرش شهادت نمیده. رابی میگه ما سعیمون رو میکنیم و از براینی می خواد به خونوادش و همه ی کسایی که به رابی پشت مپکردن حقیقت رو بگه و بعد هم به دادگاه.
براینی پا میشه بره و تو آخرین لحظه میگه :" بینهایت متاسفم که باعث این همه رنج شدم. من واقعا..." نمی تونه حرفشرو تموم کنه و میاد بیرون. خوشحاله که لا اقل دوباره سی و رابی به هم رسیدن.

بخش چهارم: لندن 1999
براینی 77 ساله شده و یه نویسنده ی خیلی موفق شده. مبتلا به یه مریضیه که به مرور زمان حافظه و در نهایت جونش رو از دست میده. تو یکی دو سال باقی مونده قصد داره آخرین رمانش "دو نفر کنار فواره" رو که در واقع جریان تمام حقایق گفته نشدست رو چاپ کنه. اما بهش اجازه نمیدم چون افرادی که ازشون اسم برده شده لرد و لیدی مارشال هستن. بسیار ثروتمند و محبوبند و تا زمانی که زنده هستند اجازه چاپ بهشون نمی دن. لرد مارشال میتونه اون انتشارات رو خورد کنه. براینی به خونه ی قدیمیشون برمیگرده تا 77مین سال تولدش رو جشن بگیره. اونجا کلی نوه و نتیجه میبینه که خیلی هاشونو نمیشناسه. حال دیگه از همه پیرتره.
به باغ قدیمی خونشون نگاه میکنه و به کتابش فکر میکنه. به اینکه هنوز داره تاوان پس میده. یه نویسنده خدای داستانش خودشه و همه چیز دست اونه پس چطور میتونه خودش رو ببخشه. اینجاست که "یان مک ایون" همه چیز رو نابود میکنه، هیچ امیدی باقی نمی زاره، همون قدر خوبیه هم که به .....
براینی آخرین حقیقت رو میگه. داستانی که توبخش سه بود توسط براینی تصور شده. براینی سال 1944 به لندن دیدن سی نرفت چون جرات دیدنش رو نداشت. رابی هیچ وقت سی رو بعد جداییشون ندید. رابی تو ساحل فرانسه، شب قبل از برگشتن کشتی های نجات به خاطر عفونت زخمش میمیره. و سیسیلیا یک ماه بعد در حالی که از بمبارون لندن به مترو پناه برده، با شکستن دیوارهای تونل و نفوذ آب رود "تم" به تونل غرق میشه.

حقیقت این بود اما براینی طاقت نوشتن حقیقت رو نداشت. خوانندهاش چه لذتی از خوندن حقیقت تلخ میبرن؟! براینی تو داستانش به خواهرش سی و رابی  خوشبختی داد. اونارو تو خیال به هم رسوند.

پایان.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/۱٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()


هفته ی گذشته کتابی رو خوندم به نام "تاوان - Atonement" از "یان مک ایون - ian McEwan". مک ایوان تو این کتاب بشدت همه چیز رو توصیف می کنه.

اینقدر جزئیات داره که توش گم میشی اما به هیچ وجه حوصله سر بر نیست و بر عکس عجیب جذب داستان شدم. کتاب از چهار بخش اصلی تشکیل شده که هر بخش داستان در زمان و مکان متفاوتی اتفاق میوفته.
بخش اول بسیار در گیر کنندست. شما قهرمان داستان رو نمی شناسید چون داستان از دید چندین نفر بیان میشه که همه در شکل دادن به داستان مهم هستند. حالا که دارم این رو مینویسم بنظرم میاد که فکر خاص و عمیقی پشت داستان داره به ما یه چیزایی رو نشون می ده.

تاوان  atonement

ماجرا در زمان پیش از آغاز جنگ جهانی دوم در یک خونه یا بهتره بگم قصر در انگلیس شروع میشه. "براینی" دختر 13 ساله ی این خانواده ی مرفه، فردی خیال پرداز و عاشق نویسندگیه و در حالی که داره اولین نمایشنامش رو برای استقبال از برادر بزرگش می نویسه، از پنجره ی اتاقش خواهر 18 سالش سیسیلیا رو می بینه که کنار فواره ی باغ داره با "رابی" پسر خدمتکارشون بحث می کنن. میبینه که "سی" (همون سیسیلیا) لباسش رو در میاره ، میره زیر آب و در میاد و بدون محل گذاشتن به رابی به خونه بر میگرده. براینی احساس می کنه که خطری از جانب رابی خواهرش رو تحدید می کنه و این براینی رو شدیدا به فکر میندازه.

در این زمان ساکنان این خونه براینی، سی، برادر بزرگشون لیون به همراه دوستش مارشال (صاحب کارخونه ی شکلات)، مادرشون، دختر خاله ی 15 سالش و دو داداش دوقولوش که پدر مادرشون دارن از هم جدا میشن و برای مدتی اومدن خونه ی خالشون بمونن و البته رابی و مادرش خدمتکار این خونه هستند.

داستان در این بخش از دید تقریبا همه اون افراد بالا گفته میشه و شاید کمی عجیب بنظر بیاد. ماجرای فواره از نگاه سی به این شکل گفته میشه :
سی نسبت به رابی حس عجیبی داره، پسر خوش قیافه که با مخارج پدر سی از کمبریج مدرک گرفته و پس از این موفقیت قراره که مدرک پزشکی هم بگیره. چیزی که سی رو ازار میده اینه که رابی هم رفتار عجیبی داره و تقریبا هیچ وقت باهاش حرف نمی زنه. سی که رفته گلدونی رو (( که چندین نسل تو خانواذه بوده)) آب کنه رابی رو میبینه که اصرار میکنه بهش کمکش کنه. رابی گلدون رو میگیره، سی می کشه و دسته ی گلون میشکنه و میوفته تو آب. سی که از رابی عصبانی شده روپوشش رو درمیاره و دسته رو از تو آب در میاره و بر میگرده.

نفر بعد رابیه که تو خونه ی خودشون. لیون دعوتش کرده که شب تو مراسم شامی که به افتخار اومدن لیون و مارشال برگزار میشه شرکت کنه و به این فکر میکنه که چطور از سی معذرت بخواد. تصمیم میگره نامه بنویسه اما چی....؟! چندین نسخه ی مختلف مینویسه که هیچ کدوم چیزی که واقعا می خواد بگه نیست. کلافه میشه و تایپ میکنه "در رویاهام **** می بوسم" و چند خط دیگه که من نمی تونم اینجا متنش رو بیارم. می تونید انگلیسیش رو گوگل کنید.
"in my dreams I kiss your C" و " in my thoughts I make love to you all day long"
از حماقت خودش عصبانی میشه. داره دیر میشه و اون هنوز یه نامه ی قابل ارائه ننوشته...یه نامه ی عذرخواهی مودبانه مینویسه، حاضر میشه و راه میوفته به سمت عمارت اصلی. تو راه براینی رو میبینه و فکر میکنه بهتره نامه قبل از خودش نامه به خونه برسه. از براینی میخواد نامه رو به سی بده. براینی قبول می کنه و به سرعت برمیگرده خونه. براینی که از ماجرای صبح به رابی مشکوک شده نامه رو باز میکنه......رابی با خودش فکر میکنه و متوجه اشتباه وحشتناکش میشه. اون متن ناجور XXX رو به جای نامه ی اصلی  تو پاکت گذاشته و......

براینی از خوندن اون کلمات حیرت زده میشه! حتی تا اون سن اون کلمه رو نشنیده بود اما میدونست معنیش چیه... نامه رو به  سی میده و فرار میکنه.

وقتی رابی میرسه ، سی در رو ازروش باز میکنه و رابی خجالت زدست. سی میگه براینی نامه رو خونده. رابی میگه اشتباه شده و قرار نبود اون نامه خونده بشه. سی دعوتش میکنه تو و با هم به کتابخونه میرن. سی میگه حالا متوجه میشم چرا با تو راحت نبودم. رابی باورش نمیشه، یعنی این حقیقت داره!! چشای سی پر اشکه و به رابی میگه تو زودتر از من فهمیدی. من اشتباه نمی کنم درسته؟ و رابی می فهمه که عشقش یه طرفه نیست. به سمتش میره....
در حالی که در آغوش هم هستن براینی وارد کتابخونه میشه....نه.....رابی به خواهرش حمله کرده....سی بیچاره!
دو عاشق ما از هم جدا میشن و بدون گفتن یک کلمه و بدون نگاه به براینی اونجا رو ترک می کن.

اینجاست که دلت میخواد سر از تنه براینی جدا کنی ولی خود براینی تو اون لحظه تصمیم میگیره یزرگ بشه و خیالات و داستانی بچگونش رو کنار بزاره. حالا وقتیه که باید به خاهرش کمک کنه.

ادامه در پست بعدی ....

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/۸توسط Rakht | پيام هاي شما ()

دیروز بلاخره یافتم!

بعد از مدتها بلاخره انگلیش سویت و پارتیتا ١ تا ۶ باخ رو پیدا کردم، اونم چی!! با اجرای Glenn Gould. خدا از بزرگی کمت نکنه isohunt . دیگه اینقدر از گشتن خسته شده بودم که midi هاش رو که با FL studio به mp3 تبدیل کرده بودم گوش می دادم. اینم از فروشگاهای موسیقی ما که تا دلت بخواد از "خواجه امیری" دارن اونوقت بشون میگی suiteEnglish  باخ می خوام ، 2 تا سی دی گلچین شده (که معلوم نیست رو چه اساس و کی گلچین کرده ) بهت میدن و میگن همش همینه.

اینترنت، با هیچی عوضت نمی کنم.

اتفاقا از کار سرنوشت الان یه کلیپ از مرحوم "گولد" دیدم سر اجرای همین "پارتیتای باخ"  که توش کارگردان ضبط ازش راجب صندلیش سوال میکنه! جالبه که این صندلی که در حال حاظر تو موزست و شهرتش به اندازه ی صاحبشه.

صندلی glenn gould

گولد در حالی که صندلی دستشه وارد استودیو میشه و جلوی پیانو میزارتش و دستکشش رو در میاره. پیانو رو تست می کنه که اینجاست کارگردان میگه : "عجب وسیله ی عجیبیه!".

گولد که فکر میکنه منظورش پیانوست میگه " به نظر من که تون صداش خیلی خوبه."

- "منظورم این، این چیزه (اشاره به صندلی). نمیدونم چی صداش کنم."

- گولد با لحن طنز و لهجه ی فرانسوی ((گولد کانادایی بود)) میگه :" موسیو! به اعضای خونواده ی من توهین نمی کنی."

-"منظورت چیه عضو خانواده؟"

- درحال در آوردن اورکت و کلاه "این همراه همیشگی سفرامه ....بدونش نمی تونم کار کنم....21 سال با من بوده....همین چیز....به جز این فقط یه صندلیه."

-"یعنی تو واقعا رو این کنسرت دادی؟!!"

-"تا حالا رو هیچ چیز دیگه ای کنسرت ندادم...حداقل نه تو این 21 سال."

-"پس تو حرفه ی موسیقیت این به اندازه ی باخ بهت نزدیک بوده؟"

-"اوه، خیلی نزدیکتر! "

و بعد شروع به نواختن می کنه. گولد احتمالا مشهورترین و بهترین نوازنده ی قطعات کیبورد باخ بود و هنوزم هست. شاید همینه که باعث میشه دوسش داشته باشم، به خاطر باخ. اما برام جالب که به خاطر خود گلن گولد، صندلیش مشهور میشه.

ستون فقرات گولد در جوونی صدمه دیده بود و به همین دلیل روی صندلی مخصوصش مینشست. از بیماری های دیگه ای هم رنج میبرد (مثلا هیپوکندر یا خودبیمارانگاری) و این وضعیت باعث میشد رفتار های عجیبی داشته باشه. مثلا برای محافظت از انگشتاش به ندرت با کسی دست میداد و این که اگه به رکوردهای گولد گوش کنید به راحتی صداش رو تو پس زمینه میشنوید که با دهن آهنگ رو همراهی میکنه و مهندسین ضبط رو کلی به زحمت انداخته که سعی میکنن صداشو کمرنگ کنن نیشخند . گفته میشه این عادتش از اونجا ناشی میشه که مادرش بهش یاد داده بود با آواز نتها رو حفظ کنه.

اینم خود جناب گلن گولد در دهه ی آخر عمر کوتاه و پردستاوردشون.

Glenn Gould

پی اس: اگر طرفدار آقای" خواجه امیری" هستید، بنده ی حقیر فقط قصد مقایسه داشتم و منظور بی احترامی به ایشون، آهنگاشون و یا طرفداراشون نبود.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٥توسط Rakht | پيام هاي شما ()

کتاب تاوان "Atonement" اثر Ian McEwan رو تموم کردم. زیبا بود و تلخ. اینقدر غمناک که اگه الان بخوام راجبش بگم ممکنه بغض جلومو بگیره، ترجیح میدم الان چیزی نگم.

پس تصمیم بر این شد که ماجرای جدیدی رو شروع کنم. مونده بودم که چی انتخاب کنم...

از شما چه پنهون که اینجانب از طرفداران پروپاقرص مجموعه هفتگانه ی هری پاتر هستم و تمامش رو فارسی و انگلیسی از سر تا ته به طور میانگین حداقل چهار بار جویدم تا اینکه تصمیم گرفتم به بقیه هم یه فرصتی بدم.

من از ملت کمی عقبم و خبر از محبوبیت داستان "گرگومیش- Twilight" به بنده رسید و من هم به امید چشیدن آش دهانسوز خودمو آماده کرده بودم. یکی از دوستان گفت اونقدرام خوب نیست و کلی از فیلم یکش بدی گفت. من با خودم گفتم باید خوب باشه که در مقایسه با اون فیلمش این قدر بد به نظر میاد. twilight رو شروع کرده و از پس اون  new moon و eclipce و breaking dawn رو هم تموم کردم و بعد از هرکدوم نا امیدتر از قبل سراغ بعدی می رفتم. تا این موقع فیلم سه "کسوف" هم اومده بود و من کشف جدیدی کردم.

برای اولین بار در تاریخ سینما فیلمی اقتباس شده ساخته شده بود که بهتر از کتابش بود. نه .... این عادلانه نیست.... فیلمش به مراتب بهتر از کتاب های مزخرفش بود!!

بعد از این ماجرا دوستی به من پیشنهاد کرد که تو این جانر بهتره برم سراغ جی.ار.ار تالکینز و سه گانه ی ارباب حلقه ها و اینکه اگر خانم رولینگ -نویسنده ی هری پاتر- از یک نفر الگو گرفته باشه، همین جناب تالکینزه.

همونطور که گفتم من یه خورده از ملت عقبم و هنوز فیلم سه گانه ی ارباب حلقه ها رو ندیدم بنابراین همون دوست گرامی پیشنهاد کردن که اول با کتاب "هابیت" شروع کنم و بعد از اون سراغ ارباب حلقه ها برم تا داستان رو درست متوجه بشم و اینکه باید  صبور باشم چون به نظر ایشون کتاب هابیت نسبت به سه تا ارباب حلقه ها برای رده ی سنی جوونتری نوشته شده. البته من با این موضوع مشکلی ندارم، تا به حال چند نفرو دید که از کتاب شاهزاده کوچولو مثل بچه ها لذت نبردند؟!!

الان هابیت رو شروع کردم و در ابتدای سفری بس طولانی ام...مگر اینکه اینقدر جذاب باشه که مثل کتاب هفتم هری پاتر تو دو روز تمومش کنم (دو جلدی بود و من جلد دوم رو روز اول نداشتم پس جلد یک رو دوبار خوندم تا فرداش که جلد دومش بدستم رسید!)

پی اس: جلد کتاب که ازش کلی تعریف کرده: "بزرگترین حماسه ی خیالی معاصر و پیش درامد سحر انگیز ارباب حلقه ها"

پی اس اس: مسلما وقتی کتاب های Twilight saga مزخرف باشن، فیلمهای اقتباس شده از اون هم نمی تونن فیلمهای بدرد بوخوری باشن، با این وجود در مقایسه با کتاب شاهکار کرده کارگر دان.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٤توسط Rakht | پيام هاي شما ()

ساعت ٢ بامداد، وضع روحیه من به شدت خراب

من اصلان مودی نیستم...اما تو نیم ساعت زمین تا آسمون حالم فرق کرد!

تو این حال یاد قسمت 25 دفتر مرگ افتادم.

انیمه ی Death note (دفتر مرگ) رو دیدید؟ یه سریال 37 قسمته ی کارتونی ژاپنیه. داستان این طور شروع میشه که "رویوک" یک شینیگامی (در فرهنگ ژاپنی، خدای مرگ ) حوصلش از زندگیش در دنیای شینگامیها سر میره و دفتر مرگش رو روی زمین انسان ها میندازه و پشت جلد به انگلیسی راهنمای استفادشو می نویسه.

یاگومی لایت، دانش آمور 17 ساله و بسیار باهوش این دفتر رو پیدا میکنه و متوجه میشه که اگر چهره ی کسی رو در ذهن مجسم  کنی و اسمش رو تو دفتر مرگ بنویسی، اون فرد بعد 40 ثانیه خواهد مرد. لایت که از جنایتکارها متنفره تصمیم میگره با این دفتر مرگ تمام مجرما رو نابود کنه و یه دنیای بهتر بسازه کهدر اون دنیا همه او رو به عنوان عدالت بشناسن.

بعد از چند روز "L" بزرگترین کارگاه جهان که ناشناس با اسم "ال" تلاش می کنه تا لایت رو که مردم بهش لقب "کیرا" دادن رو دستگیر کنه. لایت خودشو در خطر میبینه و از این به بعد ماجرا تلاش این دو برای شکست دادن همه. لایت سعی میکنه "ال" و نام واقعیش رو پیدا کنه تا به کمک Death Note بکشتش و "ال" هم سعی میکنه کیرا رو دست گیر کنه.

بعد از چند وقت "ال" به لایت مضنون میشه و فکر میکنه بهترین راه واسه مطمئن شدن اینه که خودش رو به او معرفی کنه ( با مخفی نگه داشتن اسم واقعیش) و لایت متوجه میشه که "ال" یه نو جوون هم سن خودشه که خیلی هم شلختست و برای اینکه نشون بده بیگناهه قبول میکنه تا به "ال" در پیدا کردن کیرا کمک کنه .

جدال بین این دو خیلی جدابه و تا قسمت 25 ادامه داره. تو قسمت 25 (قسمت مورد علاقه ی من ) "ال" خیلی ناراحته و احساس عجیبی داره. داره بشدت بارن می باره و "ال" رویه پشت بومه، لایت میره دنبالش و می بینه "ال" زیر بارونه... لایت حرفاشو متوجه نمیشه و ازش می خواد بیاد تو تا سرما نخوره....

وقتی میان تو تا خوذشون رو خشک کنن، "ال" از لایت می خواد بزاره پاهاش رو خشک کنه و ماساژ بده . لایت شکه میشه ولی قبول میکنه،تو یه سالن بزرگ و خالی دو پسر نشستن...صدایه ضربات بارون میاد و نور با وجود ابری بودن هوا تو سالن میتابه. "ال" غرق در افکارشه...یه آهنگ پیانو خیلی زیبا رو بکگراند پخش میشه...لایت پیشونیه "ال" رو خشک میکنه...

"ال" میگه : من غمگینم -- I am sad -- Watashi wa kanashiidesu.

لایت نگاش می کنه..

"ال" میگه : به زودی می فهمی--  Anata wa sugu ni rikai suru. --

you'll understand soon.

این صحنه منو تکون میده، تو اون قسمت "ال" میمیره.. با نقشه ی لایت اما ماجرا ادامه داره. وقتی این قسمت، اون صحنه رو دیدم دوست داشتم داستان همونجا فریز بشه.

خیلی ناراحتم.

پی.اس: می تونید این سریال رو اینجا ببیند یا DVD هاش رو با زیرنویس فارسی تهیه کنید.

پی.اس.اس: کتاب Atonement "تاوان" نوشته ی "ian McEwan" رو حالا تموم میکنم! ( فصل آخرشم) امید وارم بتونم در موردش یه پست بزارم. سال 2008 فیلم این داستان رو هم ساختن که من گزاشتم بعد از تموم شدن کتاب ببینم.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/۱توسط Rakht | پيام هاي شما ()

امروز می خوام یه ماشین رو بهتون معرفی کنم... ساخت یه شرکت کوچولو به اسم Arial. وقتی می گم کوچولو منظورم اینه که این شرکت متشکل از فقط ٧ نفر.

جوونای عاشق هیجان و سرعت معمولا می رن سراغ موتور!

اما این وسیله کاری رو میکنه که هیچ موتوری نمی تونه... در واقع Arial Atom چیزی بین ماشین و موتوره و از هردو بهتر!

همین طور که می بینید بدنه ی این ماشین دو نفره در واقع همون شاسیه و بدنه ای در کار نیست. وقتی تویه این ماشین میشنید و پدال ها رو فشار میدید، کار کردن تک تکشون رو می بینید.

موتور این ماشین، از موتور هوندا برداشته شده که با سوپرشارجر 300 اسب بخار نیرو تولید میکنه و چون فقط 456 کیلو وزن داره،بیش از 600 اسب بر تن قدرت داره که این مقدار از فراری انزو هم بیشتره!

اتم بیشترین شتاب رو تو همه ی ماشین ها داره و در 2.8 ثانیه ( اگه بتونید به اون سرعت دنده عوض کنید) از صفر به 100 کیلومتر در ساعت می رسه و نهایت سرعتش به 249 کیلومتر بر ساعته.

تو این ماشین چون شما چرخ ها رو می بینید کنترلش واستون خیلی راحته!

قیمت اتم چیزی حدود 50 میلیون میشه (البته بدون تعرفه های مرزی!).

و در پایان این هم جرمی کلارکسون در حال تست اتم تو برنامه ی Top Gear.

پی‌اس: به این نوع از خودروها "دون باگی - dune buggy" گفته میشه، اما نمی‌دونم آیا اتم هم تو این دسته قرار میگیره.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/٢٦توسط Rakht | پيام هاي شما ()

امروز به طور اتفاقی این عکس بیلبورد مک دونالد رو دیدم!

می بینید چی نوشته ! " My Ass Open 6 AM "

جمله ی خبری جالبیه.نیشخند

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/٢٥توسط Rakht | پيام هاي شما ()

یه ترانه از شکسپیر  هست که من از طریق فرهاد مهرداد باهاش آشنا شدم. آهنگش خیلی ساده و آرومه و در عین حال زیبا که فرهاد در هر دو زبان فارسی و انگلیسی مو خونش.

William Shakespeare , King Richard II. Act i. Sc. 3

O, who can hold a fire in his hand
By thinking on the frosty Caucasus
Or cloy the hungry edge of appetite
By bare imagination of a feast
Or wallow naked in December snow
By thinking on fantastic summer’s heat
O, no! the apprehension of the good
Gives but the greater feeling to the worse

ویلیام شکسپیر /نمایش نامه ریچارد سوم / پرده اول/ صحنه سوم

کیست که بتواند آتش در کف دست نهد
و با یاد کوه‌های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند
یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره‌های رنگارنگ کُند کند
یا برهنه در برف دی‌ماه فرو غلتد
و به آفتاب تموز بیاندیشد
نه ! هیچ کس !
هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره‌ای تاب نیاورد !
از آنکه خیال خوبی‌ها درمان بدی‌ها نیست ، بلکه صد چندان بر زشتی آنها می‌افزاید!
نه ! هرگز!
هرگز هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره‌ای تاب نیاورد.
از آنکه خیال خوبی‌ها درمان بدی‌ها نیست ، بلکه صد چندان بر زشتی آنها می‌افزاید
صد چندان بر زشتی آنها می‌افزاید.

پی.اس : من با شعر میونه ی خوبی ندارم اما با موسیقی !! پس بتون پیشنهاد می کنم به این آهنگ گوش بدید، از اینجا.

پی.اس.اس: نمایشنامه ی ریچارد سوم توسط دکتر قمشه ای ترجمه شده.

پی.اس.اس.اس: یاد زنده یاد فرهاد بخیر، اگر طرف دار پروپا قرصش هم نیستید،  بد نیست هر چندوقت یه بار بین سیل آهنگای پاپی که امروز میان و فردا فراموش میشن، یادی از هنرمند واقعی بکنیم.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/٢۱توسط Rakht | پيام هاي شما ()

تو پست قبلی  Wildboyz رو معرفی کردم و گفتم که ارزش دیدنو داره و اینکه ممکنه با دیدنش بالا بیارید !!

گفتم که مجموعه مستند وایلدبویز فقط 4 فصل داشت و بعد از اون ادامه پیدا نکرد؛ یکی از دلایلش مرگ " استیو اروین" ملقب به شکارچی کروکدیل در سال 2006 بود.

اصلا استیو اروین رو یادتونه، شبکه ی 4 ،همون که با پایه برهنه تو بیابونای استرالیا راه میرفت و واسه مارمولکا و مارها آسایش نمی زاشت!

متاسفانه با وجود اینکه اروین یک حرفه ای بود در حین ساخت برنامه با نیش یه نوع ماهی سمی از پا در اومد. (( مارهای آبی سمی ترین مارهای دنیا هستن، هیچوقت دوروبرشون نرید که ماجرای استو اروین واستون پیش نیاد!! ))

بعد مرگ مستند ساز مشهور حیات وحش، وایلدبویز که کاملا در این زمینه بیسواد بودن ، سر عقل اومدن و گفتن : "اگه اروین که یه حرفه ای بود، این بلا سرش اومد ما باید مراقب امنییت خودمون باشیم."

من که دلم برای برنامشون تنگ میشه همینطور آقای اروین!

کسایی که دلشون واسه Steve Irwin تنگ شدا می تونن به اینجا سربزنن.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/٢۱توسط Rakht | پيام هاي شما ()

چند وقت پیش یه مستند 32 قسمتی بدستم رسید به اسم "Wildboyz ". این مستند خاص ترین برنامه ای بود که تا حالا دیده بودم. اینقدر خاص که منو یه بار به مرز بالا آوردن رسوند .

جریان از این قرار که یه تیم فیلم برداری و به همراه دو مجری اصلی برنامه "کریس" و "استیو-و" دور تا دور کره خاکی می چرخنو از حیوونا و رسومات مردم اون مناطق فیلم می گیرن. نگته اینجاست که خودشون هم به اونا ملحق می شن!!

Wildboyz

این دو نفر شجاع ترین و همین طور احمقترین آدمایی هستن که من دیدم.

استیو-و همیشه هر چیزی رو که پیدا می کونه رو "ماتحتش" امتحان می کنه ،چیزایی مثل نیش عقرب سیاه ، آروارهای یه بچه تمساح، شاخ بز ،نیش زنبور افریقایی، شاخ بوفالو ، نیش چند نوع مار ، یه مشت زالو و تنبیه شدن با کاکتوس!!

البته این تنها ویژگی اون نیست، استیوو تو تمام قسمتا بالا میاره... می پرسی چرا؟

مثلا میرن آلاسکا و اونجا رسمه که مردی بخواد خودشو ثابت کنه باید پشکل های چسبیده به پشت یه بوفالو رو لیس بزنه یا پشکل خشک گوزن رو با دهنش چند متر اونطرفتر پرت کنه. وایلدبویز هم مردانگیشونو ثابت می کنن و بعد بالا میارن!

یا تو هند رسمه که واسه نشون دادن احترام پایه یه نفرو لمس کنی. وایلدبویز که می خوان نهایت احترام رو نشون بدن کف پایه یه پیرمرد رو که 7-8 تا انگشت داره لیس میزنن!! و یه جا که من از دیدنش داشت حالم بهم می خورد، یه قبیله هندی که برای رسیدن به معنوییت روحی خودشونو از جنبه ی فیزیکی آزار میدادن. برای این کار بدنشونو با خاکستر مرده ها می پوشونن و مدفوع و ادرار خودشونو می خورن، جالبش اینجاست که به وایلدبویز هم تعارف می کردن!!

تو یه قسمت این دو نفر یه لباس گورخر تنشون می کنن و میرن قاطی گورخرهای واقعی. در همون موقع یه دسته شیر بشون حمله می کنه! 2 تا شیر میوفتن دنبالشون. من اونجا به حماقتشون پی بردم.. البته یکی از اون شیرها می پره و کله ی گورخر رو می کنه و با همون در میره و اون یکی هم می ره دنبال همون و وایلدبویز نجات پیدا میکنن.

در طول سفرشون به آفریقا جنوبی میرن - آلاسکا - آمریکا - مکزیک - آرژانتین - قطب شمال - روسیه - تایلند - استرالیا و تاسمانی و کنیا.

درست که خیلی از کاراشون از نظر خیلی ها کثافت کاری به نظر میاد ( باید ببینید تا درک کنید. من سانسور زیاد کردم ) اما چیزی که احترام منو براشون زیاد می کنه احترام اونا واسه تمدن های مختلفه و اینکه اونا همه چیزرو امتحان می کنند!

متاسفانه برنامه ی وایلدبویز دیگه ادامه پیدا نکرد.

©copyright rakht.persianblog.ir