|
مشترکیم در تفاوت |
|
|
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢۳توسط Rakht | پيام هاي شما ()
سوال بزرگ
ما دیگه با این قضیه مشکلی ندارین. خیلی از ما احساس ناخوشایندی نداریم که بچه هامون یادبگیرن ما انسانها از نسل کپیها هستیم. ما یه گونه کپی هستیم. اما ورای این، داروین پیام دیگری هم برای ما داشت. پیامی ترسناک اگر ازش مرعوب باشم، ویا زیبا و الهامبخش اگر شجاعتش رو داشته باشیم که باهاش روبرو بشیم. داروین نه تنها به این سوال پاسخ داد که چطور بوجود اومدیم، بلکه تئوریای که او ارائه داد، به احتمال زیاد تنها پاسخی خواهد بود به سوال نهایی... چرا بوجود آمدیم؟ هدف زندگی چیست؟ ....ادامه دارد به خاطر سوء تفاهم ایجاد شده، پینوشت ها رو به ادامهی مطلب انتقال دادم. ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢۱توسط Rakht | پيام هاي شما ()
من عاشق موسیقی دوران باروک هستم،,بعد موتزارت (Wolfgang Amadeus Mozart) میاد و تک و تنها دنیای موسیقی رو از باروک به عصر کلاسیک تغییر میده. در کل کارای موتزارت رو به اون اندازه که ازش تعریف میشه دوست نداشتم اما هر روز به جهلم آگاه تر میشم. این بشر سر تا پاش نبوغه. من دیونهی بعضی از قطعاتشم.
برای مثال پیانو کنچرتو شمارهی 4 ( Piano Concerto no.4 in G major kv41). چیزی که باعث شد از تعجب و تحییر.....! دهنم باز موند نتونستم جملم رو تموم کنم. این بود که امروز متوجه شدم موتزارت چهار پیانو کنچرتو اولش رو در یازده سالگی نوشته!! آخه چطور میشه یه پسر بچهی یازده ساله بتونه چنین احساساتی رو درک کنه، چه برسه به اینکه بخواد به این زیبایی، در نهایت تکامل در قالب موسیقی اون احساسات رو بیان کنه. من سر تعظیم فرود میارم. یادمه وقتی یازده سالم بود خوشحال بودم دیگران از نقاشیام تعریف میکردن. تقدیم چنین هنری به بشریت که نسل ها از زیباییش لذت میبرند، هر انسانی رو مغرور میکنه. فقط یه پسر بچه یازده ساله!!! پیاس: تین آهنگ فوقالعاده (از نظر من البته!!) رو میتونید از اینجا دریافت کنید.
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()
بعضی وقتا فکر میکنی خیلی فضولی و از همه چی سردرآوردی بعد یه چیزی میبینی و متوجه میشی چیزی که یه عمر جلوی چشت بوده رو نمیدونستی.
به نظرم هنوز خیلی چیزا واسه یاد گرفتن مونده. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()
١۵ تا از کتابای جیمز باند رو گیر اوردم، قبلا کتاب اول "Casino Royale" و یکی دیگه که نمی دونم چندمیه به اسم "Davil may care" رو خونده بودم. این آخریه خیلی جالب بود از این لحاظ که قسمت زیادی از داستان تو ایران اتفاق میوفته و شخصیتهای جالب و جزییات زیادی در مورد ایران اون زمان داره، حتی چند جملهی فارسی هم توش اورده شده. تو کتاب دوم "Live and Let die" یه قسمت خیلی جالب هست که تصمیم گرفتم اینجا بیارم. ترجمه از خودم. در چند بار زده شد و مستخدم با صبحانه وارد شد. باند خوشحال بود که برای چند لحظه ماجرای مخاطره آمیز را کنار بگذارد و به دنیای عادی برگردد. چند دقیقه طول کشید تا بر فضای وحشت و ترسی که با خواندن گزارش به او دست داده بود ، غلبه کند.
و بعد، با صدایی مهیب و ملودی مانند زنگ ساعت به صدا در آمد.
باند آهسته بلند شد. به سمت پنجره رفت و بازش کرد. سپس شمارهی "دکستر" را گرفت و شمرده صحبت کرد. -آناناس... نه.... یه کوچیکش.... فقط چندتا شیشیه... باشه، ممنون... البته که نه...خدانگهدار. با هم دست دادند و مرد جوان بلافاصله روی زانو نشست و مشغول بررسی باقیماندهی بسته شد. کیفش را باز کرد و دستکشی چرمی و تعدادی انبر دندانپزشکی بیرون آورد. با ابزارش به آرامی و با احتیاط قطعات کوچک شیشه و فلز را از بستهی متلاشی شده جدا کرده و روی پارچهی سفید و تمیزی که از روی میز غذاخوری براشته بود قرار میداد. در حین کار کردن از باند ماجرا را پرسید. - حدود سی ثانیه زنگ خورد؟ میفهمم، او این چیه اینجا؟ با دقت محفظهی آلمینیومی شبیه محفظهی فیلم عکاسی رو کنار گذاشت. در دستش پوکه ای را نشان داد.
- قلب این ساعت از تپیدن ایستاد. ضربان قلب تو به شمارش افتاده. من تعدادش رو میدونم و شمردن را شروع کردم. یادداشت با ".....1234567" امضا شده بود. پیاس: نمیدونم چطور خیلیها از فیلم پدرخوانده و مخصوصا صحنهای که کارگردانه صبح بیدار میشه و سر بریدهی اسب مورد علاقهش رو کنارش گذاشتن، این قدر خوششون میاد!! موسیقی متن فیلم عالی بود ولی خود فیلم برام جذابیت نداشت، چرا اینقدر (بخصوص بین آقایون) محبوبه؟ نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱۸توسط Rakht | پيام هاي شما ()
مطلبی که تو این پست میارم از من نیست، متن یک ایمیله که چند جای دیگه هم دیدم. طنزی جالب. چیزی که باید بهش توجه کرد اینه که بعد از خوندن مطلب ممکن بخندید و یا بهتون بربخوره، بدونید که عمق مطلب بیشتر از اون حسییه که بلافاصله بعد از خوندن این پست بهتون دست میده. بعد از جنگ جهانی و اشغال فرانسه توسط نیروهای آلمان برخی از مردم آنجا رفتارعجیبی پیدا کرده اند. این عده نام فرزندان خود را هیتلر میگذارند. برخی کار را از این هم فراتر برده و نام آنها را نوکرهیتلر و یا کنیز هیتلر میگذارند. نصف این جماعت هنوز برج ایفل را ندیده اند ولی حتمآ میروند و برلین را بازدید میکنند. غافل از اینکه خودشان ....
متن اصلی مطلب اینجا تموم میشه. امیدوارم کسی از این مطلب که اوردم ناراحت نشده باشه ولی نکته همینه که من نباید بخوام برای مطلبی که اوردم پوذش بخوام چون فکر نمیکنم هیچ توهینی به هیچ فرد یا گروهی شده باشه. دوتا از بهترین و نزدیک ترین دوستای من سید هستند، اما احساس نمیکنم لازم باشه ریشه شون را تا سیزده قرن قبل دنبال کنم تا ببینم به کی و کجا وصله. به نظر من این کار اشتباهه. پیاس: پاراگراف آخر هم عمق مطلب نبود. امیدوارم هر کس باخوندن پست خودش به عمقی که میتونه برسه. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٧توسط Rakht | پيام هاي شما ()
جیمز می James May یکی از مجریان برنامهی مورد علاقهی من Top Gear یا همون تخت گازه. اما قبل از اینکه تو این برنامه (کمدی بررسی صنعت حمل ونقل و خودرو) مشغول مجریگری بشه، در دهی 1980 واسه مدتی در مجله اتومبیل Autocars قلم میزد تا وقتی که اخراجش کردن. ماجرا به از این قراره که ایشون از روند یکنواخت و خسته کننده نویسندگی واسه مجلهی ماشین به سطوه میاد تصمیم میگیره در مقالات مجله کمی تغییر ایجاد کنه. میدونید که در روزنامه های انگلیسی زبان معمولا اولین حرف مقاله رو درشت و با رنگ متفاوت چاپ میکنند. ( که به این کار initials گفته میشه.) جیمز می بعدها خودش ماجرا رو این طور تعریف میکنه: "من به این فکر افتادم که اگر کلمات اول مقاله ها رو عوض کنم، میتونم کاری کنم که در طول مجله، این حروف قرمز رنگ یه جمله بشن. که به نظر خودم ایدهی معرکهای بود. متنش رو دقیقا یادم نیست ولی درکل این بود : " شاید فکر کنید کار باحالیه، ولی اگه جای من اینجا نشسته بودید و سعی میکردید این مزخفات رو از خودتون در بیارید، متوجه میشدید که مثل دردی تو ماتحت تونه." این کار دو ماه زمان برد و وقتی که به چاپ رسید به کلی فراموشش کرده بودم چون بین ویرایش و چاپ نهایی یه مدت فاصله بود. وقتی اون روز رفتم مجله همهی همکارام سرشون پایین بود و بهم گفتن باید به دفتر مدیر برم. هیچکس از کارکنان مجله متوجه کار من نشده بود چون کلمات رو در طول صفحات مختلف چیده بودم اما تمام خواننده ها متوجهش شده بودن و واسه مجله نامه فرستادن چون فکر میکردن یه پیام مخفی مسابقه بوده و ماشین جایزه میبرند."
اگر حروف رو کنار هم بزارید به جملهی زیر میرسید: So you think it's really good, yeah? You should try making the bloody thing up; it's a real pain in the arse پیاس: این نکته بیربطه ولی شاید جالب باشه بدونید، جیمز می ریشهی ایرانی داره. پدربزگ و مادربزرگ جیمز می هر دو ایرانیانی بودند که به بریتانیا مهاجرت کردند. خود جیمز می در حال حاضر 48 سالشه. (متولد 1963) نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٦توسط Rakht | پيام هاي شما ()
میخوام در مورد چشم صحبت کنم.
چند نمونه از مراحلی که شبیه ساز تولید و انتخاب میکنه در شکل زیر میبینیم و این مراحل دقیقا با چیزی که در بالا گفتیم مطابقت داره.
سپس پروفسور نیلسون با در نظر گرفتن فاکتورهای قابل اندازه گیری که محققین ژنتیک استفاده میکنند و با تصور آهسته بودن روند تکامل در محاسباتش، همچنین با در نظر گرفتن اینکه هر جهش ژنتیکی تنها بتونه یک درصد تغییر ایجاد کنه، به این نتیجه رسیدند که تکامل چشم به چیزی حدود دویست و پنجاه هزار نسل احتیاج داره. شاید به نظرتون این تعداد نسل زیاد باشه، آخه هر کدوم از ما فقط برای یک نسل بوجود اومدیم ولی دید انسانی ما از این ماجرا مهم نیست. دید صحیح، مقیاس زمین شناسیه. طبق این مقیاس و با فرض اینکه این موجودات هر نسلشون چیزی حدود یک سال بوده، زمان نیاز برای تکامل چشم فقط 250 هزار ساله و در مقیاس زمین شناسی این مقدار مثل شمردن ثانیه ها با عقربه نشون دهندهی ساعته. اینجا میتونید بیشتر بخونید (انگلیسی) منبع: Growing Up in the Universe - series of lectures, Royal Institution Christmas Lectures نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱۱توسط Rakht | پيام هاي شما ()
دو کتاب اول (یاران حلقه - Fellowship of the Ring) از شش کتاب ارباب حلقه ها رو تموم کردم. قبلش کتاب هابیت رو خونده بودم (راجع بهش قبلا دوتا پست گذاشتم) که به نوعی پیش درآمد ارباب حلقه هاست. دستان هابیت جریان ماجراجویی بیلبو بگینز که درنهایت به شهرت و محبوبیتش ختم میشه و یه حلقه که با خوش شانسی بدست میارتش. حلقه قدرت جادویی داره و علاوه بر غیب کردن کسی که حلقه رو انگشتش کنه، عمر صاحب حلقه رو هم زیاد میکنه. ولی به مرور زمان صاحبش رو از اون چیزی که هست تغییر میده و به جنون میکشونه، به طوری که گوشه گیر و از همه بیزار میشه و تنها به حلقه فکر میکنه، با هر دفه غیب شدن، جسمتون هم محو تر میشه تا جایی که دیگه چیزی ازتون نمیمونه. بلاخره بیلبو بعد از سالها به توصیه گندالف، در روز تولد 111 سالگیش حلقه رو به فرودو، که اونم تو همون شب 33 ساله میشه میده و خونه رو واسه همیشه ترک میکنه. فرودو هنوز نمیدونه که با حلقه چه مشکلاتی بهش ارث رسیده، به اضافهی اینکه گندالف ازش میخواد هیچوقت از حلقه رو دستش نکنه. تا اینکه سواران سیاه سروکلشون پیدا میشه.... فرودو و سه هابیت دیگه (سم، پیپین و مری) محل زندگیشون رو ترک میکنن. بلاخره با کمک خیلی ها به سرزمین الف ها میرسن و اونجا تصمیم گرفته میشه تا حلقه به دست لرد تاریکی (شبیه ولدمورته اسمش) نیفتاده، به موردو (جایی که حلقه اونجا درست شده) برند و نابودش کنند. این تنها وظیفهی فرودوست اما سه هابیت، آراگورن و بارومیر (انسان) گندالف (جادوگر)، گیملی (کوتوله) و لیگولاس (الف) فرودو رو در ماموریتش همراهی میکند.
اتفاقات مهم کتاب همینه. داستان یاران حلقه نسبت به هابیت لحن خیلی جدی تری داره و واسه ردهی سنی بزرگتری نوشته شده، اما داستانش خیلی طولانی و شاید بعضی جاها خسته کننده باشه. در هابیت، هر فصل اتفاقات مهمی میوفته و هیچوقت داستان راکد نیست اما در یاران حلقه بیشتر اوقات توصیف حالات و احساسات افراد گروه رو میخونید و یا معرفی مکان ها و اشخاص. تا جایی که مسافتی رو که بیلبو و گروهش در هابیت در طول پنج فصل طی می کنند (یک چهارم کتاب)،برای فرودو و گروهش، کل کتاب اول و قسمتی از کتاب دوم طول میکشه تا بهش برسن. با این حال از فصل آخر کتاب دوم (جدایی یاران) خوشم اومد، مخصوصا جایی که واسه چند لحضه بارومیر منقلب میشه و از خودش رفتاری رو نشون میده که نه تنها برای ماجرا سرنوشت ساز میشه، بلکه واسه جبرانش جونش رو فدا میکنه. میخواستم به جای نوشتن در مورد کتاب، همون بخش رو اینجا بنویسم اما مشکل اینجاست که ترجمه شدش رو پیدا نکردم و باید خودم همش رو انجام بدم واسه همین سختمه... سعی میکنم انجامش بدم و اگر نشد فقط همون قسمت مورد علاقم رو بزارم. پیاس: اینم از شانس من، بعد از کلی گشتن، PDF دو کتاب اول رو پیدا کردم و از بین مجموع 29 فصل،دقیقا فصل آخر، همونی که من میخواستم توش نبود. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱۱توسط Rakht | پيام هاي شما ()
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٩توسط Rakht | پيام هاي شما ()
امروز مادرم مرد. شاید هم دیروز. نمیدانم. از آسایشگاه یک تلگراف دریافت کردم: "مادر فوت شد. خاکسپاری فردا. تقدیم احترامات." این معنایی ندارد. شاید دیروز بود. آسایشگاه سالمندان در مارنگو است. هشتاد کیلومتری الجزایر. ساعت دو اتوبوس سوار میشوم و عصر میرسم. اینجوری میتوانم شب احیا بگیرم و فردا شب برگردم. از رئیسم دو روز مرخصی خواستم و با چنین عذری نمیتوانست درخواستم را رد کند. اما قیافهاش راضی نبود. حتی به او گفتم: "تقصیر من نیست." جوابی نداد. فکر کردم نباید این را به او میگفتم. به هر حال لزومی نداشت عذر بیاورم. در واقع باید خودش به من تسلیت میگفت. بدون شک وقتی مرا پسفردا عزادار ببیند این کار را میکند. در حال حاضر انگار مثل این است که مادرم نمرده است. برعکس، کارها پس از خاکسپاری ردیف میشوند و همه چیز حالت رسمیتر به خودش میگیرد.
مورسو، راوی داستان خودشه و حکایتی که تعریف میکنه شامل دو قسمته که به طور محسوسی هم در لحن و هم در محتوا با هم متفاوتاند. در قسمت اول، مورسو، با ظاهری حاکی از بیقیدی کامل زندگی روزمره خود در الجزیره،شرح میده. مورسو مثل یک راوی بیطرف، احتیاجات جسمی، خستگی، میل به سیگار کشیدن و مشکلاتش را در تحمل گرما میگه. احساساتش در بیان میکنه و همچنین به خستگی و بیتفاوتیاش اشاره میکنه. جملاتی مثل "برایم فرقی نداشت" یا "تفاوتی نداشت" توی داستان زیاد به چشم میخوره. وقتی به خانهی سالمندانی که مادرش در آنجا به تازگی مرده میرسه، ضمن شبزندهداری در کنار جنازه یا به هنگام تشییع، اندوهی را که از او انتظار داریم نشون نمیده. در جایی از داستان، زنی که مورسو سالها بهش علاقه داشته، ازش میخواد که باهاش ازدواج کنه و مورسو فکر میکنه دلیلی نمیبینه که جواب رد بده و از طرفی فرقی به حالش نداره پس میگه باشه، اگر تو میخوای ازدواج میکنیم. قسمت دوم رمان، بیتفاوتی بخش اول رو نداره. مورسو، که زندانی شده،یاد میگیره که با زمان و یادآوری خاطراتش بسازه. قبول نمیکنه که تظاهر به پشیمانی کنه یا با دادن جوابهایی که از او انتظار دارند وارد اجتماع یشه. حتی در محاکمهاش مثل یک تماشاچی شرکت داره و صـــحنه ای شـــبیه قســـمت آخر فیلم "مردی که آنجا نبود ، The man who wasn't there" از برادران کوئن بوجود میاره. فکر میکنم این فیلم از همین رمان الگو گرفته. پوچی، در گذر روزهای یک زندگی بیهوده، اتفاقاتی که از مورسو یک قاتل میسازه، مشکل اصلی من با داستان هم در همینه. مورسو با دنیا و خودش بیگانهست، انسانی پوچ . ولی تصویری نا خوشایند از پوچی رو نشون میده طوری که انگار توهم معنا از پوچی بهتره، انگار که پوچی خطرناک و نابودگره در صورتی که به نظر من اصلا این طور نیست. پوچی و پوچ گرایی معنا و جهت داره، پوچی پوچ نیست. پی اس: اگر هنوز اسم کتاب رو نفهمیدید از چب به راست به خونید. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٤توسط Rakht | پيام هاي شما ()
چیزی از هنر های جدید میدونید؟ چون من هیچی نمیدونم. من از چیزای ساده خوشم و یا اگر پیچیده و شگفت انگیزند، این خاصیت رو با روشهای ساده بدست اورده باشند. در یکی از داستانهای کارگاه خصوصی، هرکول پوآرو، سر و کارشون به یه گالری میخوره که قصد دارن از مودیرش بازجوییی کنند. مدیر گالری در حین صحبتهاش چند تا از تابلوهای با ارزششون رو به پوآرو و هیستینگز نشون میده. نقاشیای از خطوط (به نظر من) نامشخص و رنگارنگ، مدیر گالری از این تابلو تعریف میکنه و اون رو یه شاهکار میدونه. پوآرو هم تصدیق میکنه و میگه تابلو "مرد و پرنده" زیبایی خیرهکنندهای داره، و هیستینگز میپرسه "واقعا؟ کدوم مرد و کدوم پرندست؟ " قصد ندارم هنر های جدید بخصوص نقاشی رو کوچک کنم، هر چند که از سبک رئالیسم و واقعگرا خوشم میاد ولی نقاشی از سبک های دیگه و بعضا مدرن رو هم میپسندم. مثلا این نقاشی از ساختمان پارلمان در وستمینستر اثر پدر سبک اکسپرشنیسم، کلود مونه.
من این نقاشی رو میپسندم و با وجود اینکه خیلی از نقاشیهای مدرن رو درک نمیکنم، نفیشون نمیکنم و ندونستههای خودم رو به پای هنرمند و اثرش نمیاندازم. اما چند وقت پیش مستندی در مورد نقاشی از BBC، دیدم که سیر تحولات نقاشی رو بررسی میکرد. در نهایت به نقاشیهای مدرن رسید و آثار یکی هنرمندهای تاثیرگذار رو نشون میداد. با وجود اینکه از نظر شخص پرداخت هزینه های هنگفت ( در یک مورد 2.5 میلیون دلار) اونم برای تابلویی که از چند تا مربع در پس زمینه تشکیل شده، اوج حماقت بود ولی بازهم به خودم گفتم شاید در این مربعها چیزی هست که من نمیبینم و یا علاقهای به دیدنش ندارم. ولی این حس زیاد طول نکشید چرا که اثر بعدی که به ظاهر مجری برنامه رو بشدت تحت تاثیر قرار داده بود چیزی نبود جز بومی بزرگ و یکدست بنفش.
شاید رنگ بنفش تاثیر خاصی روی بعضی افراد داشته باشه ولی مطمعن هستم هر کسی میتونه با یه چتکه یه دیوار بنفش رنگ بزنه! فکر نمیکنم اگر من و یا شما یه صفحه رو یکدست بنفش کنیم کسی حاضر بشه یه پاپسی بابتش پولی بده و یا اینکه اون رو در موزه به نمایش بزارن و مجری مستندی درباره نقاشی رو خیرهی خودش کنه. پس چه خبره؟ حالا اگر بخوام چیزی رو که من هنر زیبا میدونم نشونتون بدم، شیشکین (حتما صفحهی لینک شده رو ببیند) رو بهتون معرفی میکنم. شیشکین نقاش روسی که کارهاش بینهایت به واقعیت نزدیکه، خیلی ها اینو بهم گفتن که اگر میخوای تابلوت واقعی باشه، وسیلهای به اسم دوربین که خیلی سریع و راحت اون لحظه رو ذخیره میکنه. اما واقعا فکر میکنید یه تابلو که برای ثبت بخشی از ثانیه ماهها روش کار میشه و در نهایت اون لحظه رو زیباتر از واقعیت اون طور نقاش.... بهتره بجای ادامه دادن، فقط یکی از کارهای مورد علاقهم از شیشکین رو نشونتون بدم.
تو این اثر سنگینی برف روی شاخه های کاج رو حس میکنی، سفیدی برف رو میفهمی در حالی که اصلا سفید نیست، تو دل شب مهتاب همه جا رو روشن کرده و سایه درخت رو روی برف میبینی، هوا تاریکه اما روشنه. چندین تابلو شیشکین هست که دوست دارم نشونتون بدم، اما بهتره پست رو سنگین نکنم. اگر دوست داشتید، میتونم براتون میل کنم. پیاس:هرچی اینجا گفتم تماما نظرات شخصی خودم بود و امیدوارم کسی نرنجیده باشه. |
|
