مشترکیم در تفاوت
 
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢۳توسط Rakht | پيام هاي شما ()

سوال بزرگ

انسان، از شگفتی های جهانه. ما ممکنه منحصر به فرد باشیم و از میان تمامی ویژگی های خارقالعادمون، یکی از همه مهمتره. اینکه ما همیشه در حال پرسش هستیم. سوالاتی مثل: چرا بوجود آمدیم؟، هدف از زندگی چیه؟.


فرهنگها و تمدن های بزرگ گذشته پاسخ های مختلفی داشتند که هیچ کدوم قانع کننده نبودند چراکه به جای اینکه به درستی بررسی بشن، من درآوردی بودند. حالا علم می‌تونه جواب بهتری بده؟ من اینطور فکر می‌کنم. شاید از حد خودم فراتر رفته باشم ولی باور دارم علم می‌تونه به ما بگه چرا بوجود اومدیم و دلیل وجود انسان رو روشن کنه. جوابی خوش‌بینانه و الهام بخش.

در تمام پانصد هزار سال حیات انسان، قادر نبودیم به این سوال پاسخ بدیم، چرا بوجود آمیدم؟. و تنها حدود 150 سال پیش بود که علم برای اولین بار سعی کرد جواب رو پیدا کنه. در 1859 چارلز داروین کتابی رو منتشر کرد که دنیا رو تغییر داد. وقتی داروین جرات پیدا کرد "آغاز گونه ها - On the Origin of Species" رو منتشر کنه، پایه‌های معنویت زمان خودش رو بلرزه درآورد. وکتوریایی ها (جامعه زیر نظر ملکه ویکتوریا) باید با روابط ناخوشایند پیشنهاد شده در اون مقابله می‌کردن.

ما دیگه با این قضیه مشکلی ندارین. خیلی از ما احساس ناخوشایندی نداریم که بچه هامون یادبگیرن ما انسانها از نسل کپی‌ها هستیم. ما یه گونه کپی هستیم. اما ورای این، داروین پیام دیگری هم برای ما داشت. پیامی ترسناک اگر ازش مرعوب باشم، ویا زیبا و الهام‌بخش اگر شجاعتش رو داشته باشیم که باهاش روبرو بشیم. داروین نه تنها به این سوال پاسخ داد که چطور بوجود اومدیم، بلکه تئوری‌ای که او ارائه داد، به احتمال زیاد تنها پاسخی خواهد بود به سوال نهایی...

چرا بوجود آمدیم؟ هدف زندگی چیست؟

....ادامه دارد

به خاطر سوء تفاهم ایجاد شده، پی‌نوشت ها رو به ادامه‌ی مطلب انتقال دادم.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢۱توسط Rakht | پيام هاي شما ()

من عاشق موسیقی دوران باروک هستم،,بعد موتزارت (Wolfgang Amadeus Mozart) میاد و تک و تنها دنیای موسیقی رو از باروک به عصر کلاسیک تغییر میده. در کل کارای موتزارت رو به اون اندازه که ازش تعریف میشه دوست نداشتم اما هر روز به جهلم آگاه تر میشم. این بشر سر تا پاش نبوغه. من دیونه‌ی بعضی از قطعاتشم.

ولفگانگ آمادئوس موتزارت

برای مثال پیانو کنچرتو شماره‌ی 4 ( Piano Concerto no.4 in G major kv41). چیزی که باعث شد از تعجب و تحییر.....! دهنم باز موند نتونستم جملم رو تموم کنم. این بود که امروز متوجه شدم موتزارت چهار پیانو کنچرتو اولش رو در یازده سالگی نوشته!!

آخه چطور میشه یه پسر بچه‌ی یازده ساله بتونه چنین احساساتی رو درک کنه، چه برسه به اینکه بخواد به این زیبایی، در نهایت تکامل در قالب موسیقی اون احساسات رو بیان کنه. من سر تعظیم فرود میارم. یادمه وقتی یازده سالم بود خوشحال بودم دیگران از نقاشیام تعریف می‌کردن.

تقدیم چنین هنری به بشریت که نسل ها از زیباییش لذت می‌برند، هر انسانی رو مغرور میکنه. فقط یه پسر بچه یازده ساله!!!

پی‌اس: تین آهنگ فوق‌العاده (از نظر من البته!!) رو می‌تونید از اینجا دریافت کنید.
پی‌اس‌اس: ........ تا تونستم آپلود کنم، مشکل کجاست؟ آپلود کردن خیلی سخت شده! یا سرویس‌های آپلود سایتاشون غربال شده یا وسط کار خطا میده!!

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()

بعضی وقتا فکر میکنی خیلی فضولی و از همه چی سردرآوردی بعد یه چیزی میبینی و متوجه میشی چیزی که یه عمر جلوی چشت بوده رو نمی‌دونستی.

یه پسری داشت با دوستاش در مورد دختری که به تازگی باهاش بهم زده بود صحبت می‌کرد، دوستان ازش پرسیدن آخه چرا؟ تو که ازش تعریف می‌کردی؟
پسره میگه، آره دختری خوبی بود، خوش قیافه و با مزه، مهربون و دوست داشتنی ولی خرخره‌ی خیلی بزرگی داشت! دوستاش بهش میگن، عزیزم...خانوما خرخره ندارن!


من همیشه میگفتم چرا اینجوریه؟ چرا آقایون رو گلوشون برآمدگی دارن و خانوما ندارن. اما هیچ با خودم فکر نکردم این یه چیز عمومیه.

Adam's Apple

به نظرم هنوز خیلی چیزا واسه یاد گرفتن مونده.
پی‌اس: منظورم از خرخره همون Adam's Apple بود، فکر می‌کنم همون خرخره باشه، مطمعن نیستم، اگر کسی میدونه لطفا به منم بگه.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٠توسط Rakht | پيام هاي شما ()

١۵ تا از کتابای جیمز باند رو گیر اوردم، قبلا کتاب اول "Casino Royale" و یکی دیگه  که نمی دونم چندمیه به اسم "Davil may care" رو خونده بودم. این آخریه خیلی جالب بود از این لحاظ که قسمت زیادی از داستان تو ایران اتفاق میوفته و شخصیت‌های جالب و جزییات زیادی در مورد ایران اون زمان داره، حتی چند جمله‌ی فارسی هم توش اورده شده.

تو کتاب دوم "Live and Let die" یه قسمت خیلی جالب هست که تصمیم گرفتم اینجا بیارم.

ترجمه از خودم.
-----------------

در چند بار زده شد و مستخدم با صبحانه وارد شد. باند خوشحال بود که برای چند لحظه ماجرای مخاطره آمیز را کنار بگذارد و به دنیای عادی برگردد. چند دقیقه طول کشید تا بر فضای وحشت و ترسی  که با خواندن گزارش به او دست داده بود ، غلبه کند.
بسته ای هم به همراه صبحانه آورده شده بود، نزدیک به یک فوت مکعب و  با ظاهری گران قیمت که باند از خدمت‌کار خواسته بود آن را روی میز کنار تخت بگذارد. با خود فکر کرد شاید بسته از طرف "لایتر" باشد. با لذت به خوردن صبحانه اش مشغول شد. در بین لقمه‌ها از پنجره‌ی بزرگ اتاق به بیرون نگاه کرد و جملاتی از گزارش را دوباره به خاطر آورد.


وقتی آخرین جرعه‌ی قهوه را سرکشید و اولین سیگار روزش را روشن کرد به ناگاه متوجه صدای ضعیفی شد که از اتاق کناری می‌آمد. صدایی آرام و مرتب، صدای خفه شده‌ی ضربه به فلز که از طرف میز کنار تخت به گوش میرسید.


تیک تاک....تیک تاک.....تیک تاک


بدون اتلاف یک لحظه، با بی توجهی که شاید حرکتش احمقانه باشد به پشت صندلی راحتی شیرجه زد و خود را جمع کرد. تمامی حواسش بر صدایی که که از جعبه‌ی مکعبی می‌آمد متمرکز بود. به خود گفت " آروم باش، احمق نباش، فقط یه ساعته" اما چرا ساعت؟ چرا کسی باید به او ساعت بدهد؟ از طرف چه کسی؟


تیک تاک....تیک تاک.....تیک تاک


تبدیل به صدایی شدید در مقابل سکوت اتاق شده بود. گویی با ضربان قلب باند هماهنگ بود.
-مسخره نباش، جادوجمبل هایی که تو گزارش خوندی رو اعصابت اثر گذاشته. اون صدای درام...


تیک تاک....تیک تاک.....تیک تاک

و بعد، با صدایی مهیب و ملودی مانند زنگ ساعت به صدا در آمد.
داننگننگ....گنگگ
صدای خفه شده‌ی زنگ ساعت، نیم دقیقه ادامه پیدا کرد و رو به آرامی گرفت.
دنگ..دنگ.....دنگ...
و بنـــــــگ


بیشتر از آتش انفجار گلوله‌ی 12 نبود اما در فضای بسته‌ی اتاق انفجار بزرگی بود. تکه تکه های بسته به روی زمین افتاده  و بطری و لیوان‌های روی میز پودر شده بودند و دودی سیاه بر دیوار خاکستری رنگ پشتشان نمایان بود. تکه های بزرگتر شیشه هنور بر روی زمین در لرزش بودند و بوی شدید باروت فضای اتاق را پر کرده بود.

باند آهسته بلند شد. به سمت پنجره رفت و بازش کرد. سپس شماره‌ی "دکستر"  را گرفت و شمرده صحبت کرد.

-آناناس... نه.... یه کوچیکش.... فقط چندتا شیشیه... باشه، ممنون... البته که نه...خدانگهدار.
قطعات شکسته را جمع کرد و طول حال را به سمت در ورودی طی کرد، علامت "مزاحم نشوید" را آویخت و در را قفل نمود و دوباره به اتاق خواب بازگشت.
وقتی لباش پوشیدنش تمام شد در اتاق زده شد.
-کیه؟
-منم، دکستر.
دکستر باعجله به همراه مردی درشت هیکل که کیفی سیاه در بغل داشت وارد شد.
دکستر معرفی کرد: " ترایپ" از واحد خرابکاری.

با هم دست دادند و مرد جوان بلافاصله روی زانو نشست و مشغول بررسی باقی‌مانده‌ی بسته شد. کیفش را باز کرد و دستکشی چرمی و تعدادی انبر دندانپزشکی بیرون آورد. با ابزارش به آرامی و با احتیاط قطعات کوچک شیشه و فلز را از بسته‌ی متلاشی شده جدا کرده و روی پارچه‌ی سفید و تمیزی که از روی میز غذاخوری براشته بود قرار می‌داد. در حین کار کردن از باند ماجرا را پرسید.

- حدود سی ثانیه زنگ خورد؟ می‌فهمم، او این چیه اینجا؟

با دقت محفظه‌ی آلمینیومی شبیه محفظه‌ی فیلم عکاسی رو کنار گذاشت.
-محفظه‌‍ی اسید نیم دقیقه ای. با اولین ظربه‌ی چکش می‌شکنه. اسید سیم مسی رو می‌خوره و سی ثانیه بعد سیم قطع میشه و ماشه‌ی این رو رها میکنه.

در دستش پوکه ای را نشان داد.
- فشنگ شماره چهار. باروت عادی، مشقی بوده. شانس اوردی بجاش نارنجک نذاشتن. به اندازه‌ی کافی تو بسته واسش جا بوده. اونوقت کارت تموم بود. حالا بزار یه نگاه به این بندازم.


استوانه ای آلومینیومی را برداشت و از داخلش رول کاغذی را درآورد.
کاغذ را روی فرش باز کرده و هر گوشه اش را با یکی از ابزارهایش نگاه داشت. یادداشت شامل سه جمله‌ی تایپ شده بود. دکستر و باند خم شدند.

- قلب این ساعت از تپیدن ایستاد. ضربان قلب تو به شمارش افتاده. من تعدادش رو می‌دونم و شمردن را شروع کردم.

یادداشت با ".....1234567" امضا شده بود.
-----------------

پی‌اس: نمی‌دونم چطور خیلی‌ها از فیلم پدرخوانده و مخصوصا صحنه‌ای که کارگردانه صبح بیدار میشه و سر بریده‎ی اسب مورد علاقه‌ش رو کنارش گذاشتن، این قدر خوششون میاد!! موسیقی متن فیلم عالی بود ولی خود فیلم برام جذابیت نداشت، چرا اینقدر (بخصوص بین آقایون) محبوبه؟

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱۸توسط Rakht | پيام هاي شما ()

مطلبی که تو این پست میارم از من نیست، متن یک ایمیله که چند جای دیگه هم دیدم. طنزی جالب. چیزی که باید بهش توجه کرد اینه که بعد از خوندن مطلب ممکن بخندید و یا بهتون بربخوره، بدونید که عمق مطلب بیشتر از اون حسییه که بلافاصله بعد از خوندن این پست بهتون دست میده.

بعد از جنگ جهانی و اشغال فرانسه توسط نیروهای آلمان برخی از مردم آنجا رفتارعجیبی پیدا کرده اند. این عده نام فرزندان خود را هیتلر میگذارند. برخی کار را از این هم فراتر برده و نام آنها را نوکرهیتلر و یا کنیز هیتلر میگذارند. نصف این جماعت هنوز برج ایفل را ندیده اند ولی حتمآ میروند و برلین را بازدید میکنند.

 با اینکه اصلا آلمانی بلد نیستند روزی چند مرتبه رو به برلین به زبان آلمانی دعا میخوانند. آنهایی که که بر اثر تجاوز ارتشیان آلمان به اجدادشان دورگه آلمانی فرانسوی شده اند، یک شال اس اس به کمرشان میبندند تا همه بدانند که اینها از پدر آلمانی و بر اثر تجاوز به دنیا آمده اند و البته به این امر افتخار هم میکنند.

 یک عکس از یک جوان خوشتیب و خوش هیکل را توی خانه اشان قاب کرده اند و میگویند این عکس هیتلر است و به آن احترام میگذارند. هرچقدر هم دیگران عکس واقعی هیتلر را نشانشان میدهند، زیر بار نمیروند و میگویند اصلا هیتلر سبیل نداشته

هروقت این ماجرا را برای آشنایانایرانی مسلمان تعریف میکنم قاه قاه می خندند و میگویند اینها چه آدمهای احمق و نادانی هستند. یا می گویند اینها از یک خر کمتر هستند. دلشان شدید برای حماقت آنها میسوزد و به حالشان تاسف میخورند.

غافل از اینکه خودشان ....


بعد از حمله اعراب و اشغال ایران توسط سربازان عرب مردم ایران رفتارعجیبی پیدا کرده اند. آنها نام فرزندان خود را علی و جعفر میگذارند. برخی کار را از این هم فراتر برده و نام آنها را غلامعلی و یا غلامحسین میگذارند. نصف این جماعت هنوز به شهرهای دیدنی ایران سفر نکرده اند ولی حتمآ  مکه و حرم امام رضا را زیارت میکنند.

با اینکه اصلا عربی بلد نیستند روزی چند مرتبه رو به قبله به زبان عربی دعامیخوانند. آنهائیکه که بر اثر تجاوز اعراب به اجدادشان دورگه عرب-ایرانی شده اند، یک شال سبز به کمرشان میبندند تا همه بدانند که اینها سید هستند و از پدر عرب و بر اثر تجاوز به دنیا آمده اند و البته به سید بودن افتخار هم میکنند.

یک عکس از یک جوان خوش قیافه با چشمهای درشت مژه های بلند مشکی و ابروهای برداشته کمانی را توی خانه شان قاب کرده اند و میگویند این عکس حضرت علی است و به آن احترام میگذارند. هرچقدرهم دیگران عکس واقعی علی را نشانشان میدهند، زیر بار نمیروند و میگویند علی زیبا بود.

متن اصلی مطلب اینجا تموم میشه. امیدوارم کسی از این مطلب که اوردم ناراحت نشده باشه ولی نکته همینه که من نباید بخوام برای مطلبی که اوردم پوذش بخوام چون فکر نمی‌کنم هیچ توهینی به هیچ فرد یا گروهی شده باشه. دوتا از بهترین و نزدیک ترین دوستای من سید هستند، اما احساس نمی‌کنم لازم باشه ریشه شون را تا سیزده قرن قبل دنبال کنم تا ببینم به کی و کجا وصله. به نظر من این کار اشتباهه.

پی‌اس: پاراگراف آخر هم عمق مطلب نبود. امیدوارم هر کس باخوندن پست خودش به عمقی که میتونه برسه.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٧توسط Rakht | پيام هاي شما ()

جیمز می James May یکی از مجریان برنامه‌ی مورد علاقه‌ی من Top Gear یا همون تخت گازه. اما قبل از اینکه تو این برنامه‌ (کمدی بررسی صنعت حمل ونقل و خودرو) مشغول مجری‌گری بشه، در ده‌ی 1980 واسه مدتی در مجله اتومبیل Autocars قلم میزد تا وقتی که اخراجش کردن.

ماجرا به از این قراره که ایشون از روند یکنواخت و خسته کننده نویسندگی واسه مجله‌ی ماشین به سطوه میاد تصمیم می‌گیره در مقالات مجله کمی تغییر ایجاد کنه. می‌دونید که در روزنامه های انگلیسی زبان معمولا اولین حرف مقاله رو درشت و با رنگ متفاوت چاپ میکنند. ( که به این کار initials گفته میشه.) جیمز می بعدها خودش ماجرا رو این طور تعریف می‌کنه:

"من به این فکر افتادم که اگر کلمات اول مقاله ها رو عوض کنم، می‌تونم کاری کنم که در طول مجله، این حروف قرمز رنگ یه جمله بشن. که به نظر خودم ایده‌ی معرکه‌ای بود. متنش رو دقیقا یادم نیست ولی درکل این بود : " شاید فکر کنید کار باحالیه، ولی اگه جای من اینجا نشسته بودید و سعی می‌کردید این مزخفات رو از خودتون در بیارید، متوجه می‌شدید که مثل دردی تو ماتحت تونه."  این کار دو ماه زمان برد و وقتی که به چاپ رسید به کلی فراموشش کرده بودم چون بین ویرایش و چاپ نهایی یه مدت فاصله بود. وقتی اون روز رفتم مجله همه‌ی همکارام سرشون پایین بود و بهم گفتن باید به دفتر مدیر برم. هیچکس از کارکنان مجله متوجه کار من نشده بود چون کلمات رو در طول صفحات مختلف چیده بودم اما تمام خواننده ها متوجه‌ش شده بودن و واسه مجله نامه فرستادن چون فکر می‌کردن یه پیام مخفی مسابقه بوده و ماشین جایزه میبرند."

James May Autocar

اگر حروف رو کنار هم بزارید به جمله‌ی زیر می‌رسید:

So you think it's really good, yeah? You should try making the bloody thing up; it's a real pain in the arse

پی‌اس: این نکته بی‌ربطه ولی شاید جالب باشه بدونید، جیمز می ریشه‌ی ایرانی داره. پدربزگ و مادربزرگ جیمز می هر دو ایرانیانی بودند که به بریتانیا مهاجرت کردند. خود جیمز می در حال حاضر 48 سالشه. (متولد 1963)

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٦توسط Rakht | پيام هاي شما ()

می‌خوام در مورد چشم صحبت کنم.
چارلز داروین در جایی گفت: "تا به این روز، چشم تنم را به لرزه می‌اندازد" البته منظور ایشون پیچیدگی چشم بود نه اینکه از چشم بترسند.
آفرینش‌گراها نیز به چشم توجه خاصی داشتند و همیشه گفتند " فایده‌ی نصف چشم چیست؟ چشم تنها وقتی قادر به دیدن خواهد بود که تک تک اجزا‌‌ی آن بدرستی در کنار هم قرار گرفته باشند. در غیر این صورت چشم توانایی دیدن نخواهد داشت، پس چطور می‌تواند تکامل یافته باشد!" توجه کنید که تکامل از گونه های ساده تر به گونه های پیچیده تر و با تنوع گوناگونی بیشتر اتفاق میفته و به همین دلیل جمله‌ی بالا رو بیان کردند.

حالا بیاید موجودی رو تصور کنیم که چشم نداره و فقط از یک صفحه‌ی صاف حساس به نور بهره منده. این موجود بی‌چشم قادر خواهد بود تفاوت بین تاریکی و روشنایی رو متوجه بشه. تنها در دو حالت روشن و یا خاموش.


قدم بعدی در روند تکامل ایجاد حفره ای کم عمقه. وقتی صفحه ی حساس به نور در انتهای این تو رفتگی قرار بگیره، موجود ما می‌تونه جهت نور رو هم تشخیص بده چرا که وقتی منبع نور از جهت های کناری به این تو رفتگی نور بتابونند، سایه که ایجاد میشه می‌تونه جهت منبع نور رو مشخص کنه.

عمق این حفره به مرور در طول زمان طولانی افزایش پیدا میکنه. به این شکل که وقتی شما قادر باشید جهت نور رو تشخیص بدید، می تونید جهتی که خطر به سمت شما میاد رو تشخیص بدید و نسبت به گونه‌هایی که این تو رفتگی حساس به نور رو ندارند، این توانایی براتون مزیتی میشه که شانس بقای شما، تولید مثل و در نهایت انتقال ژنی که این مزیت رو به نسل بعد منتقل کنه رو افزایش میده. حال هر چه که عمق حفره‌ی ما بیشتر بشه، کیفیت تشخیص نور افزایش پیدا میکنه تا جایی که در نهایت دهانه‌ی حفره به شکل سوراخی در میاد که به موجود ما این قدرت رو میده که با دقت خوبی جهت منبع نور رو تشخیص بده و در این زمان به خاطر تمرکز نوری که از سوراخ به درون حفره میاد، این موجود حتی میتونه تصویری محو از فواصل خیلی نزدیکش رو ببینه.

جالب اینجاست که در واقع چنین موجودی همین حالا وجود داره. نوتیلوس nautilus نوعی نرم‌تن آبزی از خانواده‌ی اختاپوس که درون پوسته‌ای سخت زندگی میکنه. همونطور که در شکل می‌بینید نوتیلوس بجای چشم در هر طرفش سوراخی (در انتها حساس به نور) داره که آب هم میتونه داخلش بشه.

nautilous



حفره‌ی کوچک هرچند که تصویر ایجاد میکنه اما بدلیل کوچیک بودن حفره نور زیادی نمی‌تونه به درون نفوذ کنه و بنابراین دید خوبی رو فراهم نمی‌کنه. راه حل این مشکل لنزه. ماهی های مرکب و هشت پا ها که از خانواده‌ی نوتیلوس هستند دید خیلی بهتری دارند چرا که در چشمشون لنز دارند. (اینکه چرا  چشم نوتیلوس در طول زمان لنز پیدا نکرده مطلبیه که امید وارم بتونم در آینده راجبش پست بزارم.) حالا برای نحوه‌ی تکامل لنز می‌تونیم تصور کنیم که ابتدا تنها یک لایه شفاف روی حفره رو پوشونده. این پوسته‌ی شفاف قدرت دید رو افزایش نمیده ولی محافظی برای چشم ایجاد میکنه به طوری‌که مثلا در نوتیلوس، دیگه آب نمیتونه به داخل حفره نفوذ کنه. وقتی این پوسته شفاف ضخامت پیدا کنه، نور رو متمرکز می‌کنه و به موجود ما توانایی دید نسبتا خوبی رو میده به حدی که این موجود می‌تونه به خوبی اطرافش رو ببینه. به این شکل از نبود چشم به چشمی میرسم که توانایی دیدن رو برای ما فراهم میکنه میرسم.

اما زمان کافی برای طی این مراحل وجود داشته؟ چند سال پیش دانشمندی سوئدی به نام پروفسور دن نیلسون "Dan Nilsson" سعی کرد این سوال رو پاسخ بده. ایشون مراحلی رو که تا اینجا دیدمرو در گام‌های کوتاه و با دقت بالا رو با استفاده از کامپیوتر شبیه سازی کردند. در مدلی که ایجاد کردند برای هر گام (یا جهش) تنها یک درصد تغییر در اندازه و یا شکل هر عضو در نظر گرفتند. ایشون برنامه ای رو برای تشخیص کیفیت نوشتند که نقش انتخاب در طبیعت رو اجرا کنه. در واقع این برنامه، با استفاده از قوانین فیزیک کیفیت تصویری که چشم در هر مرحله ایجاد می‌کنه رو بررسی میکنه و اگر با تغییراتی که در اون مرحله ایجاد شده (جهش ژنتیکی) کیفیت تصویر رو بهبود پیدا کنه، اون نسل برای تولید نسل بعدی انتخاب میشه.

چند  نمونه از مراحلی که شبیه ساز تولید و انتخاب می‌کنه در شکل زیر می‌بینیم و این مراحل دقیقا با چیزی که در بالا گفتیم مطابقت داره.

مراحل تکامل چشم در مدل نیلسون

سپس پروفسور نیلسون با در نظر گرفتن فاکتور‌های قابل اندازه گیری که محققین ژنتیک استفاده می‌کنند و با تصور آهسته بودن روند تکامل در محاسباتش، همچنین با در نظر گرفتن اینکه هر جهش ژنتیکی تنها بتونه یک درصد تغییر ایجاد کنه، به این نتیجه رسیدند که تکامل چشم به چیزی حدود دویست و پنجاه هزار نسل احتیاج داره. شاید به نظرتون این تعداد نسل زیاد باشه، آخه هر کدوم از ما فقط برای یک نسل بوجود اومدیم ولی دید انسانی ما از این ماجرا مهم نیست. دید صحیح، مقیاس زمین شناسیه. طبق این مقیاس و با فرض اینکه این موجودات هر نسلشون چیزی حدود یک سال بوده، زمان نیاز برای تکامل چشم فقط 250 هزار ساله و در مقیاس زمین شناسی این مقدار مثل شمردن ثانیه ها با عقربه نشون دهنده‎ی ساعته.
همونطور که دیدیم، نصف یک چشم، بهتر از نداشتن چشمه. نصف چشم بهتر 49% یک چشمه و یک درصد چشم بهتر از هیچ. زمان نیاز برای تکامل چشم این قدر کوتاهه که چشم می‌تونسته بارها و بارها تکامل پیدا کنه و به همین دلیله که انواع مختلف چشم ها رو در گونه های متافوت موجودات می‌بینیم. چشم هایی که از قواعد کاملا متفاوتی ایجاد شدند و به طور کاملا مستقل از هم تکامل پیدا کردند.

اینجا می‌تونید بیشتر بخونید (انگلیسی)

منبع:

Growing Up in the Universe - series of lectures, Royal Institution Christmas Lectures

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱۱توسط Rakht | پيام هاي شما ()

دو کتاب اول (یاران حلقه - Fellowship of the Ring) از شش کتاب ارباب حلقه ها رو تموم کردم. قبلش کتاب هابیت رو خونده بودم (راجع بهش قبلا دوتا پست گذاشتم) که به نوعی پیش درآمد ارباب حلقه هاست. دستان هابیت جریان ماجراجویی بیلبو بگینز که درنهایت به شهرت و محبوبیتش ختم میشه و یه حلقه که با خوش شانسی بدست میارتش. حلقه قدرت جادویی داره و علاوه بر غیب کردن کسی که حلقه رو انگشتش کنه، عمر صاحب حلقه رو هم زیاد میکنه. ولی به مرور زمان صاحبش رو  از اون چیزی که هست تغییر میده و به جنون میکشونه، به طوری که گوشه گیر و از همه بیزار میشه و تنها به حلقه فکر میکنه، با هر دفه غیب شدن، جسمتون هم محو تر میشه تا جایی که دیگه چیزی ازتون نمیمونه.

بلاخره بیلبو بعد از سالها به توصیه گندالف، در روز تولد 111 سالگیش حلقه رو به فرودو، که اونم تو همون شب 33 ساله میشه میده و خونه رو واسه همیشه ترک میکنه. فرودو هنوز نمی‌دونه که با حلقه چه مشکلاتی بهش ارث رسیده، به اضافه‌ی اینکه گندالف ازش می‌خواد هیچوقت از حلقه رو دستش نکنه.

تا اینکه سواران سیاه سروکلشون پیدا میشه.... فرودو و سه هابیت دیگه (سم، پیپین و مری) محل زندگیشون رو ترک میکنن. بلاخره با کمک خیلی ها به سرزمین الف ها می‌رسن و اونجا تصمیم گرفته میشه تا حلقه به دست لرد تاریکی (شبیه ولدمورته اسمش) نیفتاده، به موردو (جایی که حلقه اونجا درست شده) برند و نابودش کنند.

این تنها وظیفه‌ی فرودوست اما سه هابیت، آراگورن و بارومیر (انسان) گندالف (جادوگر)، گیملی (کوتوله) و لیگولاس (الف) فرودو رو در ماموریتش همراهی میکند.

یاران حلقه

اتفاقات مهم کتاب همینه. داستان یاران حلقه نسبت به هابیت لحن خیلی جدی تری داره و واسه رده‌ی سنی بزرگتری نوشته شده، اما داستانش خیلی طولانی و شاید بعضی جاها خسته کننده باشه. در هابیت، هر فصل اتفاقات مهمی میوفته و هیچوقت داستان راکد نیست اما در یاران حلقه بیشتر اوقات توصیف حالات و احساسات افراد گروه رو می‌خونید و یا معرفی مکان ها و اشخاص. تا جایی که مسافتی رو که بیلبو و گروهش در هابیت در طول پنج فصل طی می کنند (یک چهارم کتاب)،برای فرودو و گروه‌ش، کل کتاب اول و قسمتی از کتاب دوم طول می‌کشه تا بهش برسن.

با این حال از فصل آخر کتاب دوم (جدایی یاران) خوشم اومد، مخصوصا جایی که واسه چند لحضه بارومیر منقلب میشه و از خودش رفتاری رو نشون میده که نه تنها برای ماجرا سرنوشت ساز میشه، بلکه واسه جبرانش جونش رو فدا میکنه.

می‌خواستم به جای نوشتن در مورد کتاب، همون بخش رو اینجا بنویسم اما مشکل اینجاست که ترجمه شدش رو پیدا نکردم و باید خودم همش رو انجام بدم واسه همین سختمه... سعی می‌کنم انجامش بدم و اگر نشد فقط همون قسمت مورد علاقم رو بزارم.

پی‌اس: اینم از شانس من، بعد از کلی گشتن، PDF دو کتاب اول رو پیدا کردم  و از بین مجموع 29 فصل،دقیقا فصل آخر، همونی که من می‌خواستم توش نبود.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱۱توسط Rakht | پيام هاي شما ()

Audrey Hepburn

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٩توسط Rakht | پيام هاي شما ()

امروز مادرم مرد. شاید هم دیروز. نمی‌دانم. از آسایشگاه یک تلگراف دریافت کردم: "مادر فوت شد. خاکسپاری فردا. تقدیم احترامات." این معنایی ندارد. شاید دیروز بود. آسایشگاه سالمندان در مارنگو است. هشتاد کیلومتری الجزایر. ساعت دو اتوبوس سوار می‌شوم و عصر می‌رسم. اینجوری می‌توانم شب احیا بگیرم و فردا شب برگردم. از رئیسم دو روز مرخصی خواستم و با چنین عذری نمی‌توانست درخواستم را رد کند. اما قیافه‌اش راضی نبود. حتی به او گفتم: "تقصیر من نیست." جوابی نداد. فکر کردم نباید این را به او می‌گفتم. به هر حال لزومی نداشت عذر بیاورم. در واقع باید خودش به من تسلیت می‌گفت. بدون شک وقتی مرا پس‌فردا عزادار ببیند این کار را می‌کند. در حال حاضر انگار مثل این است که مادرم نمرده است. برعکس، کارها پس از خاکسپاری ردیف می‌شوند و همه چیز حالت رسمی‌تر به خودش می‌گیرد.


به این شکل کتاب <می‌تونید بعد از خوندن پست اسم کتاب رو حدس بزنید؟>... آغاز میشه. به نظر چند تا از دوستام من شبیه شخصیت اصلی این داستان "مورسو" هستم. این واسم عجیبه چون با اینکه بنای رفتارش رو درک می‌کردم، با این حال با ابن شخصیت خیلی بیگانه ام و تا جایی که در آخر به حد نفرت ازش رسیدم. البته آدم بسیار جالب با رفتارهای آموزندست.

مورسو، راوی داستان خودشه و حکایتی که تعریف می‏کنه شامل دو قسمته که به طور محسوسی هم در لحن و هم در محتوا با هم متفاوت‌اند. در قسمت اول، مورسو، با ظاهری حاکی از بی‌قیدی کامل زندگی روزمره خود در الجزیره،شرح می‌ده. مورسو مثل یک راوی بی‌طرف، احتیاجات جسمی، خستگی، میل به سیگار کشیدن و مشکلاتش را در تحمل گرما می‌گه. احساساتش در بیان می‌کنه و همچنین به خستگی و بی‌تفاوتی‌اش اشاره می‌کنه. جملاتی مثل "برایم فرقی نداشت" یا "تفاوتی نداشت" توی داستان زیاد به چشم می‌خوره. وقتی به خانه‌ی سالمندانی که مادرش در آنجا به تازگی مرده میرسه، ضمن شب‌زنده‌داری در کنار جنازه یا به هنگام تشییع، اندوهی را که از او انتظار داریم نشون نمی‌ده.

در جایی از داستان، زنی که مورسو سالها بهش علاقه داشته، ازش می‌خواد که باهاش ازدواج کنه و مورسو فکر می‌کنه دلیلی نمیبینه که جواب رد بده و از طرفی فرقی به حالش نداره پس میگه باشه، اگر تو می‌خوای ازدواج می‌کنیم.

قسمت دوم رمان، بی‌تفاوتی بخش اول رو نداره. مورسو، که زندانی شده،یاد می‌گیره که با زمان و یادآوری خاطراتش بسازه. قبول نمی‌کنه که تظاهر به پشیمانی کنه یا با دادن جوابهایی که از او انتظار دارند وارد اجتماع یشه. حتی در محاکمه‌اش مثل یک تماشاچی شرکت داره و صـــحنه ای شـــبیه قســـمت آخر فیلم "مردی که آنجا نبود ، The man who wasn't there" از برادران کوئن بوجود میاره. فکر می‌کنم این فیلم از همین رمان الگو گرفته.

 پوچی، در گذر روزهای یک زندگی بیهوده، اتفاقاتی که از مورسو یک قاتل می‌سازه، مشکل اصلی من با داستان هم در همینه. مورسو با دنیا و خودش بیگانه‌ست، انسانی پوچ . ولی تصویری نا خوشایند از پوچی رو نشون می‌ده طوری که انگار توهم معنا از پوچی بهتره، انگار که پوچی خطرناک و نابودگره در صورتی که به نظر من اصلا این طور نیست. پوچی و پوچ گرایی معنا و جهت داره، پوچی پوچ نیست.

پی اس: اگر هنوز اسم کتاب رو نفهمیدید از چب به راست به خونید.
و م ا ک رب ل آ رثا ه ن اگ ی ب.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٤توسط Rakht | پيام هاي شما ()

چیزی از هنر های جدید می‏دونید؟ چون من هیچی نمی‏دونم. من از چیزای ساده خوشم و یا اگر پیچیده و شگفت انگیزند، این خاصیت رو با روش‏های ساده بدست اورده باشند.

در یکی از داستان‏های کارگاه خصوصی، هرکول پوآرو، سر و کارشون به یه گالری می‏خوره که قصد دارن از مودیرش بازجوییی کنند. مدیر گالری در حین صحبت‏هاش چند تا از تابلو‏های با ارزش‏شون رو به پوآرو و هیستینگز نشون میده. نقاشی‏ای از خطوط (به نظر من) نامشخص و رنگارنگ، مدیر گالری از این تابلو تعریف میکنه و اون رو یه شاهکار می‏دونه. پوآرو هم تصدیق می‏کنه و میگه تابلو "مرد و پرنده" زیبایی خیره‏کننده‏ای داره، و هیستینگز می‏پرسه "واقعا؟ کدوم مرد و کدوم پرندست؟ "

قصد ندارم هنر های جدید بخصوص نقاشی رو کوچک کنم، هر چند که از سبک رئالیسم و واقعگرا خوشم میاد ولی نقاشی از سبک های دیگه و بعضا مدرن رو هم می‏پسندم. مثلا این نقاشی از ساختمان پارلمان در وست‏مینستر اثر پدر سبک اکسپرشنیسم، کلود مونه.

من این نقاشی رو می‏پسندم و با وجود اینکه خیلی از نقاشی‏های مدرن رو درک نمی‏کنم، نفی‏شون نمی‏کنم و ندونسته‏های خودم رو به پای هنرمند و اثرش نمی‏اندازم. اما چند وقت پیش مستندی در مورد نقاشی از BBC، دیدم که سیر تحولات نقاشی رو بررسی می‏کرد. در نهایت به نقاشی‏های مدرن رسید و آثار یکی هنرمندهای تاثیرگذار رو نشون می‏داد.

با وجود اینکه از نظر شخص پرداخت هزینه های هنگفت ( در یک مورد 2.5 میلیون دلار) اونم برای تابلویی که از چند تا مربع در پس زمینه تشکیل شده، اوج حماقت بود ولی بازهم به خودم گفتم شاید در این مربع‏ها چیزی هست که من نمی‏بینم و یا علاقه‏ای به دیدنش ندارم. ولی این حس زیاد طول نکشید چرا که اثر بعدی که به ظاهر مجری برنامه رو بشدت تحت تاثیر قرار داده بود چیزی نبود جز بومی بزرگ  و یکدست بنفش.

 

شاید رنگ بنفش تاثیر خاصی روی بعضی افراد داشته باشه ولی مطمعن هستم هر کسی می‏تونه با یه چتکه یه دیوار بنفش رنگ بزنه! فکر نمی‏کنم اگر من و یا شما یه صفحه رو یکدست بنفش کنیم کسی حاضر بشه یه پاپسی بابتش پولی بده و یا اینکه اون رو در موزه به نمایش بزارن و مجری مستندی درباره نقاشی رو خیره‏ی خودش کنه.

پس چه خبره؟

حالا اگر بخوام چیزی رو که من هنر زیبا می‏دونم نشونتون بدم، شیشکین (حتما صفحه‏ی لینک شده رو ببیند) رو بهتون معرفی میکنم. شیشکین نقاش روسی که کارهاش بینهایت به واقعیت نزدیکه، خیلی ها اینو بهم گفتن که اگر میخوای تابلوت واقعی باشه، وسیله‏ای به اسم دوربین که خیلی سریع و راحت اون لحظه رو ذخیره میکنه. اما واقعا فکر می‏کنید یه تابلو که  برای ثبت بخشی از ثانیه ماه‏ها روش کار میشه و در نهایت اون لحظه رو زیباتر از واقعیت اون طور نقاش.... بهتره بجای ادامه دادن، فقط یکی از کارهای مورد علاقه‏م از شیشکین رو نشونتون بدم.

تو این اثر سنگینی برف روی شاخه های کاج رو حس می‏کنی، سفیدی برف رو میفهمی در حالی که اصلا سفید نیست، تو دل شب مهتاب همه جا رو روشن کرده و سایه درخت رو روی برف می‏بینی، هوا تاریکه اما روشنه. چندین تابلو شیشکین هست که دوست دارم نشونتون بدم، اما بهتره پست رو سنگین نکنم. اگر دوست داشتید، می‏تونم براتون میل کنم.

پی‏اس:هرچی اینجا گفتم تماما نظرات شخصی خودم بود و امیدوارم کسی نرنجیده باشه.

©copyright rakht.persianblog.ir