|
مشترکیم در تفاوت |
|
|
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢توسط Rakht | پيام هاي شما ()
ای کاش خواب بودم نه تو خواب، کاش خودٍ خواب بودم رویایی که وقتی هوس دیدنمو داشتی چشاتو میبستی و نه من، زیباترین پیکره جلوت ظاهر میشد. کاش خواب بودم تا با من هیچ قانونی معنا نداشت. تا هرچه خواستت بود، با یه اراده فراهم میشد. کاش خوابی بودم تا وقتِ نگرانی، کافی بود پلک روی هم بزاری تا دنیا مال تو بشه، همهی نگرانی هات محو بشه. وقتی از همه چی و همه کس خسته ای، کاش خواب بودم تا با من آروم میشدی، تو چند ساعت که در هر لحظهش میشد یه عمر زندگی کرد، همهی خستگی هات میرفت، لذت وجودت رو فرا میگرفت و وقتی بیدار میشدی، لبخند روی لبت بود. کاش خواب بودم تا وقتی با گرسنگی بخواب میری، رنگینترین سفره رو برات پهن میکردم. تا وقتی دلت گرفته، دستتو میگرفتم، همه ی اون سفره میشد دوتا ساندویچ و یه بسته چیپس، تو یه سبد دستمون میگرفتیم و تو یه تپه سرسبز با چمن های سبز روشن و یکدست ظاهر میشدیم. یه جا نزدیک بالای تپه، جایی که قوس زمین ملایمه، جایی که از تپه ی زیر پا تا افق، قشنگرین منظره رو برومون رسم میکرد و فقط برای ما بود. دراز میکشیدیم و به آسمون نگاه میکردیم که به رنگ مورد علاقهی تو در اومده نگاه کن، تکههای ابرها از بالای سرمون آهسته رد میشن، چقدر آروم دست در دست هم غرق نگاه به آسمون میشدی صورتـتو به سمت من بر میگردوندی و میدیدی نگاه من به تو دوخته شده ابرها دیگه حرکت نمی کردن کاش خواب بودم، تا وقتی بیدار میشدی... آرزو میکردی ای کاش واقعی بودم
وقتی خواب بودی، بیدار بودم، تو بیداری این، رویای من بود نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٦توسط Rakht | پيام هاي شما ()
یه فرمانده آلمان نازی از صنعت و تکنولوژی کشورش تعریف میکرد. این فرمانده یه چشش نابینا بود و بجاش یه چشم شیشه ای (مصنوعی) واسش درست کرده بودن. برای اثبات حرفاش، تصمیم می گیره یکی از زندانی های کمپ رو بیاره و ازش بخواد حدش بزنه کدوم یکی چشم واقعی و کدوم یکی چشم مصنوعیه. اگر می تونست درست تشخیص بده آزاد میشد و در غیر اینصورت همونجا فرمانده بهش شلیک میکرد. زندانی رو اوردن و فرمانده بهش توضیح داد که آزادی یا مرگش در گرو تشخیصشه. - حالا بگو میتونی چش واقعی رو از چش مصنوعی ساخت دویچلند تشخیص بدی؟ زندانی نگاهی تو چشای فرمانده میکنه و بعد از چند لحظه میگه: - چش چپتون از شیشه ساخته شده جناب فرمانده، قربان. فرمانده که خیلی تعجب کرده می پرسه، - چطور تونستی تشخیص بدی؟ زندانی جواب میده: چشمی بود که با ذره ای مهربونی بهم نگاه میکرد.
پی اس: این جک بود یا طنز یا ... آه. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱۸توسط Rakht | پيام هاي شما ()
لودویگ ویتگنشتاین - فیلسوف بزرگ قرن بیستم - از دوستی پرسید " چرا مردم همیشه مردم میگن طبیعیه بوده که آدما تصور کنن خورشید به دور زمین میچرخه؟ " دوستش جواب میده: مصلمه، چون اینطور به نظر میرسه که انگار خورشید دور زمین در گردشه. وینگشتاین در پاسخ میپرسه: عجب! پس اگر واقعا خورشید به دور زمین میچرخید چه طور به نظر میرسید؟! نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/۱٩توسط Rakht | پيام هاي شما ()
... می توانست دنیا را به بردگی خویش درآورد اگر چنین اراده میکرد. می توانست به ورسای رفته و شاه را به بوسهی پای خویش افکند. می توانست به پاپ نامه ای نوشته و خود را مسیح نو خواند. او بر تمام اینها قادر بود و بیشتر، اگر این چنین میخواست. او قدرتی داشت برتر از قدرت ثروت، وحشت و یا حتی مرگ. قدرت شکست ناپذیر برای حکم راندن بر عشق آدمی. تنها قادر به انجام یک کار نبود. نمی توانست انسانی باشد قادر به دوست داشتن و دوست داشته شدن. پس، به جهنم. این دنیا به جهنم، قدرتش و به جهنم خودش. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/۱٤توسط Rakht | پيام هاي شما ()
در سنت ارزشهایی هست، هرچند با کارایی که رسم شده تو این روزا انجام بدن موافق نیستم، ولی راجع به عیب و ایراداتش گله نمی کنم و از این میگم که آدمارو دور هم جمع میکنه.
پیاس: امروز بهترین تاسوعای عمرم بود. |
|
